تبليغاتX

در جستجوی خونه!

پنجشنبه سی ام خرداد 1387- 10:40 - من

سلام سلام

بالاخره ديروز و پريروز اين كلاس جمع و جورش كردم و از شرش خلاص شد. قضيه اين بود كه يك كلاس آموزشي براي هيات علمي گذاشته بودن كه در تخصص اينجانب بود و بنده به عنوان استاد دعوت شده بودم. جلسه اول كلاس چند ماه پيش يك روز جمعه بود و جلسه دوم كه 8 ساعتي مي شد از اون موقع مونده بود معطل. مسوول برگزاري كلاس كه دوست صميمي گل آقاست هر چند وقت يكبار زنگ مي زد به من مي گفت براي هماهنگي جلسه دوم، حالا يا من وقت نداشتم يا خودش وقت نداشت يا مثلا رييسمون كه اونم قرار بود توي كلاس شركت كنه و اوكي نهايي رو بايد مي داد كاراي مهمتري داشت،‌ يا مثلا امتحانات بود و همه درگير بودن و ......... تا اينكه بالاخره سه شنبه و چهارشنبه بعدازظهر با اينك من طفلكي از صبحش هم تا ساعت 3 سر كار بودم كلاسو گذاشتيم و برگزار كرديم و همگي از شرش خلاص شديم. حالا اين همه وقت گذاشتن و آماده كردن جزوه و سر و كله زدن با اين اساتيد بعضا بي سواد براي من چه سودي داشت؟ تقريبا هيچي! فكر كنيد مدرسي كه اولش قرار بود از شهر ديگه اي بياد و دو روز پشت سر هم كلاس بذاره و هزينه اقامت هم براش بدن، حق الزحمه اش 250هزار تومن بود ولي به من كه رسيد گفتن همون حق التدريس معمول ساعتي خودتو ميديم كه فكر كنم كلا شايد بشه 50 هزار تومن! تازشم اولش كه گفتن من قبول نكردم گفتم وقت ندارم ديگه بعدش مراجعات فراوان و اصرارهاي زيادي كه شد! قبول كردم البته همش نه به خاطر پولش چونكه به وقتي كه ازم مي گرفت و خستگيش نمي ارزيد، بيشتر براي اينكه گل آقا جونم هم مي گفت قبول كن كه روشون رو كم كني! به نظر خودم كه خوب بود و از خودم در اين مورد راضي هستم! هورا هورا! بگذريم تموم شد و رفت پي كارش.

خب پروژه بعدي كه اين دو روزه سرگرمش بودم همون پروژه مهم و حياتي خريد خونه است. خدمتتون عرض كنم كه چند وقتيه همش در حال جستجو و جمع آوري اطلاعات خونه هاي مختلف البته از طريق دوستان و آشنايان بودم موردهايي هم پيدا شد كه يا به پولمون نمي خورد يا طرف زيادي دندونش گرد بود و كلا با شرايط ما مناسب نبود. خلاصه سه شنبه بعد از اتمام كلاس كذايي ساعت 8 كه داشتم از خستگي هم مي مردم تصميم گرفتم خودم شخصا و به تنهايي برم مشاور املاك و يك سري اطلاعات موثق جديد بگيرم كه تقريبا نتيجه بخش هم بود و يك چيزايي هم دستگيرم شد و شما الان با يك خانوم نيمه حرفه اي در امور مسكن (البته در شهر خودم) سر و كار داريد! چهارشنبه هم كه همون ديروز باشه دوباره بعد از كلاس راه افتادم و رفتم كه يكي از اين موارد كه آقاي مشاور املاكي هم خيلي تعريفش رو مي كرد و شرايطش هم تقريبا خوب بود رو ببينم (البته با دختر خاله ام كه اون هم مثل من به دنبال خون هاست رفتيم) آهان فراموش كردم بگم گل آقا جونم سه شنبه رفت تهران براي امتحان و تا شنبه هم قراره بمونه اين شد كه گل آقا نبود كه با هم بريم و از طرفي هم من مي خواستم اول خودم ببينم اگه تقريبا اوكي بود بعدا باباجوني و گل آقا و باباي گل آقا رو هم ببرم ببينن. مشخصات خونه رو اينطوري مي تونم توصيف كنم:

