تبليغاتX

خونه

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387- 13:6 - من

اين روزا همش فكرم درگير خونه خريدن و خونه دار شدنه. همش توي فكرم كه چكار كنيم و چكار نكنيم؟ نمي دونم اين آپارتمان پيش ساخته كه خريديم و تا خرداد آماده ميشه رو بفروشيم و يا نه الان بريم يه جايي مستاجر بشيم و منتظر بمونيم تا اين آپارتمانه آماده بشه و توش بشينيم يا مثلا بفروشيم و يه جاي بهتر بخريم؟ يا اصلا نه فعال بي خيال خونه خودمون رفتن بشيم و همينجوري تا آماده شدن آپارتمان در خانه پدري منتظر بمانيم؟ خب از طرفي تقريبا يك سالي از عقدمون مي گذره و نمي دونم درسته باز هم منتظر بمونيم يا نه؟ خودم خيلي خيلي دلم مي خواد بتونيم خونه بخريم و يكسره بريم خونه خودمون حتي اگه يه كمي بيشتر طول بكشه ولي خب قيمت خونه ها هم وحشتناك رفته بالا و هر روز هم داره بيشتر ميشه و من هر چي حساب و كتاب مي كنم مي بينم شايد نتونيم جاي خوبي بگيريم و از طرفي وسايل خونه هم كلي بايد بخريم.

در هر صورت نيدونم. خدايا كمكمون كن كه صاحب يك خونه كوچولوي قشنگ گرم بشيم. آمين

+ |


گزارش!

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387- 9:15 - من

سلام سلام

خب اين چند وقتي كه نبوديم چند روزي واقعا اينجا نبوديم و روزهايي هم كه بوديم فرصت نشد كه بياييم. اما گزارشات اين چند وقتي كه نبوديم:

 

شنبه چهاردهم ارديبهشت: صبح سر كار و عصر هم مشغول تميزكاري خونه و بعدش هم خريد ظرف و ليوان يك بار مصرف و چيزاي ديگه، چون قرار بود مامان اينا يكشنبه از مكه بيان و ما يك مهموني عصرونه به مناسبت ورودشون داشتيم.

يكشنبه پونزدهم ارديبهشت: صبح اومدم سر كار و ساعت 9 برگشتم خونه. قرار بود ساعت 6 مامان اينا بيان و كلي كار داشتيم. با همكاري خانم داداش بزرگه كارا رو رديف كرديم و به خودمان هم رسيديم و دامن زرشكي و بلوز مشكي كه تازه خريده بوديم پوشيديم و كلي دلبر شديم! از ساعت 4 سر و كله مهمونا پيدا شد. گل آقا جونم هم با خانواده اومدن. واي توي اون پيراهن صورتي ياسي با موهاي فرفري ژل زده واقعا خوردني شده بود. بعد از اومدن مامان و باباجون مشغول پذيرايي و تا آخر شب مهمون بازي بوديم. من كه ديگه واقعا داشتم غش مي كردم.

دوشنبه شونزدهم ارديبهشت:ساعت 5/1 بليط داشتم براي تهران در راستاي همون ماموريت كه قبلا گفتم. صبح رفتم سر كار و ساعت 11 برگشتم خونه كه كه وسايلمو بردارم و برم فرودگاه.  مامان چمدونشو باز كرده بود. براي من يك روتختي خوشل مخمل قهوه هاي با روميزي هاش، پارچه و لباس و براي گل آقا جونم هم پارچه كت و شلوار قهوه اي سوخته خوشرنگ و شلوارك آورده بود. ساعت 1 گل آقا منو برد فرودگاه و من تنهايي رفتم و كلي دلم هم گرفت. ساعت تقريبا 5 بود كه رسيدم هتلي كه همكارام بودن ميدون فردوسي، يه كم استراحت و بعدش رفتم هفت تير يه مانتوي تابستوني خوشل براي خودم خريدم. بعدش همينكه با گل آقا جونم حرف زدم بهم گفتم عزيزم حتما داري توي هفت تير براي خودت مانتو مي خري! قربونش برم كه چقدر خوب همسرشو مي شناسه. شب هم چون همكارام همه آقا بودن من بايد تنهاي تنها توي اتاقم مي خوابيدم و از شما چه پنهون كه كمي هم مي ترسيدم ولي اصلا به روي خودم نياوردم. با گل آقا جونم حرف زدم و شب بخير گفتم و بعدش لالا. البته نصفه شب همش بيدار مي شدم ولي خب به اون بدي كه فكر مي كردم هم نبود.

