<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و گل آقا</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 07:59:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>؟</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;سلام دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند روزيه مي خوام بيام بنويسم ولي يك هفته است كه گل آقاجونم رفته مسافرت كاري ورزشي (يك جاي دور كه بايد ۳ تا پرواز عوض مي كرد ) و من اصلا حوصله ندارم و دلم بي نهايت براش تنگ شده و بنده هم از اون موقع خونه مامان بخور و بخواب هستم. چند باري هم تلفني با گل آقا جونم حرف زدم كه بعدش دلم بيشتر براش تنگ شده ولي خب فردا ديگه دوري و دلتنگي تموم ميشه و گل آقا جونم برميگرده به خونه. هووووووووووووووووورا!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اندر احوالات خودم هم بايد بگم كه خوبم يعني بعضي روزها خوبم بعضي روزها بد نيستم و بعضي روزها بي حوصله و خسته ام. با اينكه خداروشكر من بارداري خوبي دارم و ويار ندارم و حالت تهوع ندارم ولي كلا بارداري همه سيستم بدن آدمو به هم مي ريزه و از طرفي خانمهايي مثل من هم كه سركار ميرن كمي خسته تر و بي حوصله تر از قبل ميشن ولي خب از طرفي هم همه هواي آدمو دارن و به اصطلاح نمي ذارن آب توي دلت تكون بخوره.  راستي هنوز سونوگرافي تعيين جنسيت جنين رو نرفتم احتمالا يكي دوهفته ديگه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 07:59:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارك!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديروز تولد ۳۲ سالگي گل آقا جونم بود و ما ديشب يك تولد خانوادگي گرفتيم. البته خانوادگي يعني همه خانواده من و گل آقا يعني ۲۰ نفر (با عروسا و دومادا و نوه ها همه ما ميشيم ۲۰ نفر). اولش كه به گل آقا گفتم برات تولد بگيريم مي گفت نه امسال تولد نمي خوام و خسته ميشي و ... ولي من گفتم نخير چون اين اولين تولد تو خونه خودمونه و آخرين تولد دوتايي بودن ماست من دوست دارم تولد بگيريم. براي پذيرايي هم سالاد الويه و سالاد فصل و دسركدو و چند جور ژله و كيك و ميوه و مخلفات داشتيم و بسيار به ما و همه خوش گذشت و مقاديري هم كادو دريافت نموديم. من هم براي گل آقا جونم يك جفت كفش بسيار باحال خوشرنگ خوشل خريدم كه كلي ذوق نمود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آها امشب هم جشن نامزدي پسرخاله گل آقا دعوتيم. چند روز پيش هم رفتم موهامو كوتاه كردم كه بهم مياد و خودم دوست مي دارم ولي گل آقا جونم كمي شاكي شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;گل آقا جونم تولدت مبارك عزيزم انشاله تولد صد سالگي با شادي و سلامتي و سالهاي خوش با هم بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img19.picoodle.com/img/img19/3/3/24/soroushbm/f_2557202860bm_6cb0bfa.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 04:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مي دونيد چرا برام سخت بود اينجا بنويسم؟ چون باورش براي خودم هم كمي سخت  و غيرمنتظره بود. برنامه من براي بچه دار شدن براي امسال نبود ،‌ دوست داشتم سال ديگه كه شرايطش برامون بهتر ميشه بچه دار هم بشيم. ولي خب كمي شل گرفتم و هنوز در نوسان انتخاب يك روش تقريبا مطمئن كه اينجوري شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;البته هميشه وقتي بچه هايي رو مي ديدم كه اختلاف سني كمي با پدر و مادرشون دارن يا مامانايي كه زود ازدواج كردن و چندين سال تجربه زندگي مشترك و يك بچه بزرگ دارن و اصلا بهشون نمياد و كلي هم سرحال و پر انرژي هستن، با خودم مي گفتم واي اگه ما همين الان هم بچه دار بشيم اختلاف سنيمون باهاش تقريبا زياده و اينكه اصلا حال و حوصله بچه داري رو وقتي سنم بالا بره دارم يا نه؟ فكر مي كنم اين قضيه تقريبا براي اكثر خانمهايي كه  مثل خودم از اول سرشون توي درس و مشق بوده و توي سن پايين ازدواج نكردن وجود داره. خب مثلا خودم خانمي رو مي شناسم كه وقتي 20 سالش بود ازدواج كرد و الان يك دختر 4 ساله داره و امسال يك رشته اي قبول شده همين دانشگاه آزاد شهرمون و تازه مي خواد درس بخونه ولي خود من همون سال اول دانشگاه دولتي قبول شدم و با يك سال فاصله از فارغ التحصيلي براي ارشد و همزمان سركار هم رفتم و تقريبا همزمان با دفاع پايان نامه ازدواج كردم و .... البته طرز فكر آدمها و تعريفشون از زندگي يك دنيا با هم فرق مي كنه و قصدم مقايسه نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; يك وقتايي هم كل قضيه بچه دار شدن رو مي بردم زير سوال كه مثلا حالا اگه دونفر با همديگه زندگي عاشقانه و خوشي دارن و هيچ خلايي توي زندگي احساس نمي كنن، اگه اصلا بچه نداشته باشن (يعني خودشون نخوان) مشكلي پيش مياد؟ مثلا ممكنه در آينده كه پير شدن حسرت بخورن كه چرا بچه دار نشدن؟ اينكه ميگن اميد به زندگي با داشتن بچه زياد ميشه درسته؟ قبلا هم كه گاهي به ني ني سايت سر مي زدم مي ديدم اونايي كه دعا ميكنن و غصه مي خورن و نذر و نياز و عمل و درمان براي بچه دار شدن!؟ با خودم فكر مي كردم چرا خب؟ چرا اينقدر براشون مهمه؟ مگه اول كه ازدواج كردن به نيت داشتن بچه بوده؟و هيچوقت دركشون نمي كردم و از خدا مي خواستم كه هيچوقت كار ما به اينجور كارا نكشه و اگر خودش صلاح مي دونه در بهترين شرايط اين نعمتو به ما بده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب ولي همه اينايي كه گفتم دليل نميشه كه از خدا براي اين نعمتي كه به ما عنايت كرده تشكر نكنم و از تپيدن قلب يك موجود كوچولو توي وجودم كه ثمره عشق من و گل آقاست،‌ خوشحال نشم. مخصوصا وقتي چند روز پيش توي سونوگرافي ديدمش و دكتر كه يك نقطه كوچولو رو نشونم داد و گفت ببين اين قلبشه و وقتي پرسيدم مشكلي كه نيست دكتر مهربون گفت نه خيلي هم سلام مي رسونه! يك لحظه اشك توي چشام جمع شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديگه اينكه گل آقا هم خيلي خوشحاله و خيلي هم هواي منو داره. كلا خانواده گل آقا خيلي بچه دوست هستن و بچه ها هم خيلي خوب با گل آقا رابطه برقرار مي كنن چون باهاشون بازي مي كنه و كنار مياد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همينجا از خداجون ميخوام كه به من كمك كنه كه بتونم از به خوبي از عهده اين مسووليت بزرگ بربيام و مامان خوبي بشم. و بازم از خداجون ميخوام يك ني ني سالم و خوش اخلاق به ما بده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از همه دوستاي مهربوني هم كه بهم تبريك گفتن تشكر مي كنم و اميدوارم به آرزوهاتون برسيد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 03:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانواده سه نفره!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چرا اينقدر برام سخت بود كه اينجا براتون بنويسم خانواده دو نفره من و گل آقا داره سه نفره ميشه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پی نوشت: از همه دوستایی بهم تبریک گفتن متشکرم امیدوارم همیشه شاد و سالم باشید و به همه آرزوهاتون برسید. مرسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 06:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با کی میری خرید؟