متراژ: 95 متر ، دو خوابه، نوساز(تا حالا كسي توش ننشسته)، كلا 3 واحد، 10 ميليون هم وام داره، محله اش هم نه خوب نه بد ولي كمي تا قسمتي نزديك به مامانم اينا! (البته شهر ما اونقدر بزرگ نيست كه فاصله ها خيلي دور باشه) به نظرم براي شروع زندگي مشترك ما خوب بود. آخه مي دونيد قبلا هم گفتم كه براي من خيييييييلي مهمه كه ما خونه بخريم و يكراست بريم خونه خودمون و مستاجر نشيم. آقا اصلا اين مساله براي من حيثيتيه. البته من چيزي از مستاجري نمي دونم آخه ما هيچوقت مستاجر نبوديم الان هم خونه مامانم اينا نزديك 500متره با يك حياط بزرگ كه خيلي از عروسي هاي همسايه ها و فاميل توش برگزار ميشه،‌ يادش به خير پارسال همين روزا بله برون ما هم توي همين حياط برگزار شد. ببينيد از كجا به كجا رسيدم! از خونه به عروسي و بله برون!

حالا هم منتظرم گل آقا جونم بياد كه با هم بريم خونه رو ببينيم  و تصميم بگيريم. البته من ديشب و پريشب تلفني همه گزارشات رو به همسر عزيزم دادم.

خداجونم كمكمون كن هر چي كه به صلاحمونه و بهتره برامون پيش بياد. مرسي خداجون مهربون.

+ |


قلمرو شخصی!

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387- 13:33 - من

سلام سلام

آخییییییییییییییش! بالاخره رفتن! چقدر حرف می زنن! روی مخم راه میرن! چقدر نزدیک میشینن!

من کلا آدمی هستم که به محدوده شخصی معتقدم. حالا منظورم از محدوده شخصی چیه؟ خب دو جنبه داره جسمی و روحی. جنبه روحیش که به روحیات هر شخصی بر میگرده مثلا من آدم درونگرایی هستم و هر کسی رو اون تو راه نمی دم! جنبه جسمیش اینه که مثلا من دوست ندارم سر کار توی اتاقم یکی از همکارا بیاد و هی حرف بزنه و نزدیک به من بشینه تا جایی که بیاد مثلا پشت میزم (منظورم همکارای خانومه ها). اصلا باید جای این تلفنو عوض کنم بذارم اونور میز که اینقدر نزدیک من نشن. باور کنید عصبی می شم وقتی نزدیکم میشینن! ای بابا برو کنار!

تنها کسی که آزاده همه جا سرک بکشه گل آقا جونمه! دوست دارم جوجو

شما چقدر به قلمرو شخصی معتقدین؟

+ |


سالگرد ازدواج

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387- 12:28 - من

سلام

امروز برای من روز مقدس و خاطره انگیزیه

امروز اولین سالگرد ازدواج من و گل آقا ست

اس ام اس سر صبح گل آقا به من:

از راه دور می بوسمت

آرزو می کنم سالها سایه تو و عشقمون روی سرم باشه، دوست دارم عزیزم

و اس ام اس من به گل آقا:

اولین سالگرد عشقمون مبارک، دوست دارم قلب من

امروز روز اولین امتحان گل آقاست واسه همین دیروز رفت تهران و پیش من نیست ولی الان که تلفنی باهاش حرف زدم شکر خدا امتحانشو خوب داده و بدو بدو رسیده فرودگاه و الان پرواز میکنه به طرف من. وای که دلم چقدر براش تنگ شده. برسه میرم دنبالش.

