تبليغاتX

؟

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388- 11:30 - من

سلام دوستان

چند روزيه مي خوام بيام بنويسم ولي يك هفته است كه گل آقاجونم رفته مسافرت كاري ورزشي (يك جاي دور كه بايد ۳ تا پرواز عوض مي كرد ) و من اصلا حوصله ندارم و دلم بي نهايت براش تنگ شده و بنده هم از اون موقع خونه مامان بخور و بخواب هستم. چند باري هم تلفني با گل آقا جونم حرف زدم كه بعدش دلم بيشتر براش تنگ شده ولي خب فردا ديگه دوري و دلتنگي تموم ميشه و گل آقا جونم برميگرده به خونه. هووووووووووووووووورا!

اندر احوالات خودم هم بايد بگم كه خوبم يعني بعضي روزها خوبم بعضي روزها بد نيستم و بعضي روزها بي حوصله و خسته ام. با اينكه خداروشكر من بارداري خوبي دارم و ويار ندارم و حالت تهوع ندارم ولي كلا بارداري همه سيستم بدن آدمو به هم مي ريزه و از طرفي خانمهايي مثل من هم كه سركار ميرن كمي خسته تر و بي حوصله تر از قبل ميشن ولي خب از طرفي هم همه هواي آدمو دارن و به اصطلاح نمي ذارن آب توي دلت تكون بخوره.  راستي هنوز سونوگرافي تعيين جنسيت جنين رو نرفتم احتمالا يكي دوهفته ديگه.

+ |


تولدت مبارك!

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388- 7:40 - من

سلام دوستان

ديروز تولد ۳۲ سالگي گل آقا جونم بود و ما ديشب يك تولد خانوادگي گرفتيم. البته خانوادگي يعني همه خانواده من و گل آقا يعني ۲۰ نفر (با عروسا و دومادا و نوه ها همه ما ميشيم ۲۰ نفر). اولش كه به گل آقا گفتم برات تولد بگيريم مي گفت نه امسال تولد نمي خوام و خسته ميشي و ... ولي من گفتم نخير چون اين اولين تولد تو خونه خودمونه و آخرين تولد دوتايي بودن ماست من دوست دارم تولد بگيريم. براي پذيرايي هم سالاد الويه و سالاد فصل و دسركدو و چند جور ژله و كيك و ميوه و مخلفات داشتيم و بسيار به ما و همه خوش گذشت و مقاديري هم كادو دريافت نموديم. من هم براي گل آقا جونم يك جفت كفش بسيار باحال خوشرنگ خوشل خريدم كه كلي ذوق نمود.

آها امشب هم جشن نامزدي پسرخاله گل آقا دعوتيم. چند روز پيش هم رفتم موهامو كوتاه كردم كه بهم مياد و خودم دوست مي دارم ولي گل آقا جونم كمي شاكي شد.

گل آقا جونم تولدت مبارك عزيزم انشاله تولد صد سالگي با شادي و سلامتي و سالهاي خوش با هم بودن.

+ |


یکشنبه نوزدهم مهر 1388- 7:20 - من

سلام

مي دونيد چرا برام سخت بود اينجا بنويسم؟ چون باورش براي خودم هم كمي سخت  و غيرمنتظره بود. برنامه من براي بچه دار شدن براي امسال نبود ،‌ دوست داشتم سال ديگه كه شرايطش برامون بهتر ميشه بچه دار هم بشيم. ولي خب كمي شل گرفتم و هنوز در نوسان انتخاب يك روش تقريبا مطمئن كه اينجوري شد.

البته هميشه وقتي بچه هايي رو مي ديدم كه اختلاف سني كمي با پدر و مادرشون دارن يا مامانايي كه زود ازدواج كردن و چندين سال تجربه زندگي مشترك و يك بچه بزرگ دارن و اصلا بهشون نمياد و كلي هم سرحال و پر انرژي هستن، با خودم مي گفتم واي اگه ما همين الان هم بچه دار بشيم اختلاف سنيمون باهاش تقريبا زياده و اينكه اصلا حال و حوصله بچه داري رو وقتي سنم بالا بره دارم يا نه؟ فكر مي كنم اين قضيه تقريبا براي اكثر خانمهايي كه  مثل خودم از اول سرشون توي درس و مشق بوده و توي سن پايين ازدواج نكردن وجود داره. خب مثلا خودم خانمي رو مي شناسم كه وقتي 20 سالش بود ازدواج كرد و الان يك دختر 4 ساله داره و امسال يك رشته اي قبول شده همين دانشگاه آزاد شهرمون و تازه مي خواد درس بخونه ولي خود من همون سال اول دانشگاه دولتي قبول شدم و با يك سال فاصله از فارغ التحصيلي براي ارشد و همزمان سركار هم رفتم و تقريبا همزمان با دفاع پايان نامه ازدواج كردم و .... البته طرز فكر آدمها و تعريفشون از زندگي يك دنيا با هم فرق مي كنه و قصدم مقايسه نيست.

 يك وقتايي هم كل قضيه بچه دار شدن رو مي بردم زير سوال كه مثلا حالا اگه دونفر با همديگه زندگي عاشقانه و خوشي دارن و هيچ خلايي توي زندگي احساس نمي كنن، اگه اصلا بچه نداشته باشن (يعني خودشون نخوان) مشكلي پيش مياد؟ مثلا ممكنه در آينده كه پير شدن حسرت بخورن كه چرا بچه دار نشدن؟ اينكه ميگن اميد به زندگي با داشتن بچه زياد ميشه درسته؟ قبلا هم كه گاهي به ني ني سايت سر مي زدم مي ديدم اونايي كه دعا ميكنن و غصه مي خورن و نذر و نياز و عمل و درمان براي بچه دار شدن!؟ با خودم فكر مي كردم چرا خب؟ چرا اينقدر براشون مهمه؟ مگه اول كه ازدواج كردن به نيت داشتن بچه بوده؟و هيچوقت دركشون نمي كردم و از خدا مي خواستم كه هيچوقت كار ما به اينجور كارا نكشه و اگر خودش صلاح مي دونه در بهترين شرايط اين نعمتو به ما بده.

 

خب ولي همه اينايي كه گفتم دليل نميشه كه از خدا براي اين نعمتي كه به ما عنايت كرده تشكر نكنم و از تپيدن قلب يك موجود كوچولو توي وجودم كه ثمره عشق من و گل آقاست،‌ خوشحال نشم. مخصوصا وقتي چند روز پيش توي سونوگرافي ديدمش و دكتر كه يك نقطه كوچولو رو نشونم داد و گفت ببين اين قلبشه و وقتي پرسيدم مشكلي كه نيست دكتر مهربون گفت نه خيلي هم سلام مي رسونه! يك لحظه اشك توي چشام جمع شد.

ديگه اينكه گل آقا هم خيلي خوشحاله و خيلي هم هواي منو داره. كلا خانواده گل آقا خيلي بچه دوست هستن و بچه ها هم خيلي خوب با گل آقا رابطه برقرار مي كنن چون باهاشون بازي مي كنه و كنار مياد.

همينجا از خداجون ميخوام كه به من كمك كنه كه بتونم از به خوبي از عهده اين مسووليت بزرگ بربيام و مامان خوبي بشم. و بازم از خداجون ميخوام يك ني ني سالم و خوش اخلاق به ما بده.

 

از همه دوستاي مهربوني هم كه بهم تبريك گفتن تشكر مي كنم و اميدوارم به آرزوهاتون برسيد.

+ |


خانواده سه نفره!

شنبه هجدهم مهر 1388- 9:38 - من

سلام

چرا اينقدر برام سخت بود كه اينجا براتون بنويسم خانواده دو نفره من و گل آقا داره سه نفره ميشه؟

 

پی نوشت: از همه دوستایی بهم تبریک گفتن متشکرم امیدوارم همیشه شاد و سالم باشید و به همه آرزوهاتون برسید. مرسی

+ |


با کی میری خرید؟

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388- 14:3 - من

از خواب بيدار ميشم و كش و قوس ميام و با خودم فكر مي كنم ساعت چنده؟ توي اين اتاق ساعت نيست كه ببينم، از جام بلند ميشم و ميرم توي هال گل آقاجونم مثل هميشه جلوي تلويزيون خوابش برده؛ البته اين دفعه تلويزيون خاموشه و اين باعث تعجبه! ساعتو نگاه مي كنم 6:15 بعدازظهر! واي چقدر خوابيديم! چاي ساز روشن مي كنم و گل آقا جونمو با يك بوس بيدار، با تنبلي چشاشو وا ميكنه و دوباره مي بنده، بهش ميگم با اينكه امروز ساعت 5 كلاس داشتم ولي چون مي دونستم مي خواي امروز با همسرت بري گردش فقط به خاطر تو نرفتم سركلاس و تخت خوابيدم!‌ متعجب نگاهم ميكنه و لبخند ميزنه و خودشو ميزنه به خواب! چاي دم مي كنم و كشمش و انجير ميارم و يك چاي دبش مي خوريم. از همون صبح با خودم نقشه داشتم  امروز با هم بريم كمي پياده روي و خريد ولي خب هنوز به گل آقا نگفته بودم. كرم ميزنم،‌ خط لب و يك رژ صورتي كمرنگ، شلوارمو كه پوشيدم به گل آقا ميگم حاضر بشه و ميريم توي حياط، مامان از بالا ميگه كجا؟ ميگم بيرون و خريد. ميگه ماشينو ببريد. ميگم نخير مي خوايم قدم بزنيم. گل آقا ميگه مگه نميخواي براي خونه خريد كني خب با ماشين بريم بهتره ها! ميگم نه! قدم بزنيم خريد كه كرديم با آژانس برميگرديم. راه مي افتيم.

من معمولا براي هر خريدي از گل آقا نميخوام كه حتما همراهم بياد (البته خريدهاي خوراكي خونه رو معمولا دوتايي انجام ميديم يا گل آقا خودش زحمتشو ميكشه)،‌ معمولا براي خريد كفش و لباس با خواهرم يا خانم داداشم ميريم (حتي خيلي از لباسهاي گل آقا رو هم خودم تنها از چند تا فروشگاه آشنا كه سايز گل آقا رو مي دونن ميخرم البته همسر عزيزم هميشه سليقه منو بي نهايت مي پسندن و خوشحال ميشن) به چند دليل: خب من توي خريد كمي(!) سختگيرم و دوست دارم اول يك دور ببينم و بعد بخرم و با اينكه گل آقا هميشه خيلي با حوصله (!) و آرامش (!) همراه من مياد و اصلا غر نميزنه ولي خب من خودم دلم براش مي سوزه و وجدان درد ميگيرم كه كشون كشون از اينجا به اونجا ببرمش و پشت در اتاق پرو نگهش دارم و از طرف ديگه كلا توي خانواده ما خانمها چون بسيار متين و متشخص هستن معمولا شوهرانشون رو مجبور نمي كنن توي خريدهاي كوچك همراهيشون كنن (البته اينو هم نشنيده بگيريد كه معمولا آقايون خانواده ما مثلا بابام يا داداشام هم خيلي حوصله اين كارو ندارن). البته كاملا معتقدم كه گل آقا جونم بايد براي اين مساله خيييييييييلي قدر منو بدونه كه مثلا مثل جاري جون براي خريد هر چيز كوچولويي اونو مجبور به همراهي نمي كنم!

حالا سوال اينه كه شما خوانندگان عزيز چطور خريد مي كنيد؟ تنها؟ با همسر؟ با خواهر و مامان؟ با دوستان؟

خب داشتم مي گفتم حاصل گردش دوتايي ديروز ما تعمير زيپ كيف گل آقا، خريد يك شلوار لي دمپاي سرمه اي ژيگول براي من و خريد سبزيجات و ميوه براي خونه بود. ديشب هم تا ساعت 1 مشغول شستن و پاك كردن و خرد كردن و بسته بندي هويج و فلفل و سبزي بودم تازه ساعت 1 هم كه تصميم گرفتيم بخوابيم خوابمون نمي برد به خاطر همون چرت (!) طولاني بعد از ظهر. ولي من امروز اصلا خوابم نمياد و سرحال روبروي شما نشستم.

 

براي گل آقا جونم: خييييييييييلي ماهي! ولي خريد و گردش دونفره هم گاهي لازمه و ميچسبه، مگه نه عزيزم؟

پي نوشت: براي ناهار امروز يك قرمه سبزي دبش پختم، صبح كه مي خواستم بذارمش توي يخچال اينقدر بوي خوبي ميداد دوست داشتم صبحونه قرمه سبزي بخورم!

+ |


رقا........صه!

یکشنبه یازدهم مرداد 1388- 13:12 - من

 

شما از ديدن خانمي (!) كه توي يك مهموني مختلط با لباس كوتاه و يقه باز به شدت (!) عربي مي رقصه و سي*نه*هاش كه داره از توي لباس مي پره بيرون و شوهرش كه براش دست مي زنه و همسرشو شاباش مي كنه، چه احساسي بهتون دست ميده؟

من كه فقط متاسف شدم.

به گل آقا مي گفتم به نظرم كار اين خانم خيلي بدتر از كار رقاصه هاس! چون اونها كارشون همينه ولي اين چي؟!

+ |


دعوت به نهار!

سه شنبه ششم مرداد 1388- 11:16 - من

سلام همسر عزیزم

امروز شما رو به خرید و صرف یک نهار عاشقانه از آشپزخانه تازه تاسیس روبروی منزل دعوت می کنم!  

دوست دارم قلب من

+ |


صبحانه هتلي!

سه شنبه سی ام تیر 1388- 12:19 - من

روزهاي تعطيل، مثل ديروز رو خيلي دوست دارم معمولا طبق عادت هر روز زود بيدار مي شم (من متوجه شدم صبحها آخر خواب من ساعت هفت و نيمه، حالا نمي دونم روزهاي ديگه كه ساعت هفت و ربع بايد سر كار باشيم من فقط براي نيم ساعت اينقدر سختمه بيدار بشم؟!)؛ از خواب كه بيدار ميشم گل آقاجونمو مي بينم كه مثل هميشه بالشتشو بغل كرده زير  سرشو و خواب خوشه. دلم نمياد بيدارش كنم گناه داره! اصولا به نظر من هركسي خوابه نبايد بيدارش كرد تا خوابش تموم بشه يا حداقل به آخراش برسه! با اينكه بيدارم ولي دوست ندارم از جام بلند بشم، نيم ساعتي سرمو مي چسبونم به بازوي گل آقا، ميرم كتاب "راز" رو  ميارم و شروع مي كنم به خوندن .......... درخواست كنيد، باور كنيد، دريافت كنيد........كتابو مي بندم و به خواسته هام فكر مي كنم 1، 2، 3 سعي مي كنم روشون تمركز كنم ....

