تبليغاتX

چه بارونی!

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388- 13:54 - من

 

در اين لحظه هيچ چيز نمي تونست به اندازه بارش ناگهاني و شديد بارون از آسموني كه تا چند دقيقه پيش آفتابي و صاف بود، منو هيجانزده و خوشحال كنه!

+ |


دو سالگي!

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388- 11:50 - من

امروز دومين سالگرد با هم بودن من و گل آقاست. دو سال چه زود گذشت! دو سال پيش، امشب شب عقد ماست، عاقد اومد خونه من يك لباس طلايي پوشيده بودم كه خيلي دوستش دارم و توي عكسهاي آتليه مي درخشه، از زير چادر سفيدي كه مامان از مكه آورده بود بله رو گفتم. خيلي اون لحظه دقيق يادم نيست مثل خواب مي مونه ولي فيلمش هست. بچه داداشم اومده جلو و داره با كنجكاوي منو از زير چادر نگاه مي كنه، خانم داداشام و عمه بالاي سرمون قند مي سابن و ...

آره امروز ميشه دو سال كه با هميم و يك ماه كه هم خونه ايم و من هميشه افتخار مي كنم به انتخاب گل آقا جونم كه درياي مهربوني و صداقته.

خدايا هر روز بيشتر از روز قبل دلهاي مارو با هم مهربون كن و نذار كه اتفاقات روزمره زندگي و پستي و بلنديهاش ما رو از همديگه و از تو غافل كنه. هيچوقت تنهامون نذار.

+ |


چهارشنبه بیستم خرداد 1388- 11:19 - من

سلام دوستان

با اين روزهاي سرد بهاري چه مي كنيد؟

 ديروز بعد ازظهر بارون شديدي گرفت انگار آسمون سوراخ شده بود بعدش يك هوايي شد تماشايي! خنك و خوب! گل آقا جونم هم گفت كه حاضر شيم  و بريم گردش و قدم زني. اولش رفتيم خونه مادربزرگم كه روز قبلش از مكه اومده بود و چون گل آقا تهران بود نتونست بياد مهمونيشون بعدش با هم رفتيم خيابون گردي و پياده روي.

واااااااااي چه خبر بود خيابونا! دختر و پسرا دستهاي همو گرفته بودن و با بند و شالهاي سبز شعار مي دادن و .... اينقدر شلوغ بود! اصلا اين روزا كه همه جا تب انتخاباته خيابون ها خيلي ديدنيه آدم كلي سرش گرم ميشه. بعدش هم گل آقا جونم يك مانتوي خيلي خوشل پايين چين چيني برام خريد كه خيلي دوستش مي دارم  بعدش هم پياده رفتيم تا يك فروشگاهي كه من قبلا ساعت ديده بودم براي خونمون به گل آقا جونم هم نشون بدم كه اون ساعتي كه من ديده بودم فروخته شده بود ولي گل آقا از يك ساعت ديگه خوشش اومد ولي خب فعلا نخريديم يعني داداش گل آقا گفته مي خواد برامون بخره. آخرش هم رفتيم خونه گل آقا اينا كه جاري دوميه و سوزي (خواهر گل آقا ) هم اونجا بودن، شام و بازگشت به خونه كوچولومون و نتيجه اينكه امروز ناهار نداريم چون شب كه برگشتيم خونه وقت خواب بود!

 راستی چیزی تا روز مادر نمونده ها! چی بخریم؟

براي گل آقا جونم: قدم زدن در كنار تو توي اين روزهاي بهاري رو خيييييييلي دوست دارم. اين دو روزي كه نبودي اصلا دوست نداشتم برم خونمون دلم برات حسابي تنگ شده بود و خونمو هيچ صفايي نداشت. دوست دارم قلب من.

+ |


بدبینی و خوش بینی!

دوشنبه یازدهم خرداد 1388- 8:20 - من

اگه من آدم بدبيني باشم: سر صبح كه همه خانومهاي خونه دار خواب خوش هستن و 7 پادشاه رو خواب مي بينن، من بايد با صداي ساعت از خواب بيدار شم و به خودم فحش بدم كه اه بازم صبح شد!

اگه من آدم خوش بيني باشم: من صبح زود كه بيدار ميشم مي تونم زيبايي صبح رو ببينم و مخصوصا اين روزها سرماي صبحهاي بهاري رو از روي لباس خوابم احساس كنم و چند دقيقه برم توي بغل گل آقا و از پنجره اتاقم يك روز آفتابي درخشان يا يك روز ابري خاكستري رو ببينم.

 اگه من آدم بدبيني باشم: صبح كه بيدار شدم بايد هول هولكي صبحونه ام رو بذارم توي كيفم و يك لقمه هم براي گل آقا درست كنم و بدو بدو بريم كه ديرمون نشه! و از مرباهاي رنگارنگي كه توي يخچال چيده شده فقط روزهاي تعطيل سر فرصت بخوريم!

