<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و گل آقا</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 09:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قرمزی های تقویم!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آخ جون فردا جمعه است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این روزها فقط&lt;FONT color=#ff0000&gt; قرمزی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; های تقویم&lt;/FONT&gt; رو می شمارم و از شنبه به فکر جمعه هستم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک روزی از همین روزها مثلا یک سه شنبه ای تصمیم می گیرم امروز با خیال راحت بمونم خونه و هر کاری که دوست دارم بکنم! البته شایدم هیچ کاری نکنم فقط بمونم خونه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 09:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه راه بارداری</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;سلام دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;امروز از اون روزهای بارونی و مه آلود و ابریه که اصلا دوست نداشتم از خونه بیرون بیام و می خواستم تا هر وقت دلم خواست بخوابم و بعدش یک صبحونه توپ در آرامش جلوی تلویزیون بخورم و بعدش بشینم کنار بخاری و بافتنی کنم. یک شال و کلاه قرمز خوشل برای نی نی درون بافتم که خیلی ناز شده مخصوصا کلاهش که کوچولویه گذاشتم روز شکمم و به نی نی گفتم ببین اندازه هست یا نه؟! الان هم دارم یک شال و کلاه برای بابای نی نی می بافم که به نی نی حسودیش نشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;راستی گفتم که رفتیم سونو و این نی نی ناقلا مارو گذاشت سرکار و دکتر گفت ۲ هفته دیگه برم چون جنسیت مشخص نشد؟ آره دیگه حالا باید هفته دیگه بریم ببینیم بالاخره دخملی یا پسملی داریم و اینکه هنوز هیچی برای نی نی نخریدیم. الان هفته ۲۰هستم و دقیقا در نیمه راه بارداری خدارو شکر حالم خوبه و تقریبا ۴ کیلو وزن اضافه کردم. از خداجون مهربون می خوام یک نی نی سالم خوشل خوش اخلاق به ما عنایت کنه. آمین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;از شما دوست جونا هم می خوام برامون دعا کنید. مرسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;پی نوشت: راستی یادم رفته بهتون بگم نی نی این روزها حسابی وول می خوره و من کاملا حسش می کنم خیلی باحاله! همین الان هم فکر کنم داره شنا می کنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 09:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهاي پاييزي</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;اين بعد از ظهرهاي پاييزي همراه گل آقا جونم رو خيييلي دوست دارم. از سركار كه مي رسيم خونه يكراست ميريم سراغ نهار كه به لطف مامان و خواهر عزيزتر از جان هميشه گرم و تازست (البته معمولا من خودم آشپزي مي كنم يا مثلا مقدماتشو آماده مي كنم اونا برنجشو آبكش مي كنن يا اگه توي يخچال باشه ميذارن روي گاز و ...)  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;خلاصه ناهارو كه خورديم من كه زودي مي پرم توي تخت و لالا،‌ گل آقاجونم هم بعد از شستن ظرفها (مخصوصا اين روزا كه خيلي هواي منو داره و كمكم مي كنه) يا مياد پيشم مي خوابه يا پاي تي وي دراز مي كشه يا منو كه خواب كرد خودش ميره باشگاه. روزايي كه گل آقا هم خونست و دو تايي چرت مي زنيم معمولا وقتي بيدار ميشيم ديگه همه جا تاريكه من كورمال كورمال ميرم لامپو روشن مي كنم و گل آقا جونمو بيدار. بعدش يك چاي دبش دونفره با ليمو ( از اين ليمو تازه ها كه لابلاش شكر مي ريزن، اگه نخوردين توصيه مي كنم حتما درست كنيد و امتحان كنيد). بعد چاي هم گل آقا روي پايان نامه اش كار مي كنه و من مقدمات نهار فردا رو آماده مي كنم و يك چيزي هم براي شام. گاهي اوقات هم شامو گل آقا درست مي كنه مثلا املت خارجي كه از اختراعات خودشه و هر چي سبزيجات توي يخچال داريم توش ريز مي كنه و خيلي هم خوشمزه ميشه! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;شامو كه خورديم دوتايي دست توي دست ميريم پارك روبروي خونه و قدم مي زنيم من سردم ميشه و گل آقا بهم مي خنده. گاهي هم خونه مامان گل آقا، بازگشت به خونه و تي وي و من هم بافتني مي كنم دارم يك شال خوشل قرمز براي ني ني درون مي بافم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;بعدش هم كه دوباره لالا و فردا دوباره يك شروع ديگست كه من و گل آقا با هم راه مي افتيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 10:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;سلام دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;چند روزيه مي خوام بيام بنويسم ولي يك هفته است كه گل آقاجونم رفته مسافرت كاري ورزشي (يك جاي دور كه بايد ۳ تا پرواز عوض مي كرد ) و من اصلا حوصله ندارم و دلم بي نهايت براش تنگ شده و بنده هم از اون موقع خونه مامان بخور و بخواب هستم. چند باري هم تلفني با گل آقا جونم حرف زدم كه بعدش دلم بيشتر براش تنگ شده ولي خب فردا ديگه دوري و دلتنگي تموم ميشه و گل آقا جونم برميگرده به خونه. هووووووووووووووووورا!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;اندر احوالات خودم هم بايد بگم كه خوبم يعني بعضي روزها خوبم بعضي روزها بد نيستم و بعضي روزها بي حوصله و خسته ام. با اينكه خداروشكر من بارداري خوبي دارم و ويار ندارم و حالت تهوع ندارم ولي كلا بارداري همه سيستم بدن آدمو به هم مي ريزه و از طرفي خانمهايي مثل من هم كه سركار ميرن كمي خسته تر و بي حوصله تر از قبل ميشن ولي خب از طرفي هم همه هواي آدمو دارن و به اصطلاح نمي ذارن آب توي دلت تكون بخوره.  راستي هنوز سونوگرافي تعيين جنسيت جنين رو نرفتم احتمالا يكي دوهفته ديگه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارك!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;سلام دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;ديروز تولد ۳۲ سالگي گل آقا جونم بود و ما ديشب يك تولد خانوادگي گرفتيم. البته خانوادگي يعني همه خانواده من و گل آقا يعني ۲۰ نفر (با عروسا و دومادا و نوه ها همه ما ميشيم ۲۰ نفر). اولش كه به گل آقا گفتم برات تولد بگيريم مي گفت نه امسال تولد نمي خوام و خسته ميشي و ... ولي من گفتم نخير چون اين اولين تولد تو خونه خودمونه و آخرين تولد دوتايي بودن ماست من دوست دارم تولد بگيريم. براي پذيرايي هم سالاد الويه و سالاد فصل و دسركدو و چند جور ژله و كيك و ميوه و مخلفات داشتيم و بسيار به ما و همه خوش گذشت و مقاديري هم كادو دريافت نموديم. من هم براي گل آقا جونم يك جفت كفش بسيار باحال خوشرنگ خوشل خريدم كه كلي ذوق نمود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;آها امشب هم جشن نامزدي پسرخاله گل آقا دعوتيم. چند روز پيش هم رفتم موهامو كوتاه كردم كه بهم مياد و خودم دوست مي دارم ولي گل آقا جونم كمي شاكي شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300ff size=3&gt;گل آقا جونم تولدت مبارك عزيزم انشاله تولد صد سالگي با شادي و سلامتي و سالهاي خوش با هم بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img19.picoodle.com/img/img19/3/3/24/soroushbm/f_2557202860bm_6cb0bfa.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 04:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مي دونيد چرا برام سخت بود اينجا بنويسم؟ چون باورش براي خودم هم كمي سخت  و غيرمنتظره بود. برنامه من براي بچه دار شدن براي امسال نبود ،‌ دوست داشتم سال ديگه كه شرايطش برامون بهتر ميشه بچه دار هم بشيم. ولي خب كمي شل گرفتم و هنوز در نوسان انتخاب يك روش تقريبا مطمئن كه اينجوري شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;البته هميشه وقتي بچه هايي رو مي ديدم كه اختلاف سني كمي با پدر و مادرشون دارن يا مامانايي كه زود ازدواج كردن و چندين سال تجربه زندگي مشترك و يك بچه بزرگ دارن و اصلا بهشون نمياد و كلي هم سرحال و پر انرژي هستن، با خودم مي گفتم واي اگه ما همين الان هم بچه دار بشيم اختلاف سنيمون باهاش تقريبا زياده و اينكه اصلا حال و حوصله بچه داري رو وقتي سنم بالا بره دارم يا نه؟ فكر مي كنم اين قضيه تقريبا براي اكثر خانمهايي كه  مثل خودم از اول سرشون توي درس و مشق بوده و توي سن پايين ازدواج نكردن وجود داره. خب مثلا خودم خانمي رو مي شناسم كه وقتي 20 سالش بود ازدواج كرد و الان يك دختر 4 ساله داره و امسال يك رشته اي قبول شده همين دانشگاه آزاد شهرمون و تازه مي خواد درس بخونه ولي خود من همون سال اول دانشگاه دولتي قبول شدم و با يك سال فاصله از فارغ التحصيلي براي ارشد و همزمان سركار هم رفتم و تقريبا همزمان با دفاع پايان نامه ازدواج كردم و .... البته طرز فكر آدمها و تعريفشون از زندگي يك دنيا با هم فرق مي كنه و قصدم مقايسه نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; يك وقتايي هم كل قضيه بچه دار شدن رو مي بردم زير سوال كه مثلا حالا اگه دونفر با همديگه زندگي عاشقانه و خوشي دارن و هيچ خلايي توي زندگي احساس نمي كنن، اگه اصلا بچه نداشته باشن (يعني خودشون نخوان) مشكلي پيش مياد؟ مثلا ممكنه در آينده كه پير شدن حسرت بخورن كه چرا بچه دار نشدن؟ اينكه ميگن اميد به زندگي با داشتن بچه زياد ميشه درسته؟ قبلا هم كه گاهي به ني ني سايت سر مي زدم مي ديدم اونايي كه دعا ميكنن و غصه مي خورن و نذر و نياز و عمل و درمان براي بچه دار شدن!؟ با خودم فكر مي كردم چرا خب؟ چرا اينقدر براشون مهمه؟ مگه اول كه ازدواج كردن به نيت داشتن بچه بوده؟و هيچوقت دركشون نمي كردم و از خدا مي خواستم كه هيچوقت كار ما به اينجور كارا نكشه و اگر خودش صلاح مي دونه در بهترين شرايط اين نعمتو به ما بده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب ولي همه اينايي كه گفتم دليل نميشه كه از خدا براي اين نعمتي كه به ما عنايت كرده تشكر نكنم و از تپيدن قلب يك موجود كوچولو توي وجودم كه ثمره عشق من و گل آقاست،‌ خوشحال نشم. مخصوصا وقتي چند روز پيش توي سونوگرافي ديدمش و دكتر كه يك نقطه كوچولو رو نشونم داد و گفت ببين اين قلبشه و وقتي پرسيدم مشكلي كه نيست دكتر مهربون گفت نه خيلي هم سلام مي رسونه! يك لحظه اشك توي چشام جمع شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديگه اينكه گل آقا هم خيلي خوشحاله و خيلي هم هواي منو داره. كلا خانواده گل آقا خيلي بچه دوست هستن و بچه ها هم خيلي خوب با گل آقا رابطه برقرار مي كنن چون باهاشون بازي مي كنه و كنار مياد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همينجا از خداجون ميخوام كه به من كمك كنه كه بتونم از به خوبي از عهده اين مسووليت بزرگ بربيام و مامان خوبي بشم. و بازم از خداجون ميخوام يك ني ني سالم و خوش اخلاق به ما بده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از همه دوستاي مهربوني هم كه بهم تبريك گفتن تشكر مي كنم و اميدوارم به آرزوهاتون برسيد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 03:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانواده سه نفره!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چرا اينقدر برام سخت بود كه اينجا براتون بنويسم خانواده دو نفره من و گل آقا داره سه نفره ميشه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پی نوشت: از همه دوستایی بهم تبریک گفتن متشکرم امیدوارم همیشه شاد و سالم باشید و به همه آرزوهاتون برسید. مرسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 06:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با کی میری خرید؟</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از خواب بيدار ميشم و كش و قوس ميام و با خودم فكر مي كنم ساعت چنده؟ توي اين اتاق ساعت نيست كه ببينم، از جام بلند ميشم و ميرم توي هال گل آقاجونم مثل هميشه جلوي تلويزيون خوابش برده؛ البته اين دفعه تلويزيون خاموشه و اين باعث تعجبه! ساعتو نگاه مي كنم 6:15 بعدازظهر! واي چقدر خوابيديم! چاي ساز روشن مي كنم و گل آقا جونمو با يك بوس بيدار، با تنبلي چشاشو وا ميكنه و دوباره مي بنده، بهش ميگم با اينكه امروز ساعت 5 كلاس داشتم ولي چون مي دونستم مي خواي امروز با همسرت بري گردش فقط به خاطر تو نرفتم سركلاس و تخت خوابيدم!‌ متعجب نگاهم ميكنه و لبخند ميزنه و خودشو ميزنه به خواب! چاي دم مي كنم و كشمش و انجير ميارم و يك چاي دبش مي خوريم. از همون صبح با خودم نقشه داشتم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; امروز با هم بريم كمي پياده روي و خريد ولي خب هنوز به گل آقا نگفته بودم. كرم ميزنم،‌ خط لب و يك رژ صورتي كمرنگ، شلوارمو كه پوشيدم به گل آقا ميگم حاضر بشه و ميريم توي حياط، مامان از بالا ميگه كجا؟ ميگم بيرون و خريد. ميگه ماشينو ببريد. ميگم نخير مي خوايم قدم بزنيم. گل آقا ميگه مگه نميخواي براي خونه خريد كني خب با ماشين بريم بهتره ها! ميگم نه! قدم بزنيم خريد كه كرديم با آژانس برميگرديم. راه مي افتيم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من معمولا براي هر خريدي از گل آقا نميخوام كه حتما همراهم بياد (البته خريدهاي خوراكي خونه رو معمولا دوتايي انجام ميديم يا گل آقا خودش زحمتشو ميكشه)،‌ معمولا براي خريد كفش و لباس با خواهرم يا خانم داداشم ميريم (حتي خيلي از لباسهاي گل آقا رو هم خودم تنها از چند تا فروشگاه آشنا كه سايز گل آقا رو مي دونن ميخرم البته همسر عزيزم هميشه سليقه منو بي نهايت مي پسندن و خوشحال ميشن) به چند دليل: خب من توي خريد كمي(!) سختگيرم و دوست دارم اول يك دور ببينم و بعد بخرم و با اينكه گل آقا هميشه خيلي با حوصله (!) و آرامش (!) همراه من مياد و اصلا غر نميزنه ولي خب من خودم دلم براش مي سوزه و وجدان درد ميگيرم كه كشون كشون از اينجا به اونجا ببرمش و پشت در اتاق پرو نگهش دارم و از طرف ديگه كلا توي خانواده ما خانمها چون بسيار متين و متشخص هستن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; معمولا شوهرانشون رو مجبور نمي كنن توي خريدهاي كوچك همراهيشون كنن (البته اينو هم نشنيده بگيريد كه معمولا آقايون خانواده ما مثلا بابام يا داداشام هم خيلي حوصله اين كارو ندارن). البته كاملا معتقدم كه گل آقا جونم بايد براي اين مساله خيييييييييلي قدر منو بدونه كه مثلا مثل جاري جون براي خريد هر چيز كوچولويي اونو مجبور به همراهي نمي كنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا سوال اينه كه شما خوانندگان عزيز چطور خريد مي كنيد؟ تنها؟ با همسر؟ با خواهر و مامان؟ با دوستان؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب داشتم مي گفتم حاصل گردش دوتايي ديروز ما تعمير زيپ كيف گل آقا، خريد يك شلوار لي دمپاي سرمه اي ژيگول براي من و خريد سبزيجات و ميوه براي خونه بود. ديشب هم تا ساعت 1 مشغول شستن و پاك كردن و خرد كردن و بسته بندي هويج و فلفل و سبزي بودم تازه ساعت 1 هم كه تصميم گرفتيم بخوابيم خوابمون نمي برد به خاطر همون چرت (!) طولاني بعد از ظهر. ولي من امروز اصلا خوابم نمياد و سرحال روبروي شما نشستم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;براي گل آقا جونم: خييييييييييلي ماهي! ولي خريد و گردش دونفره هم گاهي لازمه و ميچسبه، مگه نه عزيزم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پي نوشت: براي ناهار امروز يك قرمه سبزي دبش پختم، صبح كه مي خواستم بذارمش توي يخچال اينقدر بوي خوبي ميداد دوست داشتم صبحونه قرمه سبزي بخورم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقا........صه!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شما از ديدن خانمي (!) كه توي يك مهموني مختلط با لباس كوتاه و يقه باز به شدت (!) عربي مي رقصه و سي*نه*هاش كه داره از توي لباس مي پره بيرون و شوهرش كه براش دست مي زنه و همسرشو شاباش مي كنه، چه احساسي بهتون دست ميده؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من كه فقط متاسف شدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به گل آقا مي گفتم به نظرم كار اين خانم خيلي بدتر از كار رقاصه هاس! چون اونها كارشون همينه ولي اين چي؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 09:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت به نهار!</title>
<link>http://manogolagha.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام همسر عزیزم&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;امروز شما رو به خرید و صرف یک نهار عاشقانه از آشپزخانه تازه تاسیس روبروی منزل دعوت می کنم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوست دارم قلب من&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 319px; HEIGHT: 269px&quot; height=290 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranchef.com/directory/frontpicture.jpg&quot; width=319 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manogolagha&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>manogolagha</dc:creator>
<guid>http://manogolagha.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