ساعت نه و نيم گل آقا كم كم كش و قوس مياد بوسش مي كنم، چشماشو باز مي كنه و هوشيار ميشه، آلبوم و عكسهاي عروسيمون همين نزديك كنار تخت، شروع مي كنم به نگاه كردن عكسها كه يكي از بهترين و لذت بخشترين تفريحات منه. گل آقا جونم هم، دوتايي عكسها رو نگاه مي كنيم و طبق معمول تجزيه و تحليل ژستها و آرايش من و لباس اون و ...

ساعت ده و نيم صبح بالاخره از تخت ميايم بيرون. تا گل آقا صورتشو بشوره من صبحونه رو مي چينم. به قول خودم يك صبحونه هتلي! چون روزهاي ديگه همش هول هولي و بدو بدو ميريم سر كار دوست دارم روزهاي تعطيل يك صبحونه مفصل و رنگارنگ بچينم و دوتايي خوش خوشك و بدون عجله بخوريم. چاي رو دم مي كنم توش يك دونه هل ميندازم، توي پارچ شربت آلبالو درست مي كنم، گوجه و خيار ريز مي كنم و پنير ميذارم توي يكي از ظرفهاي خوشل پيركس، دو تا تخم مرغ نيمرو مي كنم، نان تست و نون بربري ميذارم توي سبد ، مرباهاي رنگارنگ رو توي ظرف مي چينم، گل آقا ميگه مربا اگه مي خوري بذار،‌ بهش ميگم مي خورم اگه هم نخورم دوست دارم بذارم سر سفره خوشل ميشه. چاي مي ريزم توي دو تا فنجون و مي شينيم پشت ميز و دوتايي مي خوريم........

واي من عاشق اين صبحونه هاي هتلي روزهاي تعطيلم...............

 

پي نوشت: چرا من نمي تونم جواب بعضي حرفها رو به موقعش بدم؟ چرا بعضي آدمها اينقدر راحت مي تونن تقاضاهاشونو مطرح كنن و اينقدر از خودراضي باشن و من نمي تونم؟

+ |


دو سال پيش، اين روزا!

سه شنبه نهم تیر 1388- 12:30 - من

الان داشتم فكر مي كردم دو سال پيش اين روزا همش دنبال لباس و ميز نامزدي و آينه و شمعدون و حلقه و طلا و ......... واي چه روزايي بود! لباس نامزديمو از پاساژ آسمان ونك خريديم نقره اي با گلهاي آبي، خيلي دوستش دارم به نظر همه خيلي خوشل بود. پريروز عكسهامونو نگاه مي كردم سرمو گذاشتم روي شونه گل آقا اونم دستاش توي جيبش داريم دوربينو نگاه مي كنيم خيلي خوشل شده.... يادش به خير!  چند روز پيش با گل آقا جونم از جلوي مزوني كه لباس و سفره گرفته بوديم رد مي شديم بهش گفتم واي بريم اين تو! چقدر خاطراتشو دوست دارم. چقدر بدو بدو ......

امروز عروسي چند تا از دوستاي وبلاگيه. اميدوارم عروسيشون به خوبي برگزار بشه و خوشبخت بشن.

+ |


سفر

دوشنبه هشتم تیر 1388- 10:10 - من

واي چي مي شد اگه الان من و گل اقا مسافر بوديم اونم مسافر يه همچين جاهايي!

ديروز امتحاناي گل آقاجونم تموم شد و تونست يك نفس راحت بكشه حالا فقط مونده كاراي پايان نامه كه اونم نصفش انجام شده. ديگه بعداز ظهرها فرصت داريم كه بريم گردش و دوري بزنيم ولي مسافرت فعلا نه چون مرخصي نداريم.

زندگي در جريانه صبحها با گل آقا جونم بيدار ميشيم و ميايم سر كار تا ظهر، عصر هم يك چرتي مي زنيم و بعدش يا با خواهر عزيزتر از جان يا گل آقا جونم ميريم خريد يا جايي. غذاي فردا رو هم كه شب درست مي كنم گاهي هم خورش يا گوشت رو مي پزم و برنج رو صبح ميذارم توي پلوپز. گاهي هم غذاهايي كه توي خونه مامانم اصلا درست نمي كرد و ما هم نمي خورديم رو مي پزم كه خوشمزه هم ميشه مثلا هويج پلو يا باقالي پلو. به زودي هم مي خوام خورش خلال بپزم ببينم چجوري ميشه.

 

+ |


چه بارونی!

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388- 13:54 - من

 

در اين لحظه هيچ چيز نمي تونست به اندازه بارش ناگهاني و شديد بارون از آسموني كه تا چند دقيقه پيش آفتابي و صاف بود، منو هيجانزده و خوشحال كنه!

+ |


دو سالگي!

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388- 11:50 - من

امروز دومين سالگرد با هم بودن من و گل آقاست. دو سال چه زود گذشت! دو سال پيش، امشب شب عقد ماست، عاقد اومد خونه من يك لباس طلايي پوشيده بودم كه خيلي دوستش دارم و توي عكسهاي آتليه مي درخشه، از زير چادر سفيدي كه مامان از مكه آورده بود بله رو گفتم. خيلي اون لحظه دقيق يادم نيست مثل خواب مي مونه ولي فيلمش هست. بچه داداشم اومده جلو و داره با كنجكاوي منو از زير چادر نگاه مي كنه، خانم داداشام و عمه بالاي سرمون قند مي سابن و ...

آره امروز ميشه دو سال كه با هميم و يك ماه كه هم خونه ايم و من هميشه افتخار مي كنم به انتخاب گل آقا جونم كه درياي مهربوني و صداقته.

خدايا هر روز بيشتر از روز قبل دلهاي مارو با هم مهربون كن و نذار كه اتفاقات روزمره زندگي و پستي و بلنديهاش ما رو از همديگه و از تو غافل كنه. هيچوقت تنهامون نذار.

+ |


چهارشنبه بیستم خرداد 1388- 11:19 - من

سلام دوستان

با اين روزهاي سرد بهاري چه مي كنيد؟

 ديروز بعد ازظهر بارون شديدي گرفت انگار آسمون سوراخ شده بود بعدش يك هوايي شد تماشايي! خنك و خوب! گل آقا جونم هم گفت كه حاضر شيم  و بريم گردش و قدم زني. اولش رفتيم خونه مادربزرگم كه روز قبلش از مكه اومده بود و چون گل آقا تهران بود نتونست بياد مهمونيشون بعدش با هم رفتيم خيابون گردي و پياده روي.

واااااااااي چه خبر بود خيابونا! دختر و پسرا دستهاي همو گرفته بودن و با بند و شالهاي سبز شعار مي دادن و .... اينقدر شلوغ بود! اصلا اين روزا كه همه جا تب انتخاباته خيابون ها خيلي ديدنيه آدم كلي سرش گرم ميشه. بعدش هم گل آقا جونم يك مانتوي خيلي خوشل پايين چين چيني برام خريد كه خيلي دوستش مي دارم  بعدش هم پياده رفتيم تا يك فروشگاهي كه من قبلا ساعت ديده بودم براي خونمون به گل آقا جونم هم نشون بدم كه اون ساعتي كه من ديده بودم فروخته شده بود ولي گل آقا از يك ساعت ديگه خوشش اومد ولي خب فعلا نخريديم يعني داداش گل آقا گفته مي خواد برامون بخره. آخرش هم رفتيم خونه گل آقا اينا كه جاري دوميه و سوزي (خواهر گل آقا ) هم اونجا بودن، شام و بازگشت به خونه كوچولومون و نتيجه اينكه امروز ناهار نداريم چون شب كه برگشتيم خونه وقت خواب بود!

 راستی چیزی تا روز مادر نمونده ها! چی بخریم؟

براي گل آقا جونم: قدم زدن در كنار تو توي اين روزهاي بهاري رو خيييييييلي دوست دارم. اين دو روزي كه نبودي اصلا دوست نداشتم برم خونمون دلم برات حسابي تنگ شده بود و خونمو هيچ صفايي نداشت. دوست دارم قلب من.

+ |


بدبینی و خوش بینی!

دوشنبه یازدهم خرداد 1388- 8:20 - من

اگه من آدم بدبيني باشم: سر صبح كه همه خانومهاي خونه دار خواب خوش هستن و 7 پادشاه رو خواب مي بينن، من بايد با صداي ساعت از خواب بيدار شم و به خودم فحش بدم كه اه بازم صبح شد!

اگه من آدم خوش بيني باشم: من صبح زود كه بيدار ميشم مي تونم زيبايي صبح رو ببينم و مخصوصا اين روزها سرماي صبحهاي بهاري رو از روي لباس خوابم احساس كنم و چند دقيقه برم توي بغل گل آقا و از پنجره اتاقم يك روز آفتابي درخشان يا يك روز ابري خاكستري رو ببينم.

 اگه من آدم بدبيني باشم: صبح كه بيدار شدم بايد هول هولكي صبحونه ام رو بذارم توي كيفم و يك لقمه هم براي گل آقا درست كنم و بدو بدو بريم كه ديرمون نشه! و از مرباهاي رنگارنگي كه توي يخچال چيده شده فقط روزهاي تعطيل سر فرصت بخوريم!

اگه من آدم خوش بيني باشم: صبحونه ام رو مي برم سر كار و ساعت 9، 10 با همكارم مي شينيم و گپ مي زنيم و صبحونمون رو كه اكثرا سبزي يا خيار و گوجه هم همراشه مي خوريم.

 اگه من آدم بدبيني باشم: شبها همش بايد حواسم به ساعت خوابم باشه اگه مهموني ميرم يا مهمون مياد خونمون همش نگران باشم اگه دير بخوابم صبح نمي تونم بيدار شم.

اگه من آدم خوش بيني باشم: من براي خوابيدنم نظم دارم و اين كلي براي روح و جسمم مفيده!

 اگه من آدم بدبيني باشم: هر روز نهار بايد غذايي رو كه ديروز پختم (تازه اگه وقت و حوصله داشته باشم و پخته باشم) رو بخوريم و مثل خانومهاي خانه دار نمي تونم تا ساعت 11 صبح بخوابم و بعد بيدار شم و با فرصت و فراغت يك ناهار خوشمزه بپزم.

اگه من آدم خوش بيني باشم: خب من زني هستم كه در جامعه حضور دارم و مستقل هستم و تمام دلمشغوليم پختن و شستن و سابيدن نيست!

 اگه من آدم بدبيني باشم: وقتي كه بچه دار شدم و مرخصي ام تموم شد همش بايد حرص بخورم كه بچه ام رو كي نگه ميداره؟ چجوري تربيت ميشه؟ چرا من نمي تونم تمام لحظات پيشش باشم و از وجودش لذت ببرم؟

اگه من آدم خوش بيني باشم: بچه ام وقتي سركار هستم پيش مادربزرگ هاش مي مونه و كلي از خاطره خوب كنار اونها براش درست ميشه و من مطمئن هستم اونا از من هم بهتر نگهش ميدارن.

 اگه من آدم بدبيني باشم: بايد قيد باشگاه و استخر و ... بزنم چون اكثر ساعت ها براي خانمها صبحه و من چون يك خانوم كارمند هستم جايي براي من در نظر گرفته نشده!

اگه من آدم خوش بيني باشم: صبح دو روز هفته اي كه از سركار برامون كلاس آمادگي جسماني گذاشتن ازش استفاده مي كنم و سر صبح كلي با همكارا مي خنديم و صحبت مي كنيم و نرمش مي كنيم و سرحال مي ريم سر كارمون .

 اگه من آدم بدبيني باشم: بايد جوري برنامه ريزي كنم كه هم به كارهاي اداره و هم به كارهاي خونه برسم!

اگه من آدم خوش بيني باشم: من مي تونم اين زندگي رو مديريت كنم طوري كه هم به كارم برسم و هم به خوبي از عهده كاراي خونه بر بيام و گل آقا جونم هم هميشه بهم كمك مي كنه!

 

اگه من آدم بدبيني باشم:

.

.

اگه من آدم خوش بيني باشم:

.

.

پی نوشت: این روزا دلم خیلی مسافرت می خواد اونم به یزد! تا حالا نرفتم یزد خیلی دوست دارم بریم. ولی خب اصلا مرخصی نداریم.

+ |


28، 29 ؟

سه شنبه پنجم خرداد 1388- 9:37 - من

سلام

ديروز من ۲۸ ساله شدم يعني ۲۸سالگي رو تموم كردم و وارد ۲۹ سالگي شدم پس ۲۸ ساله شدم ديگه، درسته؟

ديشب خواهرم و داداشام با خانوم و وروجك هاشون اومدن خونمون منم وسايل سالاد ماكاروني آماده كردم و با كمك زن داداشم كه خيلي با سليقه است، درست كرديم كه خيييلي خوشمزه شد و خورديم. برام يك سيني پذيرايي خوشل كه خيلي هم لازم داشتم و يك ست جاي آبليمو و روغن خريده بودن، دستشون درد نكنه. مامان و بابا هم كه با عمو اينا رفتن شمال مسافرت.

مي دونيد از وقتي كه ازدواج كردم تقريبا همه كادوهاي تولد و سالگرد ازدواج شده وسايل خونه يا سكه و پول! البته همه هم وسايل شيك و ضروري بوده كه خودم هم بايد مي خريدم ولي خب من كمي دوست داشتم كه يك چيز شخصي براي خودم هديه بگيرم، يك چيزي كه نتونم حدس بزنم چيه با ذوق كاغذشو باز كنم و از ديدنش هم كلي ذوق كنم و فكر كنم چقدر با سليقه ام هم جوره و چقدر هم دوستش دارم ولي خب انگار وقتي آدم ازدواج ميكنه خيلي چيزا عوض ميشه!

اين روزا يك كاغذ و خودكار گذاشتم روي اپن آشپزخونه، يك چيزايي يادم مياد مي نويسم كه بخرم. جدي تا استفاده نكني نمي دوني چي لازمه. تخته، در قوطی بازکن، یک سطل زباله کوچیک و خرده ریزه های دیگه.