اگه من آدم خوش بيني باشم: صبحونه ام رو مي برم سر كار و ساعت 9، 10 با همكارم مي شينيم و گپ مي زنيم و صبحونمون رو كه اكثرا سبزي يا خيار و گوجه هم همراشه مي خوريم.

 اگه من آدم بدبيني باشم: شبها همش بايد حواسم به ساعت خوابم باشه اگه مهموني ميرم يا مهمون مياد خونمون همش نگران باشم اگه دير بخوابم صبح نمي تونم بيدار شم.

اگه من آدم خوش بيني باشم: من براي خوابيدنم نظم دارم و اين كلي براي روح و جسمم مفيده!

 اگه من آدم بدبيني باشم: هر روز نهار بايد غذايي رو كه ديروز پختم (تازه اگه وقت و حوصله داشته باشم و پخته باشم) رو بخوريم و مثل خانومهاي خانه دار نمي تونم تا ساعت 11 صبح بخوابم و بعد بيدار شم و با فرصت و فراغت يك ناهار خوشمزه بپزم.

اگه من آدم خوش بيني باشم: خب من زني هستم كه در جامعه حضور دارم و مستقل هستم و تمام دلمشغوليم پختن و شستن و سابيدن نيست!

 اگه من آدم بدبيني باشم: وقتي كه بچه دار شدم و مرخصي ام تموم شد همش بايد حرص بخورم كه بچه ام رو كي نگه ميداره؟ چجوري تربيت ميشه؟ چرا من نمي تونم تمام لحظات پيشش باشم و از وجودش لذت ببرم؟

اگه من آدم خوش بيني باشم: بچه ام وقتي سركار هستم پيش مادربزرگ هاش مي مونه و كلي از خاطره خوب كنار اونها براش درست ميشه و من مطمئن هستم اونا از من هم بهتر نگهش ميدارن.

 اگه من آدم بدبيني باشم: بايد قيد باشگاه و استخر و ... بزنم چون اكثر ساعت ها براي خانمها صبحه و من چون يك خانوم كارمند هستم جايي براي من در نظر گرفته نشده!

اگه من آدم خوش بيني باشم: صبح دو روز هفته اي كه از سركار برامون كلاس آمادگي جسماني گذاشتن ازش استفاده مي كنم و سر صبح كلي با همكارا مي خنديم و صحبت مي كنيم و نرمش مي كنيم و سرحال مي ريم سر كارمون .

 اگه من آدم بدبيني باشم: بايد جوري برنامه ريزي كنم كه هم به كارهاي اداره و هم به كارهاي خونه برسم!

اگه من آدم خوش بيني باشم: من مي تونم اين زندگي رو مديريت كنم طوري كه هم به كارم برسم و هم به خوبي از عهده كاراي خونه بر بيام و گل آقا جونم هم هميشه بهم كمك مي كنه!

 

اگه من آدم بدبيني باشم:

.

.

اگه من آدم خوش بيني باشم:

.

.

پی نوشت: این روزا دلم خیلی مسافرت می خواد اونم به یزد! تا حالا نرفتم یزد خیلی دوست دارم بریم. ولی خب اصلا مرخصی نداریم.

+ |


28، 29 ؟

سه شنبه پنجم خرداد 1388- 9:37 - من

سلام

ديروز من ۲۸ ساله شدم يعني ۲۸سالگي رو تموم كردم و وارد ۲۹ سالگي شدم پس ۲۸ ساله شدم ديگه، درسته؟

ديشب خواهرم و داداشام با خانوم و وروجك هاشون اومدن خونمون منم وسايل سالاد ماكاروني آماده كردم و با كمك زن داداشم كه خيلي با سليقه است، درست كرديم كه خيييلي خوشمزه شد و خورديم. برام يك سيني پذيرايي خوشل كه خيلي هم لازم داشتم و يك ست جاي آبليمو و روغن خريده بودن، دستشون درد نكنه. مامان و بابا هم كه با عمو اينا رفتن شمال مسافرت.

مي دونيد از وقتي كه ازدواج كردم تقريبا همه كادوهاي تولد و سالگرد ازدواج شده وسايل خونه يا سكه و پول! البته همه هم وسايل شيك و ضروري بوده كه خودم هم بايد مي خريدم ولي خب من كمي دوست داشتم كه يك چيز شخصي براي خودم هديه بگيرم، يك چيزي كه نتونم حدس بزنم چيه با ذوق كاغذشو باز كنم و از ديدنش هم كلي ذوق كنم و فكر كنم چقدر با سليقه ام هم جوره و چقدر هم دوستش دارم ولي خب انگار وقتي آدم ازدواج ميكنه خيلي چيزا عوض ميشه!

اين روزا يك كاغذ و خودكار گذاشتم روي اپن آشپزخونه، يك چيزايي يادم مياد مي نويسم كه بخرم. جدي تا استفاده نكني نمي دوني چي لازمه. تخته، در قوطی بازکن، یک سطل زباله کوچیک و خرده ریزه های دیگه.

 

+ |