 

 

+ |


تعطیلات طولانی

دوشنبه بیستم خرداد 1387- 12:24 - من

سلام سلام

خب بعد از يك تعطيلي طولاني چطوريد؟ خوش گذشت؟ ما كه هيچ جا نرفتيم، يعني گردش همين اطراف رفتيم ولي مسافرت نرفتيم چون گل آقا جونم به شددددت مشغول درس خوندن بود. ولي وسطاش كه دوست خانوادگي گل آقا اينا از تهران اومدن اينجا مهموني ديگه وقفه هايي در درس خوندن همسرجانم به وجود اومد. اصلا بذاريد از اولش بگم:

دوشنبه ظهر  با خوشحالي فراوان از تعطيلي طولاني كه در پيش داريم رفتيم خونه و يه چرت خرگوشي و ساعت 5 تا 8 هم كلاس داشتم و بعدش هم رفتيم ديدن همكارم كه از سوريه اومده بود و بعدش با داداشي و خانمش رفتيم براي خونشون كاغذ ديواري ببينيم و از اونجا هم رفتم دنبال گل آقا و بعدشم خونه و تي وي و لالا.

سه شنبه از اونجايي كه ما عادت داريم روزهاي كاري خواب بمانيم و روزهاي تعطيل از كله سحر بيدار باشيم، از ساعت 7 بيدار بوديم ولي خب از اونجايي كه من حرف زدن با گل آقا توي تخت را بسيار دوست مي دارم تا ساعت 8 از جامون جم نخورديم بعدش پا شديم و يك صبحونه توپ هتلي براي خودمان آماده كرديم و نوش جان و بعدش ديگه گل آقا جونم رسما شروع به درس خوندن كرد تا خود شب. منم كه با خواهر عزيزتر جان مشغول گفتمان و قلاب بافي بودم. شب هم با گل آقا و همين خواهر عزيزتر از جانمان بساط چايي رو برداشتيم و رفتيم همين بش قارداش خودمان و اون بالا بالاها نشستيم و حظ برديم. برنامه چهارشنبه هم خيلي شبيه برنامه سه شنبه بود فقط اينكه من صبح با مامان جانم رفتم دكتر و بعدش ديگه خونه بودم و گل آقا جانم همچنان مشغول درس خوندن. جالبه كه اصلنم حوصله ام سر نمي رفت و كلي داشتم براي خودم استراحت مي كردم.

پنجشنبه صبح چون تعطيل نبوديم و جايي هم كه نرفته بوديم پا شديم اومديم سر كار. البته تقريبا تعطيل بود و تق و لق و من و همكارم هم توي اتاق من مشغول قلاب بافي شديم تا جاري بزرگه تلفن زد و گفت مهمونا از تهران رسيدن و ما رو به صرف نهار خونشون دعوت كرد. ديگه تا شنبه بعدازظهر كه مهمونا رفتن همش به نهار خونه اين جاري و اون جاري و مادر شوهر و شام هم بيرون به گشت و گذار و فيلم عروسي ديدن و گپ و گفتگو گذشت. البته وسطاش هم هي ما مي اومديم خونه و گل آقا يه ذره درس مي خوند و دوباره براي نهار و شام مي رفتيم.

كلا خوب بود و خوش گذشت ولي من باز تعطيلات طولاني تري دلم مي خواست! راستي چه خوبه سر كار نري و همش خونه باشي ها!

پريروز سر يك موضوعي كه قبلا هم به گل آقا گفته بودم از دستش دلخور شدم ولي مي دونيد من اصلن اصلن طاقت ديدن قيافه گرفته و غمگين گل آقا جونمو ندارم و نمي تونم باهاش قهر باشم و اين به نظرم خيلي خوبه. البته گل آقا جونم هم همينجوريه. عشق من دوست دارم جوجو.

 

پي نوشت: واااااااااااااااااااااااااااي! اين استاد سمجم اصلا ول كن من نيست. بابا من كه دفاع كردم مدركمو هم گرفتم يك مقاله هم به اسم استاد گرامي چاپ كردم ديگه چي مي خواي از من؟!؟

+ |


یکشنبه دوازدهم خرداد 1387- 12:53 - من

یکی پیدا شه به این همکار من بگه بابا گندیه که خودت زدی چرا توقع داری بقیه همه بسیج بشن تو درستش کنی؟! وقتی مقاله رو به اسم خودت چاپ کردی و پولشو هم گرفتی و زدی به جیب، باید فکر اینجاشو هم میکردی!