 

+ |


براي گل آقا جونم

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388- 13:32 - من

هنوزم وقتي از از دور مي بينمت كه داري مياي پيشم دلم يك لحظه ضعف ميره و توش پر ميشه از شادي. مثل همين الان كه از پنجره اتاقم ديدم كه داري مياي. بووووووووووووووس دوست دارم عزيزم

+


بازگشت، زندگی مشترک

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388- 8:38 - من

 

سلام سلام

من اومدم يعني جمعه رسيديم، خيييييييييلي خوب بود انشاله هر كي دوست داره قسمت بشه و بره مخصوصا مكه خونه خدا، يك حس خيلي خوبي اونجا به آدم دست ميده كه اصلا قابل توصيف نيست و تا كسي خودش نرفته باشه شايد متوجه نشه چي ميگم. يك دختر كوچولويي همراه پدر و مادرش توي كاروان ما بود كه روز آخري يك مقاله نوشته بود برامون خوند يك قسمتش اينجوري بود كه "من بار اولي كه خونه خدا رو ديدم .... انگار خدارو ديدم كه بالاي خونه اش نشسته و داره به من نگاه مي كنه..." واقعا كه اونجا آدم حس ميكنه خيييييييييلي به خدا نزديكتره،‌ انگار همون يك قدميته! مخصوصا همون نگاه اول! من كه همش دوست داشتم بشينم روي پله هاي روبروي حجر الاسود يا مقام ابراهيم و فقط كعبه رو تماشا كنم. گل آقا جونم هم كه خييييييلي حال مي كرد روز آخري اصلا از خونه خدا دل نمي كنديم كه بيايم و اونجا دعا كرديم كه باز هم بتونيم برگرديم.

شنبه 12 ارديبهشت ساعت 8 شب رفتيم و جمعه 25 ارديبهشت ساعت 2 شب پرواز برگشتمون بود كه خدارو شكر رفت و برگشتمون اصلا توي فرودگاه هاي مدينه و جده اذيت نشديم و حتي پرواز برگشت كه چارتر بود، تقريبا يك ساعت زودتر انجام شد. البته براي برگشت ما دوباره از تهران سوار هواپيما شديم كه خيلي خسته كننده بود و من كه تمام مدت خواب بودم ولي گل آقا جونم كه عادت نداره اصلا توي هواپيما يا اتوبوس بخوابه همش بيدار بود. ديگه جمعه ساعت 5 بعد از ظهر بود كه رسيديم به شهر خودمون و توي خونه مامانم اينا يك مهموني عصرانه برپا بود كه تقريبا همه فاميل ما و گل آقا بودن و گل و بوس بوس و بوس........ و به اين ترتيب من و گل آقا جونم بطور رسمي زندگي مشتركمون رو از جمعه شروع كرديم.

خونمونو كه قبل رفتن چيده بوديم و مرتب بوديم ولي خواهر و خانم داداشام كلي زحمت جزيياتو كشيده بودن و همه جا خيلي خوشل شده بود: براي جلوي ميز آرايش كلي لاك و گيره و كش سرهاي رنگاوارنگ خريده بودن، آلبومها و قاب عكسها رو مرتب چيده بودن، روي ميز جلوي مبلها كلي خوردني و آجيل گذاشته بودن، يك گلدون براي گلاي رز كه وقت نكرده بودم بخرم خريده بودن، ديگه يخچالو كه نگو توش پر از خوردني هاي خوشل و خوشمزه بود ژله با طالبي، كنسروهاي خوشل، مرباهاي مختلف، كيك، ميوه و........ و خيلي ريزه كاريهاي ديگه. هركسي هم كه خونمون رو ديد گفت خوشل و با سليقه است. البته هنوز هم از هيچكدوم از وسايل استفاده نكرديم ظهرها كه ناهار خونه مامان بوديم و پريشب شام خونه داداش گل آقا و ديشب هم خونه خواهرش بوديم. البته من يك سوال از همه خانمهاي شاغل دارم و اونم اينكه به نظرتون من كه صبح ها با گل آقا بيدار ميشم و ميايم سر كار و ظهرها هم با هم برمي گرديم چجوري بايد غذا درست كنم؟ شماها همه غذاتونو شب درست مي كنيد؟ يا مثلا برنجو صبح دم مي كنيد؟ يا....  تازه يك مهموني مفصل هم بايد بگيريم و همه خانواده من و گل آقا رو دعوت كنيم كه احتمالا ميمونه براي هفته بعد چون يكي از جاريهام نيست.

 

خدايا شكرت به خاطر همه زيبايي ها يي كه با ما دادي! خدايا كمكمون كن و هيچ وقت تنهامون نذار! خدايا قلبهاي ما رو هر روز با هم مهربونتر كن و به ما زندگي همراه با سلامتي و آسايش هديه كن!

 

+ |


پرواز به سوي خدا!

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388- 9:34 - من

سلام دوستان

فردا شب با گل آقا جونم ميريم تهران، جمعه شب هم پرواز به سوي مدينه! كلا هميشه حس رفتن براي من همراه با دلشوره است يعني معمولا هر وقت مي خوام برم مسافرت اضطراب دارم ولي خب اين دفعه اضطراب با يك حس آشنايي دارم يعني احساس غريبي نمي كنم شايد چون دارم ميرم به طرف خداجون. اميدوارم سفر خوبي براي من و گل آقا جونم باشه و بتونيم از همه لحظه هاش استفاده كنيم و لياقت اين سفر معنوي رو داشته باشيم.

اين چند روز همش مشغول جمع و جور كردن وسايل و بستن چمدون و از اون طرف هم چيدمان نهايي خونمون هستيم. از اونجايي كه نجارها هميشه آدمهاي بدقولي هستن ميز و صندلي ما هم انگار هنوز آماده نشده و نرسيده، ولي قول دادن تا ۱۵ام آماده بشه كه ما نيستيم و من به خانم داداشم سپردم همش بره به آقاهه سر بزنه كه يادش نره!  الان هم تماس گرفتم براي نصب يخچال بيان.

خداحافظ همگي!‌ همين كه برگرديم و سرمون خلوت بشه آپ مي كنم.

پی نوشت ساعت ۲: گل آقا جونم الان زنگ زد بهم گفت که تماس گرفتن گفتن میز و صندلیمون رسیده و بعدازظهر میارن خونه! کاش زودتر اینجا نوشته بودما!

+ |


سه شنبه یکم اردیبهشت 1388- 14:11 - من

سلام دوستان

خوبید؟

می بینید روزها با سرعت برق و باد میگذره!؟ امروز اول اردیبهشته و یک ماه از سال جدید هم گذشت! و ما ۱۲ روز دیگه میریم حج. یک سری لباس سفید خریدم برای مراسم حج مانتو، شلوار، مقنعه، کفش و چادر. با اینکه بار اوله که میرم ولی یک حس آشنایی دارم مخصوصا که گل آقاجونم هم هست و این برای هردوی ما یک تجربه استثناییه. دوستایی که قبلا رفتید حس اونجا چجوریه؟ دوست دارم خیلی دعا کنم برای همه کسایی که دوستشون دارم.

خونه عشق ما هم هر روز چیز جدیدی بهش اضافه میشه. دیروز ظرفشوییمونو آوردن مجیک ۸ نفره سفید. همین روزا میز و صندلی و فرش آشپزخونه هم میرسه. پلوپز تفال و چای ساز یونیک هم خریدم و سرویس پاسماوری و جای ادویه سفید با در استیل که خیلی با رنگ وسایلم میاد. پرده های آشپزخونه رو هم دوختم و نصب کردم خیلی خوشل شد حریر سفید با سیبهای قرمز خوشل! یک تابلوی سبد سیب هم که دادم قاب و زدم دیوار آشپزخونه. گل آقا جونم میگه همه وسایل آشپزخونه ات سیبی و صورتی شدن! امروز هم تماس میگیرم بیان برای نصب یحچال و لباسشویی و ظرفشویی.

جمعه عروسی سوزی، خواهر گل آقاست که ۴ ساله عقد کردن و دکترای شیمی داره. اون هم این روزا همش مشغول خرید و چیدن خونه اش بود من هم یک جاهایی بهش کمک کردم چون تقریبا کارای خودمو کردم و یه جاهایی تجربه داشتم. ولی خب دیشب خبر دادن که یکی از اقوام گل آقا که رابطه نزدیکی هم باهاش داشتن و یک آقای ۲۹ سالست با خانمش رفتن کوه و اونجا سکته کرده و تا رسوندنش بیمارستان فوت شده، حالا معلوم نیست تکلیف عروسی چی بشه؟ شاید صبر کنن شاید هم .... آخه گناه دارن بعد از ۴ سال که یک سری مشکلاتی هم داشتن حالا تازه دارن سر و سامون می گیرن که اونم اینجوری شد. خدا بیامرزتش!

دیگه دیگه .............

برای گل آقاجونم: خیییییییییلی ماهی عزیزم من عاشقتم! مخصوصا وقتی می خوای با من لج کنی و لج منو دربیاری خیلی دوست داشتنی تر میشی! ولی خودت هم می دونی و من هم می دونم با اون قلب مهربونت همیشه به حرفهای من گوش میدی! به قول خودت همیشه حرف حرف منه! (البته همیشه هم اینجوری نیستا، امان از این زبون گل آقا!)

 فردا نوشت!: نمی دونم چرا اینقدر تحملم نسبت به حرف زدن همکارا توی اتاقم کم شده! اینقدر حرف می زنن می خوام بهشون بگم بسسسسسسسسسسه! ساکت! آخه کار من طوریه که خیلی مراجعه کننده ندارم ولی امان از این همکارا وقتی چونشون گرم میشه!

راستی نسبت به زنگ موبایلم هم همین حسو دارم! اصلا دوست ندارم زنگ بزنه! استرس می گیرم!

+ |


پنجشنبه بیستم فروردین 1388- 11:7 - من

سلام دوستان

چند روزيه كه تعطيلات عيد تموم شده و زندگي روزمره از سر گرفته شده. البته ما كه از 5 فروردين اومديم سركار و مرخصي نگرفتيم چون 12 ارديبهشت مي ريم حج و دو هفته بايد مرخصي بگيريم. ولي خب ساعت كاريمون از 8 تا 12 بود كه خيلي خوش مي گذشت و با خودم فكر مي كردم آخ چي مي شد اگه هميشه همينجوري بيام سر كار؟! بعد به همه كارام هم مي رسيدم اصلنم خسته نمي شدم!

تعطيلات عيد امسال هم مثل برق و باد گذشت يعني از اسفند انگار همه چي روي دور تند بود! ما كه 29 اسفند مشهد عروسي پسرعمه گل آقا دعوت بوديم آخه يكي نيست بگه مگه يك روز مونده به سال جديد كسي عروسي مي گيره؟! خلاصه 29 اسفند رفتيم مشهد و روز بعدش هم برگشتيم، البته داداش گل آقا موندن مشهد و مي خواستن برن حرم ولي خب من دوست دارم لحظه تحويل سال حتما توي خونه باشم و كنار سفره هفت سين بشينم و از طرفي هم مي دونستم حرم خييييييييلي شلوغه.  ساعت 2 بود رسيديم خونه و فقط 1 ساعت تا تحويل سال مونده بود، تند تند كارامونو كرديم و من يك سفره هفت سين كوچولو توي خونه خودمون انداختم البته تحويل سال طبقه بالا پيش مامان اينا بوديم ولي چون وسايل خونمون چيده شده و مرتب بود من دوست داشتم يك هفت سين هم خونه خودمون داشته باشيم. بعد تحويل سال هم خودم و گل آقا جونم با يه ظرف شيريني رفتيم طبقه پايين خونه خودمون و اولين شيريني رو خورديم.

 با گل آقا جونم كه صحبت مي كرديم ديديم كه سال 87 براي ما سال خوب و پربركتي بوده و خداي مهربون خيلي به ما كمك كرده، اميدوارم سال 88 هم سال پر از سلامتي و شادي و رضايت از زندگي براي هممون باشه و من و گل آقا كه سال 86 با عشق زندگيمونو به هم گره زديم و سال 87 بيشتر همديگه رو شناختيم و كنار هم تجربه كرديم و باهم زندگيمونو ساختيم، سال 88 زندگي مشتركمون شروع كنيم و هر روز بيشتر همديگه رو دوست داشته باشيم و به آرزوهامون برسيم. آمين!

اين روزا هم همش مشغول كاراي خونمون هستيم هر روز براي يك كاري بايد برم بيرون و خريد. يك فرش كرم قهوه اي خوشل گل برجسته براي اتاق خوابمون خريديم و يك فرش صورتي هم براي آشپزخونه آخه وسايل آشپزخونه ام تقريبا صورتي و سفيده، يك ميز و صندلي 4 نفره هم براي آشپزخونه كه تا آخر ماه مي رسه، ديگه... آها از ديروز مشغول دوختن پرده براي پنجره كوچولوي آشپزخونه هستم اميدوارم امروز تموم بشه و خريداي ريزه ديگه. راستي شايلين بانو جون از دكوري هاي كه براي خونتون ساخته بودي خيلي خوشم اومد با اجازتون دادم برامون بسازن كه خوشل شدن مي خوام توش شمع هايي كه از پروما خريدم بچينم و گلدون هاي كوچولو!

الان هم دارم از اتاقم سركار براتون مي نويسم و امروز كه اينجا خلوته و تنهام تونستم يك دل سير بدون مزاحمت بنويسم. ولی دیگه میرم به کارام برسم. بای

 براي گل آقا جونم: عزيز دلم خيلي دوست دارم ولي خب گاهي اوقات توقع بعضي حرفها رو از تو ندارم و يك حرف كوچولوي بدون منظور تو ممكنه خيلي دل منو بشكنه! از ديروز كه براي كلاسات رفتي تهران كلي دلم برات تنگ شده، يك روز كه ازم دوري به نظرم خيييييييييييييييلي طولاني مي گذره.

+ |


نوروز مبارك

یکشنبه نهم فروردین 1388- 10:43 - من

سلام دوستان

سال نو همگي مبارك اميدوارم سال جديد براي هممون پر از سلامتي و شادي و خوشبختي باشه!

+ |


یک روز آفتابی درخشان!

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387- 9:26 - من

سلام دوستان

خوبيد؟ منم خوبم. امروز حتما يك روز خوبه! چون من به سختي از رختخواب جدا نشدم و الان هم خوابم نمياد و چشام اندازه فندق نشده! از پنجره اتاقم كوهها رو مي بينم كه برف ديشب سفيدشون كرده و پرنده ها كه پرواز مي كنن. امروز يك روز آفتابي درخشانه!

