سه شنبه سی ام تیر 1388- 12:19 - من
روزهاي تعطيل، مثل ديروز رو خيلي دوست دارم معمولا طبق عادت هر روز زود بيدار مي شم (من متوجه شدم صبحها آخر خواب من ساعت هفت و نيمه، حالا نمي دونم روزهاي ديگه كه ساعت هفت و ربع بايد سر كار باشيم من فقط براي نيم ساعت اينقدر سختمه بيدار بشم؟!)؛ از خواب كه بيدار ميشم گل آقاجونمو مي بينم كه مثل هميشه بالشتشو بغل كرده زير سرشو و خواب خوشه. دلم نمياد بيدارش كنم گناه داره! اصولا به نظر من هركسي خوابه نبايد بيدارش كرد تا خوابش تموم بشه يا حداقل به آخراش برسه! با اينكه بيدارم ولي دوست ندارم از جام بلند بشم، نيم ساعتي سرمو مي چسبونم به بازوي گل آقا، ميرم كتاب "راز" رو ميارم و شروع مي كنم به خوندن .......... درخواست كنيد، باور كنيد، دريافت كنيد........كتابو مي بندم و به خواسته هام فكر مي كنم 1، 2، 3 سعي مي كنم روشون تمركز كنم .... ساعت نه و نيم گل آقا كم كم كش و قوس مياد بوسش مي كنم، چشماشو باز مي كنه و هوشيار ميشه، آلبوم و عكسهاي عروسيمون همين نزديك كنار تخت، شروع مي كنم به نگاه كردن عكسها كه يكي از بهترين و لذت بخشترين تفريحات منه. گل آقا جونم هم، دوتايي عكسها رو نگاه مي كنيم و طبق معمول تجزيه و تحليل ژستها و آرايش من و لباس اون و ... ساعت ده و نيم صبح بالاخره از تخت ميايم بيرون. تا گل آقا صورتشو بشوره من صبحونه رو مي چينم. به قول خودم يك صبحونه هتلي! چون روزهاي ديگه همش هول هولي و بدو بدو ميريم سر كار دوست دارم روزهاي تعطيل يك صبحونه مفصل و رنگارنگ بچينم و دوتايي خوش خوشك و بدون عجله بخوريم. چاي رو دم مي كنم توش يك دونه هل ميندازم، توي پارچ شربت آلبالو درست مي كنم، گوجه و خيار ريز مي كنم و پنير ميذارم توي يكي از ظرفهاي خوشل پيركس، دو تا تخم مرغ نيمرو مي كنم، نان تست و نون بربري ميذارم توي سبد ، مرباهاي رنگارنگ رو توي ظرف مي چينم، گل آقا ميگه مربا اگه مي خوري بذار، بهش ميگم مي خورم اگه هم نخورم دوست دارم بذارم سر سفره خوشل ميشه. چاي مي ريزم توي دو تا فنجون و مي شينيم پشت ميز و دوتايي مي خوريم........ واي من عاشق اين صبحونه هاي هتلي روزهاي تعطيلم............... پي نوشت: چرا من نمي تونم جواب بعضي حرفها رو به موقعش بدم؟ چرا بعضي آدمها اينقدر راحت مي تونن تقاضاهاشونو مطرح كنن و اينقدر از خودراضي باشن و من نمي تونم؟
+ |
سه شنبه نهم تیر 1388- 12:30 - من
الان داشتم فكر مي كردم دو سال پيش اين روزا همش دنبال لباس و ميز نامزدي و آينه و شمعدون و حلقه و طلا و ......... واي چه روزايي بود! لباس نامزديمو از پاساژ آسمان ونك خريديم نقره اي با گلهاي آبي، خيلي دوستش دارم به نظر همه خيلي خوشل بود. پريروز عكسهامونو نگاه مي كردم سرمو گذاشتم روي شونه گل آقا اونم دستاش توي جيبش داريم دوربينو نگاه مي كنيم خيلي خوشل شده.... يادش به خير! چند روز پيش با گل آقا جونم از جلوي مزوني كه لباس و سفره گرفته بوديم رد مي شديم بهش گفتم واي بريم اين تو! چقدر خاطراتشو دوست دارم. چقدر بدو بدو ...... امروز عروسي چند تا از دوستاي وبلاگيه. اميدوارم عروسيشون به خوبي برگزار بشه و خوشبخت بشن.
+ |
دوشنبه هشتم تیر 1388- 10:10 - من
واي چي مي شد اگه الان من و گل اقا مسافر بوديم اونم مسافر يه همچين جاهايي!
ديروز امتحاناي گل آقاجونم تموم شد و تونست يك نفس راحت بكشه حالا فقط مونده كاراي پايان نامه كه اونم نصفش انجام شده. ديگه بعداز ظهرها فرصت داريم كه بريم گردش و دوري بزنيم ولي مسافرت فعلا نه چون مرخصي نداريم. زندگي در جريانه صبحها با گل آقا جونم بيدار ميشيم و ميايم سر كار تا ظهر، عصر هم يك چرتي مي زنيم و بعدش يا با خواهر عزيزتر از جان يا گل آقا جونم ميريم خريد يا جايي. غذاي فردا رو هم كه شب درست مي كنم گاهي هم خورش يا گوشت رو مي پزم و برنج رو صبح ميذارم توي پلوپز. گاهي هم غذاهايي كه توي خونه مامانم اصلا درست نمي كرد و ما هم نمي خورديم رو مي پزم كه خوشمزه هم ميشه مثلا هويج پلو يا باقالي پلو. به زودي هم مي خوام خورش خلال بپزم ببينم چجوري ميشه. 

+ |