اصلا به من چی که درستش کنم؟!

+ |


بادکنک، بچگی، بابایی

پنجشنبه نهم خرداد 1387- 9:31 - من

پريروز كه با گل آقا رفتيم خونه پسر داداش بزرگم كه نزديك 4 سالشه و خيلي هم بازيگوش و دوست داشتنيه، اونجا بود يك بادكنك نارنجي هم دستش بود كه مامانش با گاز شهري پرش كرده بود و تا بادكنكه رو ول مي كردي مي رفت مي چسبيد به سقف. ولي خب نخش بلند بود و مي تونستي دوباره بياريش پايين. حالا بماند كه اين بچه شر داداش ما با اصرار نخ بادكنكو جدا كرد و ولش كرد بادكنكه هم رفت و چسبيد به سقف 4 متري خونه! نردبون هم نبود و خلاصه من و مامان و خواهر عزيزتر از جان به هزار ترفند و امكانات ابتدايي تونستيم بياريمش پايين ( گل آقا هم بدجنسيش گل كرده بود و نشسته بود مارو تماشا مي كرد و مي خنديد) و من فوري يه نخ دراز بهش وصل كردم و اين مارمولك كوچولو (بچه داداش) رو تهديد كردم اگه اين دفعه ولش كني ديگه كسي برات پايين نمياره. (آخه صبح هم همينكارو كرده بود).

خب همه اين حرفاي بالا رو گفتم كه بگم همينكه رفتم خونه و بادكنكه رو ديدم ياد بچگي هاي خودم افتادم. اون وقتا بابام براي ما هم از اين بادكنكها مي خريد ما بهشون مي گفتيم بادكنك گازي! يادمه يه دفعه يه بادكنك زرد گرد گنده گازي خريده بود و من همش ولش مي كردم مي رفت مي چسبيد به سقف 4 متري خونمون و بابام نردبون مي ذاشت و مياوردش پايين. اصلا هم دعوام نمي كرد. آخ يادش به خير.

باز همه اون بالايي هارو گفتم كه برسم به اينجا كه باباجون خيلي دوست دارم اندازه همه دنيا. بابايي كه هميشه براي آسايش و راحتي ما زحمت مي كشي و هميشه راهنماييمون مي كني. بابايي كه هر چي دختراتو لوس مي كني و هر چي بخوان براشون فراهم مي كني. بابايي كه هميشه به من به عنوان دختر بزرگت اطمينان داشتي و داري و توي هر كار كوچيك و بزرگي نظرمو مي پرسي. بابايي كه هميشه به من اعتقاد داشتي و داري و هر كاري كه مي كردم منو تشويق ميكني و ميگي كه مي دونم موفق مي شي. بابايي كه هميشه پشتم به تو گرمه و هميشه همراهمي. بابايي كه هميشه به من جرات دادي. و بابايي كه به من حق انتخاب دادي و گذاشتي شريك زندگيمو خودم انتخاب كنم با اينكه شايد اولش خيلي هم راضي نبودي ولي بعدش با خود گل آقا كه حرف زدي ديدي چقدر ماهه و مثل هميشه به من اطمينان كردي.

بابايي جوني متشكرم و يك دنيا دوست دارم و از خدا مي خوام هميشه سايه تو روي سر خانواده ما باشه. آمين

 

يه كوچولو براي گل آقا جونم: قدم زدن ها و حرف زدنهاي شبانه كنار تو  رو خيلي دوست دارم و اين كار خيلي بهم آرامش ميده. دوست دارم عزيزم. حتي وقتي كه از دستت لجم مي گيره باز اين خودتي كه مي توني آرومم كني جوجو.

+ |


بدقولی

سه شنبه هفتم خرداد 1387- 11:50 - من

وای من زانوم درد می کنه انگار ایندفعه ول کن نیست.

کمی هم خسته و بی حوصله هستم. این روزا خیلی خوابم میاد.