خب روزها به سرعت برق و باد داره مي گذره و دوباره داره عيد ميشه! انگار همين ديروز بود نوروز سال 1387! به نظرم امسال خيلي زود گذشت ولي خدارو شكر براي من و گل آقا سال خوبي بود، با همديگه تجربه كرديم، همديگه رو شناختيم و با همديگه داريم زندگيمونو مي سازيم. اميدوارم سال جديد كه براي ما شروع زندگي مشتركمون هم هست سال خوب و پر بركتي باشه.

خب در احوالات خونه و زندگي اينكه ديروز بالاخره يخچال و ماشين لباسشويي رو هم آورديم خونه. يخچال بوش سايد سفيد با در و بار نقره اي و لباسشويي هم سامسونگ خريديم. واي يخچال اينقدر سنگين بود و در آشپزخونه هم كمي كوچيك كه گل آقا جونم وداداشش به سختي تونستن ببرنش داخل و از ديروز دست گل آقا جونم درد ميكنه كه منم بهش دلداري دارم كه در راستاي اهداف زندگي مشترك اشكالي نداره و زودي خوب ميشه!

خيلي از كارامونو انجام داديم ولي خب هنوزم كلي كار و خريد مونده كه توي فرصتي كه داريم بايد تمومش كنيم.

آها راستي چند روز پيش رفتم پرو مانتو و شلوار و كت و دامني كه داده بودم بدوزن. مانتو و شلوارم خيلي خوب شده بود هرچند كه من موقع خريدن پارچه اش ترديد داشتم پارچه كرم طرحدار براي مانتو و ساده براي شلوارش كه كمي هم براقه، ولي خب خوشل شده و با ست روسري و كيف و اينا فكر كنم خوشلتر بشه. يك مانتو شلوار قهوه اي هم براي اينكه توي مكه بپوشم داده بودم كه اونم حاضر شده بايد برم بگيرم. ولي خب هنوز براي گل آقا جونم لباس عيد هيچي نخريديم همين روزها بايد بريم البته من يك كت و شلوار بسيار شيك براش ديدم، شايدم يك كت تك با شلوار كه اسپرت باشه براش بخريم هنوز نيدونم.

ديگه همينا!

براي گل آقا جونم: خيلي دوست دارم عشق من. اگه گاهي بهانه مي گيرم و دلگير ميشم به خاطر اينه كه وقتي كم مي بينمت دلم برات تنگ ميشه و فكر مي كنم ازم دور شدي. وقتي كه دلم ميگيره فقط بغل تو رو ميخوام عزيزم، باشه؟

+ |


من دوست دارم یک زن باشم

دوشنبه پنجم اسفند 1387- 10:2 - من

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم در ميهماني ها به جاي شلوار، يك دامن تنگ كوتاه يا فون با صندل پاشنه دار بپوشم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم موهاي تميزم و درخشانم را روي شانه ام بريزم و در آينه خودم را نگاه كنم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم پيراهن آبي گل صورتي ام را بپوشم و نگاه تحسين گر همسرم را ببينم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم رژ لب و رژ گونه صورتي بزنم و با خوشحالي آن را با روسري سفيد و صورتي ام ست كنم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم ساعتها در خيابان قدم بزنم و فقط ويترين مغازه ها را تماشا كنم و شايد خودم چيزي نخرم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم ساعتها با زنان ديگر درباره رنگ لباس و روسري و كفش حرف بزنم بي آنكه خسته شوم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم براي پيدا كردن چيزي كه در ذهنم است تمام فروشگاههاي شهر را بگردم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم در كمدم 20 جفت كفش رنگارنگ داشته باشم كه شايد سالي يك بار هم آنها را نپوشم!

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم همه عكسهاي دونفره مان را قاب بگيرم و به ديوار بزنم يا همه جاي خانه بگذارم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم همه جاي خانه شمع روشن كنم.

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم بارها جاي وسايل خانه را عوض كنم و هر بار فكر كنم اگر اين را يك اپسيلون آنطرفتر بگذارم، خيلي بهتر مي شود!

من دوست دارم يك زن باشم؛ دوست دارم با دقت و وسواس براي كساني كه دوستشان دارم هديه بخرم و و كاغذ كادو را هم با همان وسواس انتخاب كنم و با ذوق كادوپيچ كنم.

 

من دوست دارم يك زن باشم، من همه حسهاي زنانه ام را با تمام وجود دوست دارم.

 

+ |


چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387- 13:58 - من

دوستان سلام

چند روزه همش می خوام بیام بنویسم ولی نمیشه یا اینترنت قطعه یا اتاقم شلوغه یا حسش نیست! ولی خب الان خدمتتون گزارش می دم این روزا همش با گل آقا جونم مشغول کارای خونمون، خرید و چیدمان هستیم. مبل ها و میز تلویزیون رو پریروز آوردن و موقتا چیدیمشون و هالمون قشنگ شده، اون دوتا تابلویی هم که قبلا گفته بودم قاب گرفتم زدیم به دیوار بالای میز تلویزیون، رنگهاشون خیلی به هم میاد. سرویس خواب رو هم بالاخره انتخاب کردم آخه سرویس خواب قبلی که انتخاب کرده بودم اندازه اش ۱۶۰ بود و من دوست داشتم ۱۸۰ باشه و این مدل ۱۸۰ نداشت و فروشنده گفت فقط سرویس خوابهای مالزی و بعضی ترک ها این سایزی هستن و از طرفی هم رنگ بیشترشون به قرمزی می زد که من دوست نداشتم و می خواستم قهوه ای باشه......... بالاخره یک سرویس بین قهوه ای و زرشکی انتخاب کردم که سرتختش هم بلنده و دیروز هم اومدن سر همش کردن، خوشل شده و هر کی اومده دیده خیلی خوشش اومده.

یخچال و بقیه چیزارو هم سفارش دادیم بیارن که آشپزخونمون هم تکمیل بشه و بعدش دیگه همش میرسم به جزییات! راستی یک گلدون کوچولوی قهوه ای هم خریدم که یک درخت کوچولوی مصنوعی سبز که شبیه گل بنجامینه توش داره، خواهر عزیزتر از جان میگه اگه بهش آب بدی بزرگ میشه!

دیگه دیگه آها این روزا کلاس زبان تافل هم میرم، دیروز جلسه پنجم بود و به نظرم خیلی موثر بوده، یک چیزایی رو دارم می خونم که قبلا اصلا بهش توجه نمی کردم. فعلا که دارم وقت می ذارم برای زبان تا بعدا به درسهای تخصصی برسم برای آزمون دکترا.

دیگه همینا!

+ |


خونه عشق

پنجشنبه دهم بهمن 1387- 9:54 - من

ساك قرمز باز مي كنم توش پر از لباسهايي كه تا حالا نپوشيدم يا شايد يك بار پوشيده باشم. يكي يكي نگاشون مي كنم و يادم مياد كي و كجا خريدمشون: تاپ و شلوارك بنفش گل گلي كه عيد كه شمال بوديم از ايران كتان نور خريدم و هنوز نپوشيدمش خيلي نرم و راحته، تونيك و شلوارك صورتي كه اونم از همونجا خريدم و يك بار توي يه مهوني زنونه پوشيدم يقه اش بازه، تي شرت و دامن طوسي كه از آن اسپرت دور ميدون ولي عصر خريدم دامنش 2 تا پيله خوشل داره و كوتاست، تاپ و دامن كوتاه قرمز كه خانم داداشم براي تولدم خريده، دامن كتان سرمه اي تنگ از يه فروشگاه بزرگ نزديك چالوس فكر كنم، بلوز و شلوار زرد كه از حراج آن اسپرت شهرمون خريدم، دامن گل گلي سبز و زرد و بنفش كه با خانم داداشم با هم و شبيه هم خريديم و خيلي شاد و خوشله، تاپ و كت قلاب بافي آبي كه از كيش خريدم، تاپ آبي پشت بندي كه از ولي عصر خريدم، تاپ بادمجوني منجوق دوزي هندي كه از الماس شرق مشهد با گل آقا جونم خريديم، لباس خواب نارنجي ساتن و.............. همه رو باز مي كنم و دونه دونه نگاه مي كنم و دوباره تا مي كنم. بعضي هاشونو بعد از ازدواج هر جا ديدم و خوشم اومده خريدم كه خونه خودم بپوشم، دوست دارم شروع زندگي مشتركمون، با چيزهاي نو و جديد باشه و ظاهرم هم كمي تغيير كنه! آخه چيز كمي كه نيست، من دارم كدبانوي خونه خودمون ميشم! خونه عشق من و گل آقا!

پی نوشت: اجاق گازمون هم چند روز پیش آماده شد و آوردیم خونه قشنگ شده. همین روزا می ریم برای خرید یخچال و لباسشویی و بقیه وسایل برقی.

خداجون ازت متشکرم، همیشه و همه جا بهم نشون دادی که تنهامون نمیذاری و کمکمون می کنی ولی نمی دونم چرا همیشه فراموش می کنم. خداجون خودت کمکم کن بنده خوبی باشم و قدر اینهمه نعمت و مهربونیتو بدونم. تنهامون نذار

+ |


ذوق و شوق!

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387- 13:15 - من

سلام دوستان

خيلي وقته نيومدم اينجا اگه بگم وقت نشده يه كمي دروغ گفتم، بيشترش تنبلي بوده فكر كنم. ولي خب اين روزا خيلي كارا با گل آقا جونم انجام داديم. اول اينكه نقاشي خونه تموم شد و خوب شده. كاراي برقي و نصب و تعويض لامپها و چوب پرده و اين كارا رو هم انجام داديم، دوتا لوستر خيلي خوشل كوچولو براي توي هال خريديم كه بيشتر سليقه گل آقا جونم بوده و من بسيار دوست ميدارمشون و از وقتي نصبشون كرديم همش تماشا مي كنمشون! (چه تركيبي!) تميز كاري ها هم تقريبا تموم شد البته هر وقت جارو مي كنم كلي خاك جمع ميشه كه فكر كنم تا وقتي موكت و فرش نندازيم اوضاع همينجوريه. بعضي خريدا رو هم انجام داديم چند روز پيش با گل آقا جونم رفتيم گاز روميزي خريديم و كابينت زيرشو هم سفارش داديم كه بسازن. فكر كنم قبلن گفتم ما مهرماه خونه خودمونو براي يك سال رهن داديم و الان قراره از مكه كه اومديم زندگي مشتركمونو طبقه پايين خونه مامان اينا شروع كنيم واسه همين نمي خواستيم خيلي توي اين خونه خرج كنيم كه البته تقريبا برعكس شد ولي خب انجام خيلي از خرده كاريها علاوه بر اينكه لازمه باعث لذت بردن و كنار هم بودن من و گل آقا جونم هم شده كه من خيلي دوست مي دارم.

ديگه اينكه چند روز پيش رفتيم جاروبرقي هم خريديم مارك هيتاچي. البته من خودم بوش مي خواستم بخرم كه فروشنده گفت بوش بايد پاكتشو هر چند وقت يكبار عوض كني و دردسر داره من هم ديدم مامانم  چندين ساله هيتاچي داره و راضيه، اين بود كه ما صاحب يك جاروبرقي هيتاچي نقره اي شديم. تلويزيون هم ال سي دي 32 سامسونگ خريديم شايدم توي قرعه كشي تلويزيون دو تا بنز برنده شديم! خدا رو چه ديدي؟! حالا مونده يخچال (كه من هنوز توي رنگ و مدل و ماركش موندم: نقره اي، سفيد؟ بوش، سامسونگ؟ سايد، جدا؟)، مبل (كه تقريبا مي دونيم چي مي خوايم )، سرويس خواب،  لباسشويي و ظرفشويي (كه اگه براي يخچال تصميم بگيرم ديگه اينا هم معلومه) اگه تجربه اي داريد كمك لطفا! مرسي

يك سري وسايل و ظرف و ظروف و قابلمه كه چند وقتيه مامان خريده  و بعضي چيزايي كه خودم از كيش خريده بودم هم بالاي كمد دور از دسترسه همش دلم مي خواد اين روزا اونارو بيارم پايين ببينم چي به چيه؟ چي دارم و چي ندارم؟ خلاصه كلا واسه خونه خودمون ذوق و شوق دارم...............

برنامه مكه هم هنوز زمان قطعيش مشخص نشده ولي به احتمال زياد فروردين بايد بريم و بعدش هم زندگي مشتركمونو شروع مي كنيم. مي خوام چند دست لباس (كت و دامن، كت و شلوار ) براي وقتي از مكه ميام بدوزم يا بخرم كه هم مرتب و هم شيك باشه ولي خب نيدونم اون موقع دقيقا بايد چجوري لباس بپوشم؟ بنظرتون بايد حتما چادر سر كنم؟ من كه خودم يك كت و شلوار و شال با رنگ روشن رو ترجيح مي دم، به نظرتون چطوره؟

برای گل آقاجونم: عزیزم هر روز حس می کنم بیشتر از قبل دوست دارم وقتی که با هم کاری برای خونه کوچولومون انجام میدیم یا چیزی می خریم خیلی کیف می کنم و بیشترتر دوست می دارم و عاشقت می شم قلب من! همیشه پیشم بمون.

 

از تمام نظرات دوستان عزيز استقبال مي شود، با سپاس!

 

+ |


حج!

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387- 12:5 - من

سلام دوستان

اول یک خبر و اونم اینکه من و گل آقا جونم اسفند ماه می ریم حج عمره دانشجویی! بعدش هم زندگی مشترکمون شروع می کنیم. گل آقاجونم خییییلی دوست داشت بره حج، چند سالی هم بود که ثبت نام می کرد ولی خب قسمت نمی شد ولی امسال از همون وقتی که ثبت نام کرد هم حس کردم با همدیگه می ریم، چند وقت پیش هم خواب دیده بودم که می خوایم بریم مکه و حالا هم که توی قرعه کشی اولین اسم بودیم. خدایا شکرت! البته باید بگم من آدم خیلی مذهبی نیستم ولی خداجون مهربون همیشه کمکم کرده و همراهم بوده و همیشه هم بهترینها برام اتفاق افتاده و حالا هم خودش مارو به خونه اش دعوت کرده و من هم استقبال می کنم و تمام سعی امو می کنم که بنده خوبی باشم و از این فرصت استفاده کنم.

خب حالا وقت کمی داریم که وسایل خونمونو تکمیل کنیم و برای رفتن هم آماده بشیم. اما خب ذوق و شوقی که داریم باعث میشه اصلا خسته نشیم و خداجون مهربون هم مثل همیشه به ما کمک می کنه. خدایا شکرت

برای گل آقا جونم: همسر عزیزم خیلی خوشحالم که داری به آرزوی قلبیت می رسی و خیلی خوشحالترم که من هم در این سفر کنار توام و باز هم با هم تجربه می کنیم. خدایا متشکرم و خودت کمکمون کن.

