چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388- 13:32 - من
هنوزم وقتي از از دور مي بينمت كه داري مياي پيشم دلم يك لحظه ضعف ميره و توش پر ميشه از شادي. مثل همين الان كه از پنجره اتاقم ديدم كه داري مياي. بووووووووووووووس دوست دارم عزيزم
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388- 8:38 - من
سلام سلام من اومدم يعني جمعه رسيديم، خيييييييييلي خوب بود انشاله هر كي دوست داره قسمت بشه و بره مخصوصا مكه خونه خدا، يك حس خيلي خوبي اونجا به آدم دست ميده كه اصلا قابل توصيف نيست و تا كسي خودش نرفته باشه شايد متوجه نشه چي ميگم. يك دختر كوچولويي همراه پدر و مادرش توي كاروان ما بود كه روز آخري يك مقاله نوشته بود برامون خوند يك قسمتش اينجوري بود كه "من بار اولي كه خونه خدا رو ديدم .... انگار خدارو ديدم كه بالاي خونه اش نشسته و داره به من نگاه مي كنه..." واقعا كه اونجا آدم حس ميكنه خيييييييييلي به خدا نزديكتره، انگار همون يك قدميته! مخصوصا همون نگاه اول! من كه همش دوست داشتم بشينم روي پله هاي روبروي حجر الاسود يا مقام ابراهيم و فقط كعبه رو تماشا كنم. گل آقا جونم هم كه خييييييلي حال مي كرد روز آخري اصلا از خونه خدا دل نمي كنديم كه بيايم و اونجا دعا كرديم كه باز هم بتونيم برگرديم. شنبه 12 ارديبهشت ساعت 8 شب رفتيم و جمعه 25 ارديبهشت ساعت 2 شب پرواز برگشتمون بود كه خدارو شكر رفت و برگشتمون اصلا توي فرودگاه هاي مدينه و جده اذيت نشديم و حتي پرواز برگشت كه چارتر بود، تقريبا يك ساعت زودتر انجام شد. البته براي برگشت ما دوباره از تهران سوار هواپيما شديم كه خيلي خسته كننده بود و من كه تمام مدت خواب بودم ولي گل آقا جونم كه عادت نداره اصلا توي هواپيما يا اتوبوس بخوابه همش بيدار بود. ديگه جمعه ساعت 5 بعد از ظهر بود كه رسيديم به شهر خودمون و توي خونه مامانم اينا يك مهموني عصرانه برپا بود كه تقريبا همه فاميل ما و گل آقا بودن و گل و بوس بوس و بوس........ و به اين ترتيب من و گل آقا جونم بطور رسمي زندگي مشتركمون رو از جمعه شروع كرديم. خونمونو كه قبل رفتن چيده بوديم و مرتب بوديم ولي خواهر و خانم داداشام كلي زحمت جزيياتو كشيده بودن و همه جا خيلي خوشل شده بود: براي جلوي ميز آرايش كلي لاك و گيره و كش سرهاي رنگاوارنگ خريده بودن، آلبومها و قاب عكسها رو مرتب چيده بودن، روي ميز جلوي مبلها كلي خوردني و آجيل گذاشته بودن، يك گلدون براي گلاي رز كه وقت نكرده بودم بخرم خريده بودن، ديگه يخچالو كه نگو توش پر از خوردني هاي خوشل و خوشمزه بود ژله با طالبي، كنسروهاي خوشل، مرباهاي مختلف، كيك، ميوه و........ و خيلي ريزه كاريهاي ديگه. هركسي هم كه خونمون رو ديد گفت خوشل و با سليقه است. البته هنوز هم از هيچكدوم از وسايل استفاده نكرديم ظهرها كه ناهار خونه مامان بوديم و پريشب شام خونه داداش گل آقا و ديشب هم خونه خواهرش بوديم. البته من يك سوال از همه خانمهاي شاغل دارم و اونم اينكه به نظرتون من كه صبح ها با گل آقا بيدار ميشم و ميايم سر كار و ظهرها هم با هم برمي گرديم چجوري بايد غذا درست كنم؟ شماها همه غذاتونو شب درست مي كنيد؟ يا مثلا برنجو صبح دم مي كنيد؟ يا.... تازه يك مهموني مفصل هم بايد بگيريم و همه خانواده من و گل آقا رو دعوت كنيم كه احتمالا ميمونه براي هفته بعد چون يكي از جاريهام نيست. خدايا شكرت به خاطر همه زيبايي ها يي كه با ما دادي! خدايا كمكمون كن و هيچ وقت تنهامون نذار! خدايا قلبهاي ما رو هر روز با هم مهربونتر كن و به ما زندگي همراه با سلامتي و آسايش هديه كن!