دیدین آدم چقدر زود می تونه قولاشو فراموش کنه؟ قولای روز تولدو میگم که توی پست پایینی نوشتم.

خیلی هم فکرای جورواجور توی سرمه، گل آقا بهم میگه این روزا آروم شدی بگو چه خبره؟ بهش میگم من که کلا آدم کم حرفی هستم. میگه آره ولی همون یک ذره حرفو هم دیگه نمیزنی پس حتما فکری توی سرته.

خدایا منو ببخش که خیییییییییییییییییییییییییییلی ازت دور شدم

خدایا تنهام نذار

پی نوشت: نمی دونم چرا امروز صفحه وبلاگمو سیاه می بینم؟ شما هم سیاه می بینید؟

 

 

+ |


هول هولكي!

دوشنبه ششم خرداد 1387- 19:10 - من

سلام

خب من الان دارم از سر كلاس مي نويسم. دانشجوها مشغول تمرين هستن و فرصتي كردم هول هولكي دو خطي بنگارم!

چهارم خرداد يعني روز تولدم گل آقا جونم توي خونه خودشون يك تولد خانوادگي كوچولو با حضور برادر شوهرها و جاري ها و خاله و دخترخاله هاش برام گرفت. كادوهاي خوشلي هم گرفتم، دست همگي درد نكنه.  البته از طرفي هم خواهر عزيزتر از جانم هم برام كيك خريده بود و تولد من با ۳ كيك برگزار شد! نتيجه اينكه ما هنوزم توي يخچالمون كيك داريم شما هم بفرماييد

الان هم دو روزه زانوم خيلي درد مي كنه آخه من سابقه زانودرد دارم كه گاهي شدت مي گيره.

از همه دوستان مجازي عزيزي كه اومدن اينجا و تولدمو تبريك گفتن يك دنيا متشكرم. دوستتون دارم

برم يه سري به اين بچه ها بزنم ببينم چه مي كنن

باي

+ |


تولدم مبارک!

شنبه چهارم خرداد 1387- 11:59 - من

سلام سلام

امروز اولين روز از 27 سالگي منه. گل آقا جونم اولين كسي بود كه با يك بوسه در حالي كه من هنوز گيج خواب بودم تولدمو تبريك گفت  مرسي عزيز دلم. راستي امسال اولين تولد منه كه من وگل آقا رسما در كنار هم هستيم و من خيييييييييييييييييليييييييييييييييييييييييي از بودن گل آقا در كنارم و داشتنش خوشالم.

راستش من از اين به بعد ديگه دوست ندارم سنم اضافه بشه! 27و 28و 29 و وااااااااااااااااي 30سالگي داره سنم ميره بالا! تازشم وقتي اين بالا رفتن سن همراه با درجا زدن هم باشه كه ديگه بدتر! تا موقع دفاع پايان نامه ام كه همش درگير اون بودم ولي از شهريور كه دفاع كردم ديگه تقريبا دچار يك نوع بي خيالي و بي تحركي شدم. البته چون كار و درس من توام با هم همراه با طي مسافتهاي طولاني و خوابهاي شبانه در اتوبوس و خستگي زياد بود خودم ترجيح دادم يك مدتي استراحت كنم و به گل آقا جونم هم بيشتر برسم و به خودم هم همينطور؛ ولي از طرفي هم اگه كاري نكنم احساس پوچي مي كنم و فكر كنم استراحت زياد يه جورايي منو تنبل هم كرده كه ديگه براي شروع هر كاري همش دست دست و تعلل مي كنم.

ولي خب امروز شما هم شاهد باشيد من در آستانه 27 سالگي به خودم و به گل آقا جونم و به شما قول مي دم راه بيفتم دنبال روياهام و هيچوقت ولشون نكنم (البته اگه گاهي خسته شدم مي تونم كمي استراحت كنم ولي حق ندارم نااميد بشم) گل آقا جونم هم كه هميشه همراه و تكيه گاه و سنگ صبور منه.

 

پس پيش به سوي يك زندگي گرم و قشنگ و هدفمند

شما هم بياين

+ |