+ |


رازهایی درباره زنان

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387- 12:8 - من

اوايل هفته گذشته چند روزي از دست گل آقا دلگير بودم چرا؟ خودم هم دقيقا نمي دونستم! فكر كنم از اون روزايي شروع شد كه گل آقا به شدت مشغول مقدمات پايان نامه اش بود و من تقريبا فقط شبها مي ديدمش كه اونم خسته و كوفته بود و هنوز سرش به بالش نرسيده خوابش مي برد. خب من هم مثل يك خانوم متشخص و همسر فهميده كه خودش هم قبلا اين دورانو تجربه كرده و مي دونه پايان نامه چه اعصابي خرد مي كنه، رفتار مي كردم و مي گفتم الهي همسرم خسته است و .... ولي اون شب هم كه من دوست داشتم توي رختخواب با گل آقا جونم كمي حرف بزنم تا رفتم يه ليوان آب بيارم ديدم بله همسر عزيزتر از جان بنده غش كردن ديگه عصباني شدم و با همون عصبانيت خوابيدم و صبح هم همونجوري بيدار شدم و دوباره شب بعد تا دو كلمه حرف زدم آش همون و كاسه همون! بله گل آقا بازم خوابش برد! ديگه رسما قاطي كردم و از فرداش ديگه حسابي بداخلاق شدم. اه چه احساس بدي! همش فكر مي كردم گل آقا تازگيها خيلي به من كم توجه شده، باهام كم حرف مي زنه و خيلي هم با علاقه به حرفام گوش نميده و قولاشو هم فراموش مي كنه و....... تا اينكه گل آقا فهميد بد اخلاقيم به خاطر اينه كه براش دلتنگم و دوست دارم بيشتر با هم باشيم. نه اينكه ظاهرا با هم باشيم منظورم اينه بهم نزديكتر باشيم و با هم صحبت كرديم و عشقولانه شديم و آشتي.

مي دونيد گل آقا خيلي ماهه، اينو فقط من نميگما، توي محل كارمون امكان نداره كاري از كسي بخواد و براش انجام نده. چون خودش هم همينجوريه هر كاري كه بتونه از هيچ كسي دريغ نمي كنه. البته اين اخلاقش خيلي وقتها براش دردسر ساز شده ولي خب چكارش كنم عشق من ماهه.

امروز هم خيلي دلم براي گل آقا جونم تنگ شده با اينكه ديروز ظهر رفته براي كلاساش و امروز هم تا عصر بر ميگرده ولي انگار چند روزه نديدمش.

راستي احتمالا با كتابهاي رازهايي درباره زنان  و مردان آْشنا هستيد من قبل از ازدواج نگاهي بهشون كرده بودم ولي اين روزا دوباره دارم مي خونمشون. يك بخشهايي رو هم اينجا مي ذارم. البته بعضي موارد براي خود من صدق نمي كنه، مثلا من خودم خيلي اهل حرف زدن نيستم و معمولا دير ارتباط برقرار مي كنم.

رازهايي درباره روش ها و سبكهاي ارتباطي زنها:

راز 1: زنها عاشق حرف زدن و صحبت كردن هستند زيرا حرف زدن توليد كننده ارتباط است.

راز 2: زنها با صداي بلند فكر مي كنند و با صداي بلند نيز احساس مي كنند. (من خودم خيلي يواش فكر مي كنم)

راز 3: زنها همواره با ذكر جزييات همه چيز را بيان مي كنند. ( نه، مگه اينكه مثلا با خواهرم حرف بزنم )

راز 4: زنها از صحبت كردن و حرف زدن به عنوان روشي براي تخليه تنش هاي خود استفاده مي كنند. (دوست دارم با صحبت كردم خودمو خالي كنم ولي نمي دونم چرا گاهي اوقات حرف زدن درباره احساساتم خيلي سخته مخصوصا وقتي از چيزي ناراحت ميشم)

راز 5: زنها هميشه ناراحتي و نگراني خود را كمتر از آنچه به راستي هست نشان مي دهند. ( معمولا من اينجوريم)

فعلا بای تا بخش بعدی!

+ |


؟

یکشنبه پنجم آبان 1387- 13:6 - من

سلام

خب بعد از دو روز تعطيلي و استراحت حالتون چطوره؟ من كه شديدا از همه تعطيلي ها استقبال مي كنم و بعدش هم اصلا دلم نمي خواد بيام سر كار! پريروز كه جمعه بود و گل آقا جونم جمعه ها هم بايد به جاي پنجشنبه كه ميره سر كلاساش، بره سر كار و اين يعني كه گردش با گل آقا جمعه ها صبح تعطيل. من هم با خواهر عزيزتر از جان و داداش وسطي و خانمش و برادرزاده جينگيلي نزديك ظهر بود كه رفتيم گردش به گل آقا هم گفتم بياد اونجا كه با هم برگرديم ولي خب چون صبح زود بيدار شده بود حال نداشت و مي خواست بره خونشون استراحت كنه، به من گفت با بقيه برم. منم مثل يك خانم متشخص معتقد به دموكراسي! رفتم و خيلي هم بهم خوش گذشت، تازشم ياد زمان مجردي افتادم كه هميشه با اين داداشم اينا مي رفتيم بيرون و گردش. هوا اينقدر خوب بود و خيلي هم شلوغ بود. ظهر هم رفتيم رستوران و بختياري خورديم كه خيلي چسبيد. ( قابل توجه گل آقا كه با ما نيومدي گردش! من بهت نگفتم رفتيم رستوران خب يه وقتي دلت مي خواست گناه داشتي! ولي الان كه اينو بخوني مي فهمي)

ديروز هم با اينكه از ساعت هفت و نيم صبح بيدار بوديم ولي تا 9 با گل آقا جونم توي رختخواب حرف زديم و بعدش يك صبحونه مفصل هتلي با هم خورديم و بساط چاي برداشتيم و با خواهر عزيزتر از جان رفتيم گردش كه خييييييييييييلي خوش گذشت. حالا عكساشو بريزم توي كامپيوتر ميذارم.

براي گل آقا جونم: عزيز دلم خيلي دوست دارم. پريشب دوتايي روي مبل داشتيم تلويزيون نگاه مي كرديم همينجوري داشتم با خودم فكر مي كردم الان دستموم ميگيري همون لحظه دستمو گرفتي و من خنده ام گرفت ولي خداييش خيلي حال كردم. ديشب خوابت برده بود كه من اومدم بخوابم يواش بوسيدمت تو هم توي خواب بوسم كردي..... واسه همين كاراته كه عاشقتم عزيز دلم. بووووووووووووووووس

+ |


متولد ماه مهر

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387- 11:46 - من

دیروز تولد گل آقا جونم بود و من می خواستم به همین مناسبت یک پست تبریک براش بذارم ولی نشد. چون از اول صبح که اتاقم همش شلوغ بود و نشد بعدش هم ساعت ۱۰ داداشی زنگ زد و گفت بریم بانک مسکن و دفترخونه برای انتقال سند و گرفتن وام که تا ساعت ۵/۱ هم اونجا معطل شدیم و از اونجا هم دیگه حسش نبود بیام سر کار و رفتم خونه. خلاصه همزمان با تولد گل آقا ما سند خونه رو زدیم و تولد پر برکتی برای ما بود. همون دیروز هم خونه رو دادیم رهن به مدت یک سال.

بعد از ظهر هم وقتی گل آقا رفته بود باشگاه با خواهر عزیزتر از جان رفتیم کیک و میوه خریدیم به داداش کوچیکه هم گفتم پیتزا بخره و کادوی گل آقا رو هم که یک جفت کفش خوشل بود روز قبلش خریده بودم و شب یک تولد کوچولوی خانوادگی برای گل آقا جونم گرفتیم.

تولدت مبارک عزیزم. امیدوارم سالهای سال کنار هم با شادی و سلامتی و عشق زندگی کنیم و هر روز بیشتر و بیشتر قدر همو بدونیم. امیدوارم همه چیزهای خوب دنیا رو کنار هم تجربه کنیم و هر روز زندگی مون قشنگتر بشه قلب من.

لبخند زدی و آسمان آبی شد                  شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

تولدت مبارک متولد ماه مهر من! ای مهربان من!

تولدت مبارك

+ |


اسکارلت!

دوشنبه پانزدهم مهر 1387- 11:28 - من

دوستان سلام

خب امروز هم يكي از روزهاي خوب خداست. اين روزها حالم متغيره گاهي خوب گاهي خسته و بي انرژي. همش مي خوام يادم بمونه كه خدا چه نعمتهايي بهم داده و چقدر بايد سپاسگزارش باشم و قدر چيزهايي رو كه دارم بدونم: سلامتي، خانواده خوب، همسر مهربان، كار، آرامش نسبي و .... خيلي چيزهايي كه شايد خودم هم ندونم و فراموش كرده باشم ولي خب گاهي هم همه رو فراموش مي كنم و شروع مي كنم به غر زدن!

گاهي فكر مي كنم چه خوب مي شد اگه ياد مي گرفتيم از هيچ كسي توي زندگي توقع نداشته باشيم. يادمه يه نفري ميگه از بقيه هيچوقت توقع نداشته باش، اينجوري حداقلش اينه كه اگه كاري برات نكردن ديگه نااميد و خشمگين و غمگين نميشي و اگه كاري هم كردن خوشحال ميشي پس به خودت صدمه اي نزدي. نظر شما چيه؟ مي دونيد من كه فكر مي كنم خب وقتي همه داريم با هم و كنار هم و بطور جمعي زندگي مي كنيم و به هم وابسته ايم پس يك سري توقعاتي هم از همديگه داريم ديگه، اگه اينجوري نبود كه مثل انسانهاي اوليه بايد توي غار زندگي مي كرديم و همه كارامونو هم خودمون مي كرديم!

انگاري اين روزها همش توي روزمرگي افتادم همش صبحها سركار، بعدش ناهار، بعدش چرت بعدازظهر، بعدش يا توي خونه يا با خواهر عزيزتر از جان گردش، شب هم با گل آقا يا خونه اونا يا خونه ما جلوي تلويزيون و بعدش هم باز خواب و فردا روز از نو و روزي از نو! نه ورزشي، نه درسي، نه كلاس زباني، نه كتاب خوندني، نه خيلي چيزهاي ديگه اي كه همش مي خواستم انجام بدم. همش باشه بعدا، باشه فردا، باشه وقتي اون كار ديگه رو انجام دادم و خيالم راحت شد، باشه وقتي رفتيم خونه خودمون و..... اسكارلت اهارا يادتونه؟ وقتي حوصله نداشت درباره موضوعي فكر كنه يا تصميم بگيره مي گفت باشه فردا، فردا در موردش فكر مي كنم.... فكر كنم دارم تبديل به اسكارلت ميشما!

خب كارهايي كه بايد اين روزا بكنم:

1. دو تا پوستر و يك عكس دارم كه بدم قاب بگيرن. از اين قابهاي تيره كه لبه تخت و پهن داره ديدين؟ چند روز پيش يه جايي ديدم خوشم اومد دو تا نقاشي دارم كه پريسال كه با گل آقا رفته بوديم نمايشگاه كتاب تهران خريدم‌(اون موقع هنوز عقد نكرده بوديم ولي يك ماموريت مشترك رفته بوديم) خيلي دوستشون دارم يكيش زمينه نارنجي داره با دوتا گل دراز زرد، يكي ديگه هم زمينه زرد داره با يك خورشيد بزرگ نارنجي و دوتا گل دراز قرمز. يادمه همون موقع توي نمايشگاه نشون بقيه همكارام كه همه مرد بودن دادم و همشون گفتن وا اينا ديگه چيه؟ منم گفتم شما آقايون اصلا حس زيبايي شناسي نداريد! خودم كه خيلي خوشم اومد ازشون. حالا مي برم ميدم از اين قابها بگيرن خيلي هم خوشل ميشه! يك عكس دونفره هم با گل آقا جونم سالگرد عقدمون رفتيم گرفتيم كه خيلي خوب شده، گل آقا از پشت منو بغل كرده و چونه اشو گذاشته روي شونه ام و دو تايي داريم اون دورا رو نگاه مي كنيم، اندازه A4 چاپ كردمش اونم مي دم قاب بگيرن.

2. برم اين دكتر پوست كه خواهر عزيز تر ازجان ميره. همه به من ميگفتن چه پوست خوبي، چه صاف و روشنه. ولي الان پر جاي جوش و قرمزي شده. خودم مي دونم چند وقته حوصله ندارم به خودم برسم. (همون روزمرگي كه گفتم....)

3. يك برنامه درست براي ورزش و نرمش بذارم. حس مي كنم از فرم در اومدم، براي زانوم هم دكتر گفته كه بايد ورزش كنم، چند روز پيش به گل آقا مي گفتم به نظرم بدنم شل و آويزون شده! هميشه از زنهاي چاق و شل و ول بدم مي اومد، نكنه خودم همونجوري بشم!!!

4 برنامه فيزيوتراپي براي زانوم. ( اي بي توجه! بعدا ميگي آهاي من فلان و من آنم كه رستم......مخاطب خاص داره)

5. چند روزه دارم كيف قلاب بافي كه داشتم مي بافتم و كنار گذاشته بودم، دوباره مي بافم بایدتمومش کنم. من قلاب بافي خيلي دوست مي دارم.

يك سري چيزاي ديگه هم هست كه چون همكاراي فضول همش ميان و ميرن فعلا نمي تونم بنويسم.

باي

+ |


از حال بد به حال خوب!

شنبه ششم مهر 1387- 15:18 - من

سلام سلام

خب من امروز حالم خوبه و از صبح احساس خوبی دارم، هویجوری خب! هرچند که پریروز از سر صبح اخلاقم سگی بود و حالم حسابی بد و همش یک بغض توی گلوم. شایدم به خاطر این بود که گل آقا رو کم دیده بودم و دلم براش تنگ شده بود و داشتم بهانه می گرفتم. قبل افطار که گل آقا اومد پیشم و گفت بیا بخلم و رفتم بخلش دراز کشیدم حالم خیلی بهتر شد ولی بازم ای بغض لعنتی رو داشتم تا شب که کمی توی بخل گل آقا جونم گریه کردم و طبق معمول در حالی که داشت منو دلداری می داد باهام دعوا کرد که چرا دارم گریه می کنم. آخه گل آقا جونم اصلا دوست نداره من گریه کنم ولی خب منم وقتی دلم میگیره یا حالم خوب نیست تا گریه نکنم و خودمو خالی نکنم حالم بهتر نمیشه.

