تبليغاتX

با کی میری خرید؟

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388- 14:3 - من

از خواب بيدار ميشم و كش و قوس ميام و با خودم فكر مي كنم ساعت چنده؟ توي اين اتاق ساعت نيست كه ببينم، از جام بلند ميشم و ميرم توي هال گل آقاجونم مثل هميشه جلوي تلويزيون خوابش برده؛ البته اين دفعه تلويزيون خاموشه و اين باعث تعجبه! ساعتو نگاه مي كنم 6:15 بعدازظهر! واي چقدر خوابيديم! چاي ساز روشن مي كنم و گل آقا جونمو با يك بوس بيدار، با تنبلي چشاشو وا ميكنه و دوباره مي بنده، بهش ميگم با اينكه امروز ساعت 5 كلاس داشتم ولي چون مي دونستم مي خواي امروز با همسرت بري گردش فقط به خاطر تو نرفتم سركلاس و تخت خوابيدم!‌ متعجب نگاهم ميكنه و لبخند ميزنه و خودشو ميزنه به خواب! چاي دم مي كنم و كشمش و انجير ميارم و يك چاي دبش مي خوريم. از همون صبح با خودم نقشه داشتم  امروز با هم بريم كمي پياده روي و خريد ولي خب هنوز به گل آقا نگفته بودم. كرم ميزنم،‌ خط لب و يك رژ صورتي كمرنگ، شلوارمو كه پوشيدم به گل آقا ميگم حاضر بشه و ميريم توي حياط، مامان از بالا ميگه كجا؟ ميگم بيرون و خريد. ميگه ماشينو ببريد. ميگم نخير مي خوايم قدم بزنيم. گل آقا ميگه مگه نميخواي براي خونه خريد كني خب با ماشين بريم بهتره ها! ميگم نه! قدم بزنيم خريد كه كرديم با آژانس برميگرديم. راه مي افتيم.

من معمولا براي هر خريدي از گل آقا نميخوام كه حتما همراهم بياد (البته خريدهاي خوراكي خونه رو معمولا دوتايي انجام ميديم يا گل آقا خودش زحمتشو ميكشه)،‌ معمولا براي خريد كفش و لباس با خواهرم يا خانم داداشم ميريم (حتي خيلي از لباسهاي گل آقا رو هم خودم تنها از چند تا فروشگاه آشنا كه سايز گل آقا رو مي دونن ميخرم البته همسر عزيزم هميشه سليقه منو بي نهايت مي پسندن و خوشحال ميشن) به چند دليل: خب من توي خريد كمي(!) سختگيرم و دوست دارم اول يك دور ببينم و بعد بخرم و با اينكه گل آقا هميشه خيلي با حوصله (!) و آرامش (!) همراه من مياد و اصلا غر نميزنه ولي خب من خودم دلم براش مي سوزه و وجدان درد ميگيرم كه كشون كشون از اينجا به اونجا ببرمش و پشت در اتاق پرو نگهش دارم و از طرف ديگه كلا توي خانواده ما خانمها چون بسيار متين و متشخص هستن معمولا شوهرانشون رو مجبور نمي كنن توي خريدهاي كوچك همراهيشون كنن (البته اينو هم نشنيده بگيريد كه معمولا آقايون خانواده ما مثلا بابام يا داداشام هم خيلي حوصله اين كارو ندارن). البته كاملا معتقدم كه گل آقا جونم بايد براي اين مساله خيييييييييلي قدر منو بدونه كه مثلا مثل جاري جون براي خريد هر چيز كوچولويي اونو مجبور به همراهي نمي كنم!

حالا سوال اينه كه شما خوانندگان عزيز چطور خريد مي كنيد؟ تنها؟ با همسر؟ با خواهر و مامان؟ با دوستان؟

خب داشتم مي گفتم حاصل گردش دوتايي ديروز ما تعمير زيپ كيف گل آقا، خريد يك شلوار لي دمپاي سرمه اي ژيگول براي من و خريد سبزيجات و ميوه براي خونه بود. ديشب هم تا ساعت 1 مشغول شستن و پاك كردن و خرد كردن و بسته بندي هويج و فلفل و سبزي بودم تازه ساعت 1 هم كه تصميم گرفتيم بخوابيم خوابمون نمي برد به خاطر همون چرت (!) طولاني بعد از ظهر. ولي من امروز اصلا خوابم نمياد و سرحال روبروي شما نشستم.

 

براي گل آقا جونم: خييييييييييلي ماهي! ولي خريد و گردش دونفره هم گاهي لازمه و ميچسبه، مگه نه عزيزم؟

پي نوشت: براي ناهار امروز يك قرمه سبزي دبش پختم، صبح كه مي خواستم بذارمش توي يخچال اينقدر بوي خوبي ميداد دوست داشتم صبحونه قرمه سبزي بخورم!

+ |


رقا........صه!

یکشنبه یازدهم مرداد 1388- 13:12 - من

 

شما از ديدن خانمي (!) كه توي يك مهموني مختلط با لباس كوتاه و يقه باز به شدت (!) عربي مي رقصه و سي*نه*هاش كه داره از توي لباس مي پره بيرون و شوهرش كه براش دست مي زنه و همسرشو شاباش مي كنه، چه احساسي بهتون دست ميده؟

من كه فقط متاسف شدم.

به گل آقا مي گفتم به نظرم كار اين خانم خيلي بدتر از كار رقاصه هاس! چون اونها كارشون همينه ولي اين چي؟!

+ |


دعوت به نهار!

سه شنبه ششم مرداد 1388- 11:16 - من

سلام همسر عزیزم

امروز شما رو به خرید و صرف یک نهار عاشقانه از آشپزخانه تازه تاسیس روبروی منزل دعوت می کنم!  

دوست دارم قلب من

+ |