+ |
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388- 9:34 - من
سلام دوستان فردا شب با گل آقا جونم ميريم تهران، جمعه شب هم پرواز به سوي مدينه! كلا هميشه حس رفتن براي من همراه با دلشوره است يعني معمولا هر وقت مي خوام برم مسافرت اضطراب دارم ولي خب اين دفعه اضطراب با يك حس آشنايي دارم يعني احساس غريبي نمي كنم شايد چون دارم ميرم به طرف خداجون. اميدوارم سفر خوبي براي من و گل آقا جونم باشه و بتونيم از همه لحظه هاش استفاده كنيم و لياقت اين سفر معنوي رو داشته باشيم. اين چند روز همش مشغول جمع و جور كردن وسايل و بستن چمدون و از اون طرف هم چيدمان نهايي خونمون هستيم. از اونجايي كه نجارها هميشه آدمهاي بدقولي هستن ميز و صندلي ما هم انگار هنوز آماده نشده و نرسيده، ولي قول دادن تا ۱۵ام آماده بشه كه ما نيستيم و من به خانم داداشم سپردم همش بره به آقاهه سر بزنه كه يادش نره! الان هم تماس گرفتم براي نصب يخچال بيان. خداحافظ همگي! همين كه برگرديم و سرمون خلوت بشه آپ مي كنم. پی نوشت ساعت ۲: گل آقا جونم الان زنگ زد بهم گفت که تماس گرفتن گفتن میز و صندلیمون رسیده و بعدازظهر میارن خونه! کاش زودتر اینجا نوشته بودما!![]()
+ |
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388- 14:11 - من
سلام دوستان خوبید؟ می بینید روزها با سرعت برق و باد میگذره!؟ امروز اول اردیبهشته و یک ماه از سال جدید هم گذشت! و ما ۱۲ روز دیگه میریم حج. یک سری لباس سفید خریدم برای مراسم حج مانتو، شلوار، مقنعه، کفش و چادر. با اینکه بار اوله که میرم ولی یک حس آشنایی دارم مخصوصا که گل آقاجونم هم هست و این برای هردوی ما یک تجربه استثناییه. دوستایی که قبلا رفتید حس اونجا چجوریه؟ دوست دارم خیلی دعا کنم برای همه کسایی که دوستشون دارم. خونه عشق ما هم هر روز چیز جدیدی بهش اضافه میشه. دیروز ظرفشوییمونو آوردن مجیک ۸ نفره سفید. همین روزا میز و صندلی و فرش آشپزخونه هم میرسه. پلوپز تفال و چای ساز یونیک هم خریدم و سرویس پاسماوری و جای ادویه سفید با در استیل که خیلی با رنگ وسایلم میاد. پرده های آشپزخونه رو هم دوختم و نصب کردم خیلی خوشل شد حریر سفید با سیبهای قرمز خوشل! یک تابلوی سبد سیب هم که دادم قاب و زدم دیوار آشپزخونه. گل آقا جونم میگه همه وسایل آشپزخونه ات سیبی و صورتی شدن! امروز هم تماس میگیرم بیان برای نصب یحچال و لباسشویی و ظرفشویی. جمعه عروسی سوزی، خواهر گل آقاست که ۴ ساله عقد کردن و دکترای شیمی داره. اون هم این روزا همش مشغول خرید و چیدن خونه اش بود من هم یک جاهایی بهش کمک کردم چون تقریبا کارای خودمو کردم و یه جاهایی تجربه داشتم. ولی خب دیشب خبر دادن که یکی از اقوام گل آقا که رابطه نزدیکی هم باهاش داشتن و یک آقای ۲۹ سالست با خانمش رفتن کوه و اونجا سکته کرده و تا رسوندنش بیمارستان فوت شده، حالا معلوم نیست تکلیف عروسی چی بشه؟ شاید صبر کنن شاید هم .... آخه گناه دارن بعد از ۴ سال که یک سری مشکلاتی هم داشتن حالا تازه دارن سر و سامون می گیرن که اونم اینجوری شد. خدا بیامرزتش! دیگه دیگه ............. برای گل آقاجونم: خیییییییییلی ماهی عزیزم من عاشقتم! فردا نوشت!: نمی دونم چرا اینقدر تحملم نسبت به حرف زدن همکارا توی اتاقم کم شده! اینقدر حرف می زنن می خوام بهشون بگم بسسسسسسسسسسه! ساکت! آخه کار من طوریه که خیلی مراجعه کننده ندارم ولی امان از این همکارا وقتی چونشون گرم میشه! راستی نسبت به زنگ موبایلم هم همین حسو دارم! اصلا دوست ندارم زنگ بزنه! استرس می گیرم!
مخصوصا وقتی می خوای با من لج کنی و لج منو دربیاری خیلی دوست داشتنی تر میشی! ولی خودت هم می دونی و من هم می دونم با اون قلب مهربونت همیشه به حرفهای من گوش میدی! به قول خودت همیشه حرف حرف منه!
(البته همیشه هم اینجوری نیستا، امان از این زبون گل آقا!)![]()
+ |