امروز صبح تا ساعت ۱۰ با گل آقا جونم ۵،۶ تا بانک سر زدیم واسه وامهایی که قراره بگیریم و پول خونه و ... و این شد که دیر اومدیم سر کار. نهایتا قرار شد که یک سالی خونمونو بدیم رهن و شاید بریم خونه مامان اینا بشینیم شاید هم نریم و هویجوری منتظر بمونیم و سال دیگه بریم خونه خودمون، که اینجوری اگرچه برای من بد نیست و مسوولیت زیادی روی دوشم نیست ولی از طرفی هم زندگی مشترک مارو به تاخیر میندازه که نمی دونم خوبه یا بد؟

امشب دو جا افطاری دعوت بودیم یکی خونه خاله گل آقا یکی هم خونه دوست گل آقااینا. از اون جایی که هیچکدومو نباید از دست بدیم زنگ زدیم به خاله گل آقا و قرار شد فردا شب بریم خونه اونا.

پریروز که حالم خوب نبود می خواستم یه چیزای دیگه توی وبلاگ بنویسم ولی خب امروز که حالم خوب نمی خوام اونارو بنویسم چون اون احساس مال امروز نیست.

دیگه اینکه دلم یک تغییر اساسی می خواد مثلا موهامو رنگ کنم یا مثلا کوتاه کنم یا .........نیدونم چکار کنم؟ موی هایلایت خیلی دوست ندارم یک رنگ با کلاس زیبای یک دست لطفا معرفی کنید. مرسی

یک کوچولو برای گل آقا جونم: عزیز دلم خیلی دوست دارم و عاشقتم. برای همه بداخلاقی ها معذرت می خوام عزیزم.

+ |


دوراهی!

شنبه سی ام شهریور 1387- 12:30 - من

سلام

نيدونم چكار كنيم؟

بنظرتون اين خونه اي كه خريديم رو يك سالي بديم اجاره و بيايم همين طبقه پايين خونه مامانم اينا كه الان خاليه بشينيم و اين يكسال اجاره خونه رو كه مي گيريم بديم براي يك سري از قسط هاي خونه؟‌(آخه براي خريد خونه هر ماه تقريبا تمام حقوق من و گل آقا ميره براي قسط هاش)

يا كه نه، بريم همين خونه خودمون بشينيم با اينكه ممكنه يك سالي هم از نظر مالي كمي بهمون سخت بگذره و شايد تا وقتي كمي دستمون باز بشه نتونيم اون تغييراتي كه دوست داشتيم مثل كاغذ ديواري و كابينت جديد و ... توي خونمون انجام بديم.

چند روزه هي دارم با خودم فكر مي كنم كدوم بهتره؟ از يك طرف من دوست داشتم شروع زندگي مشتركمون توي خونه خودمون باشه و از طرف ديگه اگه يك سال اين خونه رو اجاره بديم هم خودمون راحت تريم و هم بعدش مي تونيم خونه رو اونجوري كه دوست داريم درست كنيم و بشينيم توش.

خلاصه كه نيدونم هنوز تصميمي نگرفتم. گل آقا جونم هم ميگه هرجور كه تو دوست داري و راحتي.

نظر شما چيه؟

+ |


ما خونه دار شدیم!

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387- 13:50 - من

خب بالاخره ما خونه دار شدیم. دیروز قولنامه رو نوشتیم چک اولمون هم امروز به سلامتی پاس شد. تو رو خدا منو می بینید تا دیروز همش نگران خرید خونه بودم امروز نگران جور کردن بقیه پول هستم تا یک ماه دیگه باید همه پولو بدیم که خونه رو تخلیه کنن. چون برای بقیه پول باید این آپارتمان پیش فروشمونو بفروشیم و من همش نگرانم که همه کارا خوب پیش بره. خلاصه با این نگرانی هام حسابی گل آقا رو عصبانی و ناراحت کردم ولی خب چکار کنم؟ دست خودم نیست! من اصلا مدلم اینجوریه که وقتی یه چیزی توی ذهنمه تا وقتی که تموم نشه و نره پی کارش همش توی فکرم وول می خوره و نگرانم می کنه. می دونید من اصلا آدم شرایط سخت و غیر قابل پیش بینی نیستم و این خیلی بده. واسه همین سر کوچکترین موضوعی بغض می کنم و به هم می ریزم و این گل آقا جونمو هم تحت تاثیر قرار میده. ولی خب تا وقتی گل آقا رو دارم غم ندارم چون همیشه همراهمه و بهم امید و انرژی مثبت میده.

دوست دارم عزیزم منو به خاطر همه بداخلاقی هام ببخش

خدا جون مثل همیشه کمکمون کن. از شما هم می خوام برام دعا کنید.

+ |


شنبه نهم شهریور 1387- 13:55 - من

سلام سلام

خيلي وقته يك پست طولاني ننوشتم ولي امروز اگه خدا بخواد و ذهنم هم ياري كنه ميخوام يه ذره بيشتر بنويسم.

خب از كجا شروع كنم؟

اول از خونه خريدن بگم كه من و گل آقا جونم روي يك خونه كه قبلا هم نوشته بودم تقريبا به توافق رسيديم، من كه محله اش رو دوست دارم فقط داخلش به كمي تعميرات و نقاشي نياز داره ولي فكر كنم بعد از چيدمان خوشل بشه. راستي وامي كه قرار بود از محل كارم بگيرم سر يك بهانه الكي كنسل شد ولي خب وام گل آقا رو قراره همين هفته بدن. از طرفي هم قراره ما از امتياز وام مسكن داداشي من استفاده كنيم. اگه خدا بخواد پولمون جور ميشه و مي تونيم همينو بخريم.

راستش اين روزا خيلي بيشتر از قبل به شروع زندگي مشتركمون فكر مي كنم و بيشتر دوست دارم كه زودتر بريم سر خونه و زندگي خودمون. فكر كنم اتفاقي كه هفته پيش افتاد هم روي افكارم تاثير داشته. البته قبلا هم گفتم كمي از زندگي مشترك و مسووليتهاش مي ترسم ولي مي دونم با وجود همسر خوبي مثل گل آقا و با تكيه به توانايي هاي خودم (!) از پسش بر ميام. مي دونيد كلا من آدمي هستم كه با وجود اينكه قدرت تطابق خوبي با شرايط دارم ولي به قول گل آقا جونم سخت پنيرمو جابجا مي كنم يعني خيلي از تغييرات استقبال نمي كنم و احساس ناامني و بهم ريختگي بهم دست ميده، خب ازدواج و زندگي مشترك هم بزرگترين تغيير زندگي آدمه ديگه؛ شايد واسه همين نگرانم.

چند روز پيش رفتم واسه خودم چرخ خياطي خريدم و خيلي براش ذوق دارم. آخه من كمي خياطي سرم ميشه و خيلي هم خياطي رو دوست دارم. مامانم يكي از اين چرخهاي ژانومه مشكي قديمي داره كه هميشه خدا خراب ميشه، حالا از محل كارم يك بن به من و گل آقا داده بودن كه با فروشگاه چرخ خياطي قرارداد داشت منم سريع از فرصت استفاده كردمو رفتم يك چرخ خياطي سينگر خريدم. وقتي اومديم خونه به مامان گفتم ببين چرخ خياطي منو گل آقا زده زير بغلش بسكه سبك و كوچيكه! آخه هر وقت ميخواستم با چرخ مامان چيزي بدوزم بايد مي گفتم يكي چرخو برام بيار بسكه سنگينه. حالا همش دوست دارم چرخ جديدمو راه بندازمو يك لباس گل گلي خوشل براي خودم بدوزم. به زودي!

چند شبي بود همش عروسي و نامزدي دعوت بوديم. يك نامزدي هم توي يك باغ قشنگ بود كه پله هاي خوشل داشت با يك منظر كوهستاني عالي كه جون مي داد براي عكس و فيلم. به گل آقاجونم گفتم بيا دوباره جشن بگيريم! آخه من خيلي دوست دارم توي اين باغ با لباس عروسي عكس بگيرم! گل آقا جونم گفت چششششم عزيزم! حالا عروسي كه نه ولي مي تونيم سالگرد ازدواج بگيريم. جدي به نظرم جالبه هر چند سال يكبار يك جشن سالگرد مفصل بگيره، نه؟

واي فكر كنم خيلي چاقالو شدم، بعد ازدواجم 10 كيلو وزنم اضافه شده البته قبلش بسيار لاغر بودم الان هركي منو ميبينه ميگه واي چه چاق شدي خيلي خوشل شدي و بهت مياد، ولي مواظب باش چاقتر نشي! تازشم خودم هم فهميدم كمي هم شكم درآوردم! همش ميخوام ورزش كنم ولي خب با اين ساعت كاري انگار نميشه. حالا گل آقا جونم ميگه صبحها بيدار بشيم بريم پياده روي بعدش سر كار! منكه فكر نكنم عمرا ما كه شبها هم دير مي خوابيم و صبحها به زور از رختخواب جدا ميشيم و هميشه با تاخير مي رسيم سر كار بتونيم صبح زود بيدار بشيم، ولي به گل آقا گفتم خب در راستاي تشويق روحيه من به ورزش اول يك ست گرمكن شلوار خوشل كه قبلا ديدم برام بخره و در راستاي تشويق بيشتر روحيه يك دست هم ست همون شكلي براي خودش بخره كه با هم خوشتيپ! بريم ورزش صبحگاهي!

ديشب بساط چاي رو برداشتيم و دوتايي با گل آقا جونم رفتيم يه جاي با صفا چاي خورديم و گپ زديم و مقاديري هم غيبت كرديم. آي من دوست دارم اين بيرون رفتن هاي دوتايي و گپ زدنهاي دوتايي و ايضا گاهي غيبت كردنهاي دوتايي با گل آقا جونم رو، آي دوست دارم!

ديگه سلامتي خودم و گل آقا جونم و خانواده هامون و همه شما دوستاي گلم.

+ |


چهارشنبه ششم شهریور 1387- 12:21 - من

سلام

خدا رو شكر حالم خوبه و مشكل هم تقريبا حل شده. ولي تجربه خيييلي بدي بود. دو هفته ای که گذشت حالم وحشتناک بود و طفلکی گل آقا که باید زر زرهای منو هم تحمل می کرد.

عزیز دلم دوست دارم و بخاطر همه چیز ازت متشکرم. از اینکه همیشه کنارمی و درکم می کنی. از اینکه این قضیه خیلی هم به تو مربوط می شد ولی با بزرگواری اجازه دادی خودم تصمیم بگیرم و مثل همیشه ازم حمایت کردی. مرسی عزیزکم و دوست دارم یه عالمه

+ |


دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387- 11:57 - من

خیلی استرس دارم و خسته ام

خدایا کمک کن زودتر تکلیف این موضوع روشن بشه

اینقدر این چند روزه حرص خوردم و گریه کردم که سرم درد می کنه

خدایا کمکم کن.

برام دعا کنید

+ |


یک پست غرغرو!

یکشنبه بیستم مرداد 1387- 9:48 - من

سلام سلام

احوالات شما؟

ما هم هي بدك نيستيم. تقريبا يك ماهي نتونستم بيام اينجا، اينترنت سر كارم قطع بود اينترنت خونه هم امكان لو رفتن هست. هر چند كه الان هم مشكوكم وبلاگم لو رفته باشه، حالا اگه لو هم رفته باشه مهم نيست؛ من كه چيزي غير از روزمرگي ها و دلمشغوليهام نمي نويسم.

خب اين يك ماهي كه نبودم چند روزش رفته بودم مشهد، گل آقا هم از اونجا يك هفته رفت يزد براي مسابقات. مشهد براي زانوم رفتم دكتر. خوشبختانه دكتر گفت زانوم عمل نياز نداره ولي بايد خيلي باهاش مراعات كنم: فيزيوتراپي، ورزش، استخر، دارو، كم كردن وزن و ... تازه يك اسم باكلاس هم داره کوندرومالاسی پاتلا! الان هم كه در خدمتتون هستم زانوم دردناكه.

ديشب عروسي دخترداييم بود. از قبلش به گل آقا گفته بودم بايد بياي با هم برقصيما! آخه چند روز بود همش جشن نامزدي دوستاي گل آقا دعوت بوديم ولي از اونجايي كه تنها و غريب بوديم و من اصولا در مجالس غريبه نمي رقصم همش نشسته بوديم تازه زانوم هم درد مي گرفت، خلاصه حالا كه ديشب عروسي دختر داييم بود و كمي هم از ما توقع همراهي داشتن دوست داشتم با گل آقا هم كمي برقصيم. البته اين چند روزه توي شهر ما يك مسابقه ورزشي برگزار ميشه و از اونجايي كه همسر من يكي از كله گنده هاي(!) اين ورزش محسوب ميشه همه كارها و از طرفي داوري مسابقه با اونه و اين روزها حسابي سرش شلوغه. خلاصه ديشب من گل آقا رو بعد از صرف شام و توي رستوران ديدم. بعد شام هم رفتيم يه جايي براي بزن و برقص. گل آقا اينقدر خسته بود كه از همون اولش با غرغر گفت بايد بريم اونجا؟ بعدش هم كه رفتيم اگه شما همسر منو ديدين منم ديدم! دروغ نباشه از راه دور مي ديدمش و با اينكه پيش ما صندلي خالي بود من خودمو كشتم نيومد بشينه، طبق معمول گرمش بود و از دم در تكون نخورد! همش هم تريپ خستگي بود. آخرش هم من ديدم دم در سرپا وايستاده گفتم بريم خونه. خييييييييييييييييييييييييييلي از دستش عصباني شدم. براي من مهمه كه اون خسته است و از صبح سرپا بوده ولي خب عروسي هم كه يك شب بيشتر نيست. خلاصه كه اين ورزش براي من شده هوو! خب اشكالي نداره عروسي فاميلهاي گل آقا هم ميشه و من از همين الان تصميم مي گيرم از جام تكون نخورم و مثل بقيه تريپ بلد نيستم و خسته ام و .......... بيام!

 

دنبال خونه گشتن هم فعلا تعطيل شده، يك وامي كه قراره از محل كارم بگيرم الان يك ماهه قراره بريزن به حسابم و هنوزم نريختن. اين رييس بانكه حسابي اعصابمو خرد كرده.

