سه شنبه بیست و سوم مهر 1387- 11:46 - من
دیروز تولد گل آقا جونم بود و من می خواستم به همین مناسبت یک پست تبریک براش بذارم ولی نشد. چون از اول صبح که اتاقم همش شلوغ بود و نشد بعدش هم ساعت ۱۰ داداشی زنگ زد و گفت بریم بانک مسکن و دفترخونه برای انتقال سند و گرفتن وام که تا ساعت ۵/۱ هم اونجا معطل شدیم و از اونجا هم دیگه حسش نبود بیام سر کار و رفتم خونه. خلاصه همزمان با تولد گل آقا ما سند خونه رو زدیم و تولد پر برکتی برای ما بود. همون دیروز هم خونه رو دادیم رهن به مدت یک سال
بعد از ظهر هم وقتی گل آقا رفته بود باشگاه با خواهر عزیزتر از جان رفتیم کیک و میوه خریدیم به داداش کوچیکه هم گفتم پیتزا بخره و کادوی گل آقا رو هم که یک جفت کفش خوشل بود روز قبلش خریده بودم و شب یک تولد کوچولوی خانوادگی برای گل آقا جونم گرفتیم
.تولدت مبارک عزیزم. امیدوارم سالهای سال کنار هم با شادی و سلامتی و عشق زندگی کنیم و هر روز بیشتر و بیشتر قدر همو بدونیم. امیدوارم همه چیزهای خوب دنیا رو کنار هم تجربه کنیم و هر روز زندگی مون قشنگتر بشه قلب من
. لبخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شدتولدت مبارک متولد ماه مهر من! ای مهربان من!

+ |
دوشنبه پانزدهم مهر 1387- 11:28 - من
دوستان سلام خب امروز هم يكي از روزهاي خوب خداست. اين روزها حالم متغيره گاهي خوب گاهي خسته و بي انرژي. همش مي خوام يادم بمونه كه خدا چه نعمتهايي بهم داده و چقدر بايد سپاسگزارش باشم و قدر چيزهايي رو كه دارم بدونم: سلامتي، خانواده خوب، همسر مهربان، كار، آرامش نسبي و .... خيلي چيزهايي كه شايد خودم هم ندونم و فراموش كرده باشم ولي خب گاهي هم همه رو فراموش مي كنم و شروع مي كنم به غر زدن! گاهي فكر مي كنم چه خوب مي شد اگه ياد مي گرفتيم از هيچ كسي توي زندگي توقع نداشته باشيم. يادمه يه نفري ميگه از بقيه هيچوقت توقع نداشته باش، اينجوري حداقلش اينه كه اگه كاري برات نكردن ديگه نااميد و خشمگين و غمگين نميشي و اگه كاري هم كردن خوشحال ميشي پس به خودت صدمه اي نزدي. نظر شما چيه؟ مي دونيد من كه فكر مي كنم خب وقتي همه داريم با هم و كنار هم و بطور جمعي زندگي مي كنيم و به هم وابسته ايم پس يك سري توقعاتي هم از همديگه داريم ديگه، اگه اينجوري نبود كه مثل انسانهاي اوليه بايد توي غار زندگي مي كرديم و همه كارامونو هم خودمون مي كرديم! انگاري اين روزها همش توي روزمرگي افتادم همش صبحها سركار، بعدش ناهار، بعدش چرت بعدازظهر، بعدش يا توي خونه يا با خواهر عزيزتر از جان گردش، شب هم با گل آقا يا خونه اونا يا خونه ما جلوي تلويزيون و بعدش هم باز خواب و فردا روز از نو و روزي از نو! نه ورزشي، نه درسي، نه كلاس زباني، نه كتاب خوندني، نه خيلي چيزهاي ديگه اي كه همش مي خواستم انجام بدم. همش باشه بعدا، باشه فردا، باشه وقتي اون كار ديگه رو انجام دادم و خيالم راحت شد، باشه وقتي رفتيم خونه خودمون و.....
خب كارهايي كه بايد اين روزا بكنم:
1. دو تا پوستر و يك عكس دارم كه بدم قاب بگيرن. از اين قابهاي تيره كه لبه تخت و پهن داره ديدين؟ چند روز پيش يه جايي ديدم خوشم اومد دو تا نقاشي دارم كه پريسال كه با گل آقا رفته بوديم نمايشگاه كتاب تهران خريدم(اون موقع هنوز عقد نكرده بوديم ولي يك ماموريت مشترك رفته بوديم) خيلي دوستشون دارم يكيش زمينه نارنجي داره با دوتا گل دراز زرد، يكي ديگه هم زمينه زرد داره با يك خورشيد بزرگ نارنجي و دوتا گل دراز قرمز. يادمه همون موقع توي نمايشگاه نشون بقيه همكارام كه همه مرد بودن دادم و همشون گفتن وا اينا ديگه چيه؟ منم گفتم شما آقايون اصلا حس زيبايي شناسي نداريد! خودم كه خيلي خوشم اومد ازشون. حالا مي برم ميدم از اين قابها بگيرن خيلي هم خوشل ميشه! يك عكس دونفره هم با گل آقا جونم سالگرد عقدمون رفتيم گرفتيم كه خيلي خوب شده، گل آقا از پشت منو بغل كرده و چونه اشو گذاشته روي شونه ام و دو تايي داريم اون دورا رو نگاه مي كنيم، اندازه A4 چاپ كردمش اونم مي دم قاب بگيرن.