</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از خواب بيدار ميشم و كش و قوس ميام و با خودم فكر مي كنم ساعت چنده؟ توي اين اتاق ساعت نيست كه ببينم، از جام بلند ميشم و ميرم توي هال گل آقاجونم مثل هميشه جلوي تلويزيون خوابش برده؛ البته اين دفعه تلويزيون خاموشه و اين باعث تعجبه! ساعتو نگاه مي كنم 6:15 بعدازظهر! واي چقدر خوابيديم! چاي ساز روشن مي كنم و گل آقا جونمو با يك بوس بيدار، با تنبلي چشاشو وا ميكنه و دوباره مي بنده، بهش ميگم با اينكه امروز ساعت 5 كلاس داشتم ولي چون مي دونستم مي خواي امروز با همسرت بري گردش فقط به خاطر تو نرفتم سركلاس و تخت خوابيدم!‌ متعجب نگاهم ميكنه و لبخند ميزنه و خودشو ميزنه به خواب! چاي دم مي كنم و كشمش و انجير ميارم و يك چاي دبش مي خوريم. از همون صبح با خودم نقشه داشتم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; امروز با هم بريم كمي پياده روي و خريد ولي خب هنوز به گل آقا نگفته بودم. كرم ميزنم،‌ خط لب و يك رژ صورتي كمرنگ، شلوارمو كه پوشيدم به گل آقا ميگم حاضر بشه و ميريم توي حياط، مامان از بالا ميگه كجا؟ ميگم بيرون و خريد. ميگه ماشينو ببريد. ميگم نخير مي خوايم قدم بزنيم. گل آقا ميگه مگه نميخواي براي خونه خريد كني خب با ماشين بريم بهتره ها! ميگم نه! قدم بزنيم خريد كه كرديم با آژانس برميگرديم. راه مي افتيم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من معمولا براي هر خريدي از گل آقا نميخوام كه حتما همراهم بياد (البته خريدهاي خوراكي خونه رو معمولا دوتايي انجام ميديم يا گل آقا خودش زحمتشو ميكشه)،‌ معمولا براي خريد كفش و لباس با خواهرم يا خانم داداشم ميريم (حتي خيلي از لباسهاي گل آقا رو هم خودم تنها از چند تا فروشگاه آشنا كه سايز گل آقا رو مي دونن ميخرم البته همسر عزيزم هميشه سليقه منو بي نهايت مي پسندن و خوشحال ميشن) به چند دليل: خب من توي خريد كمي(!) سختگيرم و دوست دارم اول يك دور ببينم و بعد بخرم و با اينكه گل آقا هميشه خيلي با حوصله (!) و آرامش (!) همراه من مياد و اصلا غر نميزنه ولي خب من خودم دلم براش مي سوزه و وجدان درد ميگيرم كه كشون كشون از اينجا به اونجا ببرمش و پشت در اتاق پرو نگهش دارم و از طرف ديگه كلا توي خانواده ما خانمها چون بسيار متين و متشخص هستن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; معمولا شوهرانشون رو مجبور نمي كنن توي خريدهاي كوچك همراهيشون كنن (البته اينو هم نشنيده بگيريد كه معمولا آقايون خانواده ما مثلا بابام يا داداشام هم خيلي حوصله اين كارو ندارن). البته كاملا معتقدم كه گل آقا جونم بايد براي اين مساله خيييييييييلي قدر منو بدونه كه مثلا مثل جاري جون براي خريد هر چيز كوچولويي اونو مجبور به همراهي نمي كنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا سوال اينه كه شما خوانندگان عزيز چطور خريد مي كنيد؟ تنها؟ با همسر؟ با خواهر و مامان؟ با دوستان؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب داشتم مي گفتم حاصل گردش دوتايي ديروز ما تعمير زيپ كيف گل آقا، خريد يك شلوار لي دمپاي سرمه اي ژيگول براي من و خريد سبزيجات و ميوه براي خونه بود. ديشب هم تا ساعت 1 مشغول شستن و پاك كردن و خرد كردن و بسته بندي هويج و فلفل و سبزي بودم تازه ساعت 1 هم كه تصميم گرفتيم بخوابيم خوابمون نمي برد به خاطر همون چرت (!) طولاني بعد از ظهر. ولي من امروز اصلا خوابم نمياد و سرحال روبروي شما نشستم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;براي گل آقا جونم: خييييييييييلي ماهي! ولي خريد و گردش دونفره هم گاهي لازمه و ميچسبه، مگه نه عزيزم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پي نوشت: براي ناهار امروز يك قرمه سبزي دبش پختم، صبح كه مي خواستم بذارمش توي يخچال اينقدر بوي خوبي ميداد دوست داشتم صبحونه قرمه سبزي بخورم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقا........صه!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شما از ديدن خانمي (!) كه توي يك مهموني مختلط با لباس كوتاه و يقه باز به شدت (!) عربي مي رقصه و سي*نه*هاش كه داره از توي لباس مي پره بيرون و شوهرش كه براش دست مي زنه و همسرشو شاباش مي كنه، چه احساسي بهتون دست ميده؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من كه فقط متاسف شدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به گل آقا مي گفتم به نظرم كار اين خانم خيلي بدتر از كار رقاصه هاس! چون اونها كارشون همينه ولي اين چي؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 09:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت به نهار!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام همسر عزیزم&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;امروز شما رو به خرید و صرف یک نهار عاشقانه از آشپزخانه تازه تاسیس روبروی منزل دعوت می کنم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوست دارم قلب من&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 319px; HEIGHT: 269px&quot; height=290 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranchef.com/directory/frontpicture.jpg&quot; width=319 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبحانه هتلي!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 348px; HEIGHT: 262px&quot; height=284 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bishopslaw.co.uk/cms/photo/misc/Breakfast.jpg&quot; width=410 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روزهاي تعطيل، مثل ديروز رو خيلي دوست دارم معمولا طبق عادت هر روز زود بيدار مي شم (من متوجه شدم صبحها آخر خواب من ساعت هفت و نيمه، حالا نمي دونم روزهاي ديگه كه ساعت هفت و ربع بايد سر كار باشيم من فقط براي نيم ساعت اينقدر سختمه بيدار بشم؟!)؛ از خواب كه بيدار ميشم گل آقاجونمو مي بينم كه مثل هميشه بالشتشو بغل كرده زير  سرشو و خواب خوشه. دلم نمياد بيدارش كنم گناه داره! اصولا به نظر من هركسي خوابه نبايد بيدارش كرد تا خوابش تموم بشه يا حداقل به آخراش برسه! با اينكه بيدارم ولي دوست ندارم از جام بلند بشم، نيم ساعتي سرمو مي چسبونم به بازوي گل آقا، ميرم كتاب &quot;راز&quot; رو  ميارم و شروع مي كنم به خوندن .......... درخواست كنيد، باور كنيد، دريافت كنيد........كتابو مي بندم و به خواسته هام فكر مي كنم 1، 2، 3 سعي مي كنم روشون تمركز كنم .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ساعت نه و نيم گل آقا كم كم كش و قوس مياد بوسش مي كنم، چشماشو باز مي كنه و هوشيار ميشه، آلبوم و عكسهاي عروسيمون همين نزديك كنار تخت، شروع مي كنم به نگاه كردن عكسها كه يكي از بهترين و لذت بخشترين تفريحات منه. گل آقا جونم هم، دوتايي عكسها رو نگاه مي كنيم و طبق معمول تجزيه و تحليل ژستها و آرايش من و لباس اون و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ساعت ده و نيم صبح بالاخره از تخت ميايم بيرون. تا گل آقا صورتشو بشوره من صبحونه رو مي چينم. به قول خودم يك صبحونه هتلي! چون روزهاي ديگه همش هول هولي و بدو بدو ميريم سر كار دوست دارم روزهاي تعطيل يك صبحونه مفصل و رنگارنگ بچينم و دوتايي خوش خوشك و بدون عجله بخوريم. چاي رو دم مي كنم توش يك دونه هل ميندازم، توي پارچ شربت آلبالو درست مي كنم، گوجه و خيار ريز مي كنم و پنير ميذارم توي يكي از ظرفهاي خوشل پيركس، دو تا تخم مرغ نيمرو مي كنم، نان تست و نون بربري ميذارم توي سبد ، مرباهاي رنگارنگ رو توي ظرف مي چينم، گل آقا ميگه مربا اگه مي خوري بذار،‌ بهش ميگم مي خورم اگه هم نخورم دوست دارم بذارم سر سفره خوشل ميشه. چاي مي ريزم توي دو تا فنجون و مي شينيم پشت ميز و دوتايي مي خوريم........ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;واي من عاشق اين صبحونه هاي هتلي روزهاي تعطيلم...............&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پي نوشت: چرا من نمي تونم جواب بعضي حرفها رو به موقعش بدم؟ چرا بعضي آدمها اينقدر راحت مي تونن تقاضاهاشونو مطرح كنن و اينقدر از خودراضي باشن و من نمي تونم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 08:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سال پيش، اين روزا!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الان داشتم فكر مي كردم دو سال پيش اين روزا همش دنبال لباس و ميز نامزدي و آينه و شمعدون و حلقه و طلا و ......... واي چه روزايي بود! لباس نامزديمو از پاساژ آسمان ونك خريديم نقره اي با گلهاي آبي، خيلي دوستش دارم به نظر همه خيلي خوشل بود. پريروز عكسهامونو نگاه مي كردم سرمو گذاشتم روي شونه گل آقا اونم دستاش توي جيبش داريم دوربينو نگاه مي كنيم خيلي خوشل شده.... يادش به خير!  چند روز پيش با گل آقا جونم از جلوي مزوني كه لباس و سفره گرفته بوديم رد مي شديم بهش گفتم واي بريم اين تو! چقدر خاطراتشو دوست دارم. چقدر بدو بدو ......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز عروسي چند تا از دوستاي وبلاگيه. اميدوارم عروسيشون به خوبي برگزار بشه و خوشبخت بشن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 08:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;واي چي مي شد اگه الان من و گل اقا مسافر بوديم اونم مسافر يه همچين جاهايي!&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 406px; HEIGHT: 303px&quot; height=307 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://kalvan.ir/files/kalvan/img_gallery/masouleh01.jpg&quot; width=422 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1498/07-02.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 212px&quot; height=734 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.windoweb.it/desktop_temi/foto_abitazioni/foto_abitazioni_039.JPG&quot; width=990 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديروز امتحاناي گل آقاجونم تموم شد و تونست يك نفس راحت بكشه حالا فقط مونده كاراي پايان نامه كه اونم نصفش انجام شده. ديگه بعداز ظهرها فرصت داريم كه بريم گردش و دوري بزنيم ولي مسافرت فعلا نه چون مرخصي نداريم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زندگي در جريانه صبحها با گل آقا جونم بيدار ميشيم و ميايم سر كار تا ظهر، عصر هم يك چرتي مي زنيم و بعدش يا با خواهر عزيزتر از جان يا گل آقا جونم ميريم خريد يا جايي. غذاي فردا رو هم كه شب درست مي كنم گاهي هم خورش يا گوشت رو مي پزم و برنج رو صبح ميذارم توي پلوپز. گاهي هم غذاهايي كه توي خونه مامانم اصلا درست نمي كرد و ما هم نمي خورديم رو مي پزم كه خوشمزه هم ميشه مثلا هويج پلو يا باقالي پلو. به زودي هم مي خوام خورش خلال بپزم ببينم چجوري ميشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