 

خب بعد يك ماه هم كه اومدم همش غر غر كردم، قول مي دم دفعه بعد يك پست بدون غرغر بنويسم.

+ |


خونه، زانودرد، زندگی مشترک

سه شنبه هجدهم تیر 1387- 12:4 - من

سلام

خوبيد؟ خوشيد؟

ما هم مشغول زندگاني و همچنان در جستجوي خونه. ديروز هم دو تا آپارتمان ديديم كه من از يكيش كه اصلا خوشم نيومد از دوميش هم كه من يه كم خوشم اومد گل آقا خوشش نيومد. يك موردي هم چند روز پيش ديده بوديم كه هردو خوشمون اومد هم از محله اش، هم ساختش، طبقه اول هم هست (قابل توجه خودم كه زانوم درد ميكنه!) تازشم نزديك خونه مامانم ايناست (قابل توجه گل آقاجون!) حالا اگه صاحبش كمي از اين دندان گردي كه داره كوتاه بياد، شايد معامله مون بشه و ما هم خلاص بشيم و شما هم از دست من خلاص بشيد! البته بازم پولش بيشتر از بودجه ماست ولي خب خدا كمكمون مي كنه و جور ميشه. واي نمي دونيد اگه خونه بخريم چقدر خيالم راحت ميشه..............

 

از بحث شيرين! خونه كه بگذريم مي رسيم به بحث دردناك زانودرد من كه اين روزا خيلي شدت پيدا كرده و تقريبا هيچ روزي نيست كه من با زانو درد شروعش نكنم و سركار پاهامو روي صندلي دراز نكنم. طفلي گل آقا هم از دست زانوهاي من ديگه خسته شده. پريروز از صبح ساعت 9 مرخصي گرفتم رفتم پيش يك ارتوپد كه مطب نداشت و فقط توي بيمارستان مريض مي ديد و مي گفتن كارش هم خيلي خوبه. فكر كنيد ساعت 2 نوبتم شد و اين دكتر هم حرف دكتر قبلي رو تكرار كرد كه احتمالا كشك زانوم انحراف داره و درمان قطعي هم نداره بايد ورزش كنم و مدارا و ديگه اگه خيلي غيرقابل تحمل بود عمل! واي من از عمل مي ترسم. همين الان كه دارم مي نويسم زانوم از درد داغ شده. امروز بايد برم راديوگرافي كه يك عكس 3*4 از زانوم بگيره كه دكتر بهتر ببينه چش شده. تازه چند روزه همش دارم فكر مي كنم اگه اينقدر زانوم درد بگيره كه نتونم راه برم چي؟ اونوقت چكار كنم؟ گل آقا چكار كنه؟ اگه از زانودرد ديگه نتونم سر كار بيام چي؟  واااااااااااااااااااااااااااااااااي

همينه كه ميگن سلامتي بزرگترين و بهترين نعمته. خدايا همه عزيزانم هميشه سالم و در پناه تو باشن، آمين.

 

اين روزا گاهي به زندگي مشترك فكر مي كنم و اينكه آيا من از عهده اش برميام؟ (مي دونيد كه من و گل آقا تقريبا 1ساله كه عقد كرديم ولي هنوز زندگي مشتركمون شروع نكرديم) گاهي اوقات خيلي دوست دارم زودي بريم سر خونه و زندگي خودمون، ولي گاهي هم كه فكر مي كنم از مسووليتهاش مي ترسم و ميگم يعني مي تونم؟ دلم براي خونه بابا تنگ ميشه.

 

يه كوچولو براي گل آقاجونم: خيلي دوست دارم قلب من. ديشب كه پيشم نبودي خييييييييييييييييييييلي دلم برات تنگ شد.

+ |


در جستجوی خونه 3!

سه شنبه یازدهم تیر 1387- 9:5 - من

سلام سلام

چطوريد؟ چه خبرا؟

 

ما هم خوبيم. از احوالات اين چند روزه ما:

صبحها سر كار آمدن، رفتن به خونه و نهار خوردن، بعدش خواب بعد از ظهر، آماده شدن و رفتن و ديدن خونه هاي مختلف. البته وسطاش هم يه روز مهموني و يه روز گردش با گل آقا و رفتن به خريد با خواهر عزيزتر از جانو هم به برنامه اضافه كنيد.

واي ديروز اينقدر خونه هاي اجق وجق! ديديم حالم بد شد! خداييش اين بساز و بفروشها چطوري خونه هاي نوساز به اين زشتي بسازن؟! خب نتيجه گشت اين چند روزه ما اين شد كه من از كل خونه هايي كه ديديم فقط از دو تاش تقريبا خوشم اومد، يكي همون اولي كه توي پست قبلي نوشتم بعدي هم ديروز ديديم توي يك آپارتمان 6 واحدي، طبقه دوم، 100متري دو خوابه، البته 5 سال ساخته و كمي هم خرج داره براي تعويض كابينت و نقاشي، ولي خوب نورگيري خوب و پنجره هاي بزرگ داشت، اما من از محله اش خيلي خوشم نمياد، نه اينكه محله بدي باشه ها ولي خب مي دونيد من بيشتر دوست دارم خونمون توي خيابونايي كه برام آشناترن و بهشون تعلق خاطر بيشتري دارم باشه، ميدونيد جاهاي ديگه انگار غريبم و احساس دلتنگي مي كنم. اين به نظرتون خنده داره؟ آخه به گل آقا كه اينو ميگم بهم ميگه اي بدجنس! مي خواي نزديك مامانت اينا باشي ! خب صد البته اگه نزديك مامانم اينا باشم بهتره. واسه همين از محله اون خونه قبلي بيشتر خوشم اومد يه جورايي به نظرم برام دنج تر و صميمي تر بود. ولي خب گل آقا جونم صد در صد از اين خونه اي كه ديروز ديديم بيشتر خوشش اومد تازشم به خونه مامانش اينا خيلي نزديكه! حالا خودتون بگید کی مامانی تره؟! 

 

جمعه صبح با گل آقا جونم رفتيم مزرعه و باغ آموزشي كه زير نظر گل‌ آقا جونمه. واي اينقدر قشنگ بود. اينقدر دوست داشتم يك جاي اون شكلي خونه بسازم و زندگي كنم و كشاورزي كنم. صبح ها برم از مزرعه خيار و گوجه و كدو و فلفل بچينم، عصرها چاي دم كنم و با گل آقا توي ايوون بشينم و منظره هاي طبيعي اطرافمونو تماشا كنيم و ...........

واي اگه مي شد چي مي شد!

 

یه کوچولو هم برای گل آقا جونم: همسر عزيزم، به خاطر داشتنت و بودن تو در كنارم خدا رو شكر مي كنم و يك دنيا دوست دارم قلب من. ديشب كه زودتر از من خوابت برد كلي تماشات كردم، همیشه دستتو میذاری زیر سرت و بالشتو بغل می کنی. نمي دوني توي خواب چقدر دوست داشتني و خوردني ميشي جوجو.

 

+ |


در جستجوی خونه 2!

سه شنبه چهارم تیر 1387- 9:19 - من

سلام

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم واي! چقدر اتاقم تاريكه رفتم بيرون ديدم چه باروني مي باره! ريز و تند. الان كه از پنجره اتاقم بيرونو نگاه مي كنم بارون بند اومد ولي هوا اينقدر تميز شده باد خنكي هم مياد.

خب اين چند روزه صبحها سر كار و عصرها هم همش خيابون به خيابون و كوچه به كوچه دنبال خونه. ديشب كه از زانودرد خوابم نمي برد. الان هم زانوم خيلي درد مي كنه. چقدر خونه انتخاب كردن و خريدن كار سختيه. ديروز رفتيم يك مورد كه باباي گل آقا پيدا كرده بود ديديم محله اش خيلي خوب بود و من دوست داشتم، اميدوار بودم توي خونه هم خوب باشه چون قيمتش هم با پول ما متناسب بود. طبقه سوم ولي پله هاش خيلي بدساخت بود تيز و با فاصله زياد. توشو هم بي سليقه ساخته بودن. به گل آقا گفتم اگه اين خونه رو به من داده بود توشو خيلي قشنگ مي ساختم چون موقعيت و زمينش خوب بود. كلا به نظرم مورد قبلي بهتر از اين بود. چند مورد هم از اين نيمه كاره ها كه چند ماه ديگه تحويل مي دادن ديديم كه يكيش خيلي خوب بود ولي خب با پولمون جور نبود. خلاصه كه حسابي خسته شدم و كلي هم كارشناس شدم در زمينه مسكن. حالا هر خونه اي كه مي بينم با قبلي ها مقايسه مي كنم كه مثلا اين كي محلش اينجوري بود، اون يكي دستشوييش، بعدي پله هاش و... به گل آقا ميگم تازه هر خونه اي كه مي بينم يه دور هم توي خيالم مي چينمش ببينم چجوري ميشه!

ببخشيد اين روزا نوشته هام همش در مورد خونه است آخه خيلي فكرمو مشغول كرده ، صبح به گل آقا مي گفتم ديگه توي خواب هم خواب خونه مي بينم.

گل آقا جونم هم به شدت مشغول درس خوندنه باز امروز بايد بره تهران فردا امتحان داره. بعدش ديگه خلاص ميشه.

 

نيدونم!

 خداجون كمك!

روز مادر مبارك!

+ |


در جستجوی خونه!

پنجشنبه سی ام خرداد 1387- 10:40 - من

سلام سلام

بالاخره ديروز و پريروز اين كلاس جمع و جورش كردم و از شرش خلاص شد. قضيه اين بود كه يك كلاس آموزشي براي هيات علمي گذاشته بودن كه در تخصص اينجانب بود و بنده به عنوان استاد دعوت شده بودم. جلسه اول كلاس چند ماه پيش يك روز جمعه بود و جلسه دوم كه 8 ساعتي مي شد از اون موقع مونده بود معطل. مسوول برگزاري كلاس كه دوست صميمي گل آقاست هر چند وقت يكبار زنگ مي زد به من مي گفت براي هماهنگي جلسه دوم، حالا يا من وقت نداشتم يا خودش وقت نداشت يا مثلا رييسمون كه اونم قرار بود توي كلاس شركت كنه و اوكي نهايي رو بايد مي داد كاراي مهمتري داشت،‌ يا مثلا امتحانات بود و همه درگير بودن و ......... تا اينكه بالاخره سه شنبه و چهارشنبه بعدازظهر با اينك من طفلكي از صبحش هم تا ساعت 3 سر كار بودم كلاسو گذاشتيم و برگزار كرديم و همگي از شرش خلاص شديم. حالا اين همه وقت گذاشتن و آماده كردن جزوه و سر و كله زدن با اين اساتيد بعضا بي سواد براي من چه سودي داشت؟ تقريبا هيچي! فكر كنيد مدرسي كه اولش قرار بود از شهر ديگه اي بياد و دو روز پشت سر هم كلاس بذاره و هزينه اقامت هم براش بدن، حق الزحمه اش 250هزار تومن بود ولي به من كه رسيد گفتن همون حق التدريس معمول ساعتي خودتو ميديم كه فكر كنم كلا شايد بشه 50 هزار تومن! تازشم اولش كه گفتن من قبول نكردم گفتم وقت ندارم ديگه بعدش مراجعات فراوان و اصرارهاي زيادي كه شد! قبول كردم البته همش نه به خاطر پولش چونكه به وقتي كه ازم مي گرفت و خستگيش نمي ارزيد، بيشتر براي اينكه گل آقا جونم هم مي گفت قبول كن كه روشون رو كم كني! به نظر خودم كه خوب بود و از خودم در اين مورد راضي هستم! هورا هورا! بگذريم تموم شد و رفت پي كارش.

خب پروژه بعدي كه اين دو روزه سرگرمش بودم همون پروژه مهم و حياتي خريد خونه است. خدمتتون عرض كنم كه چند وقتيه همش در حال جستجو و جمع آوري اطلاعات خونه هاي مختلف البته از طريق دوستان و آشنايان بودم موردهايي هم پيدا شد كه يا به پولمون نمي خورد يا طرف زيادي دندونش گرد بود و كلا با شرايط ما مناسب نبود. خلاصه سه شنبه بعد از اتمام كلاس كذايي ساعت 8 كه داشتم از خستگي هم مي مردم تصميم گرفتم خودم شخصا و به تنهايي برم مشاور املاك و يك سري اطلاعات موثق جديد بگيرم كه تقريبا نتيجه بخش هم بود و يك چيزايي هم دستگيرم شد و شما الان با يك خانوم نيمه حرفه اي در امور مسكن (البته در شهر خودم) سر و كار داريد! چهارشنبه هم كه همون ديروز باشه دوباره بعد از كلاس راه افتادم و رفتم كه يكي از اين موارد كه آقاي مشاور املاكي هم خيلي تعريفش رو مي كرد و شرايطش هم تقريبا خوب بود رو ببينم (البته با دختر خاله ام كه اون هم مثل من به دنبال خون هاست رفتيم) آهان فراموش كردم بگم گل آقا جونم سه شنبه رفت تهران براي امتحان و تا شنبه هم قراره بمونه اين شد كه گل آقا نبود كه با هم بريم و از طرفي هم من مي خواستم اول خودم ببينم اگه تقريبا اوكي بود بعدا باباجوني و گل آقا و باباي گل آقا رو هم ببرم ببينن. مشخصات خونه رو اينطوري مي تونم توصيف كنم:

متراژ: 95 متر ، دو خوابه، نوساز(تا حالا كسي توش ننشسته)، كلا 3 واحد، 10 ميليون هم وام داره، محله اش هم نه خوب نه بد ولي كمي تا قسمتي نزديك به مامانم اينا! (البته شهر ما اونقدر بزرگ نيست كه فاصله ها خيلي دور باشه) به نظرم براي شروع زندگي مشترك ما خوب بود. آخه مي دونيد قبلا هم گفتم كه براي من خيييييييلي مهمه كه ما خونه بخريم و يكراست بريم خونه خودمون و مستاجر نشيم. آقا اصلا اين مساله براي من حيثيتيه. البته من چيزي از مستاجري نمي دونم آخه ما هيچوقت مستاجر نبوديم الان هم خونه مامانم اينا نزديك 500متره با يك حياط بزرگ كه خيلي از عروسي هاي همسايه ها و فاميل توش برگزار ميشه،‌ يادش به خير پارسال همين روزا بله برون ما هم توي همين حياط برگزار شد. ببينيد از كجا به كجا رسيدم! از خونه به عروسي و بله برون!