2. برم اين دكتر پوست كه خواهر عزيز تر ازجان ميره. همه به من ميگفتن چه پوست خوبي، چه صاف و روشنه. ولي الان پر جاي جوش و قرمزي شده. خودم مي دونم چند وقته حوصله ندارم به خودم برسم. (همون روزمرگي كه گفتم....)
3. يك برنامه درست براي ورزش و نرمش بذارم. حس مي كنم از فرم در اومدم، براي زانوم هم دكتر گفته كه بايد ورزش كنم، چند روز پيش به گل آقا مي گفتم به نظرم بدنم شل و آويزون شده! هميشه از زنهاي چاق و شل و ول بدم مي اومد، نكنه خودم همونجوري بشم!!!
4 برنامه فيزيوتراپي براي زانوم. ( اي بي توجه! بعدا ميگي آهاي من فلان و من آنم كه رستم......مخاطب خاص داره)
5. چند روزه دارم كيف قلاب بافي كه داشتم مي بافتم و كنار گذاشته بودم، دوباره مي بافم بایدتمومش کنم. من قلاب بافي خيلي دوست مي دارم.
يك سري چيزاي ديگه هم هست كه چون همكاراي فضول همش ميان و ميرن فعلا نمي تونم بنويسم.
باي
+ |
شنبه ششم مهر 1387- 15:18 - من
سلام سلام خب من امروز حالم خوبه و از صبح احساس خوبی دارم، هویجوری خب! هرچند که پریروز از سر صبح اخلاقم سگی بود و حالم حسابی بد و همش یک بغض توی گلوم. شایدم به خاطر این بود که گل آقا رو کم دیده بودم و دلم براش تنگ شده بود و داشتم بهانه می گرفتم. قبل افطار که گل آقا اومد پیشم و گفت بیا بخلم و رفتم بخلش دراز کشیدم حالم خیلی بهتر شد ولی بازم ای بغض لعنتی رو داشتم تا شب که کمی توی بخل گل آقا جونم گریه کردم و طبق معمول در حالی که داشت منو دلداری می داد باهام دعوا کرد که چرا دارم گریه می کنم. آخه گل آقا جونم اصلا دوست نداره من گریه کنم ولی خب منم وقتی دلم میگیره یا حالم خوب نیست تا گریه نکنم و خودمو خالی نکنم حالم بهتر نمیشه. امروز صبح تا ساعت ۱۰ با گل آقا جونم ۵،۶ تا بانک سر زدیم واسه وامهایی که قراره بگیریم و پول خونه و ... و این شد که دیر اومدیم سر کار. نهایتا قرار شد که یک سالی خونمونو بدیم رهن و شاید بریم خونه مامان اینا بشینیم شاید هم نریم و هویجوری منتظر بمونیم و سال دیگه بریم خونه خودمون، که اینجوری اگرچه برای من بد نیست و مسوولیت زیادی روی دوشم نیست ولی از طرفی هم زندگی مشترک مارو به تاخیر میندازه که نمی دونم خوبه یا بد؟ امشب دو جا افطاری دعوت بودیم یکی خونه خاله گل آقا یکی هم خونه دوست گل آقااینا. از اون جایی که هیچکدومو نباید از دست بدیم زنگ زدیم به خاله گل آقا و قرار شد فردا شب بریم خونه اونا. پریروز که حالم خوب نبود می خواستم یه چیزای دیگه توی وبلاگ بنویسم ولی خب امروز که حالم خوب نمی خوام اونارو بنویسم چون اون احساس مال امروز نیست. دیگه اینکه دلم یک تغییر اساسی می خواد مثلا موهامو رنگ کنم یا مثلا کوتاه کنم یا .........نیدونم چکار کنم؟ موی هایلایت خیلی دوست ندارم یک رنگ با کلاس زیبای یک دست لطفا معرفی کنید. مرسی یک کوچولو برای گل آقا جونم: عزیز دلم خیلی دوست دارم و عاشقتم. برای همه بداخلاقی ها معذرت می خوام عزیزم.
+ |