حالا هم منتظرم گل آقا جونم بياد كه با هم بريم خونه رو ببينيم  و تصميم بگيريم. البته من ديشب و پريشب تلفني همه گزارشات رو به همسر عزيزم دادم.

خداجونم كمكمون كن هر چي كه به صلاحمونه و بهتره برامون پيش بياد. مرسي خداجون مهربون.

+ |


قلمرو شخصی!

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387- 13:33 - من

سلام سلام

آخییییییییییییییش! بالاخره رفتن! چقدر حرف می زنن! روی مخم راه میرن! چقدر نزدیک میشینن!

من کلا آدمی هستم که به محدوده شخصی معتقدم. حالا منظورم از محدوده شخصی چیه؟ خب دو جنبه داره جسمی و روحی. جنبه روحیش که به روحیات هر شخصی بر میگرده مثلا من آدم درونگرایی هستم و هر کسی رو اون تو راه نمی دم! جنبه جسمیش اینه که مثلا من دوست ندارم سر کار توی اتاقم یکی از همکارا بیاد و هی حرف بزنه و نزدیک به من بشینه تا جایی که بیاد مثلا پشت میزم (منظورم همکارای خانومه ها). اصلا باید جای این تلفنو عوض کنم بذارم اونور میز که اینقدر نزدیک من نشن. باور کنید عصبی می شم وقتی نزدیکم میشینن! ای بابا برو کنار!

تنها کسی که آزاده همه جا سرک بکشه گل آقا جونمه! دوست دارم جوجو

شما چقدر به قلمرو شخصی معتقدین؟

+ |


سالگرد ازدواج

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387- 12:28 - من

سلام

امروز برای من روز مقدس و خاطره انگیزیه

امروز اولین سالگرد ازدواج من و گل آقا ست

اس ام اس سر صبح گل آقا به من:

از راه دور می بوسمت

آرزو می کنم سالها سایه تو و عشقمون روی سرم باشه، دوست دارم عزیزم

و اس ام اس من به گل آقا:

اولین سالگرد عشقمون مبارک، دوست دارم قلب من

امروز روز اولین امتحان گل آقاست واسه همین دیروز رفت تهران و پیش من نیست ولی الان که تلفنی باهاش حرف زدم شکر خدا امتحانشو خوب داده و بدو بدو رسیده فرودگاه و الان پرواز میکنه به طرف من. وای که دلم چقدر براش تنگ شده. برسه میرم دنبالش.

 

 

+ |


تعطیلات طولانی

دوشنبه بیستم خرداد 1387- 12:24 - من

سلام سلام

خب بعد از يك تعطيلي طولاني چطوريد؟ خوش گذشت؟ ما كه هيچ جا نرفتيم، يعني گردش همين اطراف رفتيم ولي مسافرت نرفتيم چون گل آقا جونم به شددددت مشغول درس خوندن بود. ولي وسطاش كه دوست خانوادگي گل آقا اينا از تهران اومدن اينجا مهموني ديگه وقفه هايي در درس خوندن همسرجانم به وجود اومد. اصلا بذاريد از اولش بگم:

دوشنبه ظهر  با خوشحالي فراوان از تعطيلي طولاني كه در پيش داريم رفتيم خونه و يه چرت خرگوشي و ساعت 5 تا 8 هم كلاس داشتم و بعدش هم رفتيم ديدن همكارم كه از سوريه اومده بود و بعدش با داداشي و خانمش رفتيم براي خونشون كاغذ ديواري ببينيم و از اونجا هم رفتم دنبال گل آقا و بعدشم خونه و تي وي و لالا.

سه شنبه از اونجايي كه ما عادت داريم روزهاي كاري خواب بمانيم و روزهاي تعطيل از كله سحر بيدار باشيم، از ساعت 7 بيدار بوديم ولي خب از اونجايي كه من حرف زدن با گل آقا توي تخت را بسيار دوست مي دارم تا ساعت 8 از جامون جم نخورديم بعدش پا شديم و يك صبحونه توپ هتلي براي خودمان آماده كرديم و نوش جان و بعدش ديگه گل آقا جونم رسما شروع به درس خوندن كرد تا خود شب. منم كه با خواهر عزيزتر جان مشغول گفتمان و قلاب بافي بودم. شب هم با گل آقا و همين خواهر عزيزتر از جانمان بساط چايي رو برداشتيم و رفتيم همين بش قارداش خودمان و اون بالا بالاها نشستيم و حظ برديم. برنامه چهارشنبه هم خيلي شبيه برنامه سه شنبه بود فقط اينكه من صبح با مامان جانم رفتم دكتر و بعدش ديگه خونه بودم و گل آقا جانم همچنان مشغول درس خوندن. جالبه كه اصلنم حوصله ام سر نمي رفت و كلي داشتم براي خودم استراحت مي كردم.

پنجشنبه صبح چون تعطيل نبوديم و جايي هم كه نرفته بوديم پا شديم اومديم سر كار. البته تقريبا تعطيل بود و تق و لق و من و همكارم هم توي اتاق من مشغول قلاب بافي شديم تا جاري بزرگه تلفن زد و گفت مهمونا از تهران رسيدن و ما رو به صرف نهار خونشون دعوت كرد. ديگه تا شنبه بعدازظهر كه مهمونا رفتن همش به نهار خونه اين جاري و اون جاري و مادر شوهر و شام هم بيرون به گشت و گذار و فيلم عروسي ديدن و گپ و گفتگو گذشت. البته وسطاش هم هي ما مي اومديم خونه و گل آقا يه ذره درس مي خوند و دوباره براي نهار و شام مي رفتيم.

كلا خوب بود و خوش گذشت ولي من باز تعطيلات طولاني تري دلم مي خواست! راستي چه خوبه سر كار نري و همش خونه باشي ها!

پريروز سر يك موضوعي كه قبلا هم به گل آقا گفته بودم از دستش دلخور شدم ولي مي دونيد من اصلن اصلن طاقت ديدن قيافه گرفته و غمگين گل آقا جونمو ندارم و نمي تونم باهاش قهر باشم و اين به نظرم خيلي خوبه. البته گل آقا جونم هم همينجوريه. عشق من دوست دارم جوجو.

 

پي نوشت: واااااااااااااااااااااااااااي! اين استاد سمجم اصلا ول كن من نيست. بابا من كه دفاع كردم مدركمو هم گرفتم يك مقاله هم به اسم استاد گرامي چاپ كردم ديگه چي مي خواي از من؟!؟

+ |


یکشنبه دوازدهم خرداد 1387- 12:53 - من

یکی پیدا شه به این همکار من بگه بابا گندیه که خودت زدی چرا توقع داری بقیه همه بسیج بشن تو درستش کنی؟! وقتی مقاله رو به اسم خودت چاپ کردی و پولشو هم گرفتی و زدی به جیب، باید فکر اینجاشو هم میکردی!

اصلا به من چی که درستش کنم؟!

+ |


بادکنک، بچگی، بابایی

پنجشنبه نهم خرداد 1387- 9:31 - من

پريروز كه با گل آقا رفتيم خونه پسر داداش بزرگم كه نزديك 4 سالشه و خيلي هم بازيگوش و دوست داشتنيه، اونجا بود يك بادكنك نارنجي هم دستش بود كه مامانش با گاز شهري پرش كرده بود و تا بادكنكه رو ول مي كردي مي رفت مي چسبيد به سقف. ولي خب نخش بلند بود و مي تونستي دوباره بياريش پايين. حالا بماند كه اين بچه شر داداش ما با اصرار نخ بادكنكو جدا كرد و ولش كرد بادكنكه هم رفت و چسبيد به سقف 4 متري خونه! نردبون هم نبود و خلاصه من و مامان و خواهر عزيزتر از جان به هزار ترفند و امكانات ابتدايي تونستيم بياريمش پايين ( گل آقا هم بدجنسيش گل كرده بود و نشسته بود مارو تماشا مي كرد و مي خنديد) و من فوري يه نخ دراز بهش وصل كردم و اين مارمولك كوچولو (بچه داداش) رو تهديد كردم اگه اين دفعه ولش كني ديگه كسي برات پايين نمياره. (آخه صبح هم همينكارو كرده بود).

خب همه اين حرفاي بالا رو گفتم كه بگم همينكه رفتم خونه و بادكنكه رو ديدم ياد بچگي هاي خودم افتادم. اون وقتا بابام براي ما هم از اين بادكنكها مي خريد ما بهشون مي گفتيم بادكنك گازي! يادمه يه دفعه يه بادكنك زرد گرد گنده گازي خريده بود و من همش ولش مي كردم مي رفت مي چسبيد به سقف 4 متري خونمون و بابام نردبون مي ذاشت و مياوردش پايين. اصلا هم دعوام نمي كرد. آخ يادش به خير.

باز همه اون بالايي هارو گفتم كه برسم به اينجا كه باباجون خيلي دوست دارم اندازه همه دنيا. بابايي كه هميشه براي آسايش و راحتي ما زحمت مي كشي و هميشه راهنماييمون مي كني. بابايي كه هر چي دختراتو لوس مي كني و هر چي بخوان براشون فراهم مي كني. بابايي كه هميشه به من به عنوان دختر بزرگت اطمينان داشتي و داري و توي هر كار كوچيك و بزرگي نظرمو مي پرسي. بابايي كه هميشه به من اعتقاد داشتي و داري و هر كاري كه مي كردم منو تشويق ميكني و ميگي كه مي دونم موفق مي شي. بابايي كه هميشه پشتم به تو گرمه و هميشه همراهمي. بابايي كه هميشه به من جرات دادي. و بابايي كه به من حق انتخاب دادي و گذاشتي شريك زندگيمو خودم انتخاب كنم با اينكه شايد اولش خيلي هم راضي نبودي ولي بعدش با خود گل آقا كه حرف زدي ديدي چقدر ماهه و مثل هميشه به من اطمينان كردي.

بابايي جوني متشكرم و يك دنيا دوست دارم و از خدا مي خوام هميشه سايه تو روي سر خانواده ما باشه. آمين

 

يه كوچولو براي گل آقا جونم: قدم زدن ها و حرف زدنهاي شبانه كنار تو  رو خيلي دوست دارم و اين كار خيلي بهم آرامش ميده. دوست دارم عزيزم. حتي وقتي كه از دستت لجم مي گيره باز اين خودتي كه مي توني آرومم كني جوجو.

+ |


بدقولی

سه شنبه هفتم خرداد 1387- 11:50 - من

وای من زانوم درد می کنه انگار ایندفعه ول کن نیست.

کمی هم خسته و بی حوصله هستم. این روزا خیلی خوابم میاد.

دیدین آدم چقدر زود می تونه قولاشو فراموش کنه؟ قولای روز تولدو میگم که توی پست پایینی نوشتم.

خیلی هم فکرای جورواجور توی سرمه، گل آقا بهم میگه این روزا آروم شدی بگو چه خبره؟ بهش میگم من که کلا آدم کم حرفی هستم. میگه آره ولی همون یک ذره حرفو هم دیگه نمیزنی پس حتما فکری توی سرته.

خدایا منو ببخش که خیییییییییییییییییییییییییییلی ازت دور شدم

خدایا تنهام نذار

پی نوشت: نمی دونم چرا امروز صفحه وبلاگمو سیاه می بینم؟ شما هم سیاه می بینید؟

 

 

+ |


هول هولكي!

دوشنبه ششم خرداد 1387- 19:10 - من

سلام

خب من الان دارم از سر كلاس مي نويسم. دانشجوها مشغول تمرين هستن و فرصتي كردم هول هولكي دو خطي بنگارم!

چهارم خرداد يعني روز تولدم گل آقا جونم توي خونه خودشون يك تولد خانوادگي كوچولو با حضور برادر شوهرها و جاري ها و خاله و دخترخاله هاش برام گرفت. كادوهاي خوشلي هم گرفتم، دست همگي درد نكنه.  البته از طرفي هم خواهر عزيزتر از جانم هم برام كيك خريده بود و تولد من با ۳ كيك برگزار شد! نتيجه اينكه ما هنوزم توي يخچالمون كيك داريم شما هم بفرماييد

الان هم دو روزه زانوم خيلي درد مي كنه آخه من سابقه زانودرد دارم كه گاهي شدت مي گيره.

از همه دوستان مجازي عزيزي كه اومدن اينجا و تولدمو تبريك گفتن يك دنيا متشكرم. دوستتون دارم

برم يه سري به اين بچه ها بزنم ببينم چه مي كنن

باي

+ |


تولدم مبارک!

شنبه چهارم خرداد 1387- 11:59 - من

سلام سلام

امروز اولين روز از 27 سالگي منه. گل آقا جونم اولين كسي بود كه با يك بوسه در حالي كه من هنوز گيج خواب بودم تولدمو تبريك گفت  مرسي عزيز دلم. راستي امسال اولين تولد منه كه من وگل آقا رسما در كنار هم هستيم و من خيييييييييييييييييليييييييييييييييييييييييي از بودن گل آقا در كنارم و داشتنش خوشالم.

راستش من از اين به بعد ديگه دوست ندارم سنم اضافه بشه! 27و 28و 29 و وااااااااااااااااي 30سالگي داره سنم ميره بالا! تازشم وقتي اين بالا رفتن سن همراه با درجا زدن هم باشه كه ديگه بدتر! تا موقع دفاع پايان نامه ام كه همش درگير اون بودم ولي از شهريور كه دفاع كردم ديگه تقريبا دچار يك نوع بي خيالي و بي تحركي شدم. البته چون كار و درس من توام با هم همراه با طي مسافتهاي طولاني و خوابهاي شبانه در اتوبوس و خستگي زياد بود خودم ترجيح دادم يك مدتي استراحت كنم و به گل آقا جونم هم بيشتر برسم و به خودم هم همينطور؛ ولي از طرفي هم اگه كاري نكنم احساس پوچي مي كنم و فكر كنم استراحت زياد يه جورايي منو تنبل هم كرده كه ديگه براي شروع هر كاري همش دست دست و تعلل مي كنم.

ولي خب امروز شما هم شاهد باشيد من در آستانه 27 سالگي به خودم و به گل آقا جونم و به شما قول مي دم راه بيفتم دنبال روياهام و هيچوقت ولشون نكنم (البته اگه گاهي خسته شدم مي تونم كمي استراحت كنم ولي حق ندارم نااميد بشم) گل آقا جونم هم كه هميشه همراه و تكيه گاه و سنگ صبور منه.

 

پس پيش به سوي يك زندگي گرم و قشنگ و هدفمند

شما هم بياين

+ |