سه شنبه و چهارشنبه: بعد صبحونه رفتم دانشگاهمون براي كاراي گواهي موقت فارغ التحصيليم و خلاصه چهارشنبه موفق به گرفتنش شدم (جالب است بدانيد با ارائه مدرك فوق ليسانس فقط 18هزار تومان به حقوق ما اضافه شده! بابا چجوري خرجش كنيم؟!!!!!) بعدش به طرف نمايشگاه كتاب و تا ساعت 6 اونجا بوديم بعدش خسته و كوفته و هلاك برگشتيم هتل و استراحت و يك گشت مختصر همون اطراف و لالاي تنهايي. آها چند تا فروشگاه صنايع دستي توي خيابون طالقاني هست كه مسير راه ما هم بود. خلاصه آي تماشا كرديم آي لذت برديم. يك چيزاي خوشلي داشت كه بالاخره طاقت نياورديم و يك ظرف مربعي شكل مسي از اين كاراي اصفهان خريديم و بقيه اش رو هم گذاشت انشاا... سفر اصفهان و شيراز كه با گل آقايمان رفتيم بخريم. چهارشنبه شب با كلي شوق و ذوق خوابيدم چون همسر عزيزم توي قطار بود و داشت مي اومد تهران پيش من.

پنجشنبه: صبح نمايشگاه و بعدش زودي برگشتم هتل. ساعت تقريبا 3 بود كه همسر عزيزتر از جانم اومد پيشم و بوسه بارانش كردم و كلي عشقولانه شديم. بعدش هم در راستاي اينكه من نهار نخورده بودم رفتيم و يك جيگر درست و حسابي به بدن زديم و حالشو برديم. بعدش هم براي گل آقا جونم از سري حوله اش لباس حوله اي از حوله هنر پيدا كردم و خوشحال از اينكه سايزش هم درسته براش خريديم و ست حوله گل آقا جونم هم رديف شد ولي يك ست خوشل صورتي و سفيد براي خودم ديدم كه سايزش برام بزرگ بود و نشد بخرم. شب هم براي شام با گل آقا و همكاران رفتيم يك ديزي سراي سنتي و آقايون كلي قليون كشيدن و ديزي خورديم.

جمعه: صبح زود گل آقا جونم رفت سر كلاس و من هم رفتم نمايشگاه براي آخرين خريد كتاب براي خودم و همكارم و از انتشارات حافظ كلي كتاب قلاب بافي و روبان دوزي و گلدوزي خريدم. بعدش ساعت 1 رفتم ايستگاه قطار و راه افتادم و 1 ساعت بعدش گل آقا جونم هم از ايستگاه ورامين سوار شد. من قبلا شب سوار قطار شده بودم ولي اين دفعه روز بود  به نظرم مسافرت با قطار بسيار جالب و راحت اومد و من خيلي دوست داشتم و دوست مي دارم يك مسافرت طولاني با گل آقا جونم با قطار مثلا بريم جنوب. مخصوصا بعد از چرت بعدازظهر كه رفتيم رستوران چاي بخوريم از تماشاي مناظر كوير اطراف كلي لذت برديم و به گل آقا جونم گفتم واي اين رستوران داره راه ميره ها! خلاصه جمعه ساعت 1 شب ديگه خونه بودم و لالا و از شنبه هم دوباره سر كار و روز از نو و روزي از نو.

 

ما همچنان كلي از برنامه هايمان عقب هستيم. به گل آقايمان كه گفتيم ايشان فرمودند نياز به برنامه ريزي داريم!  ما هم تصمیم داریم در اسرع وقت برنامه ریزی کنیم! باور کنید!

+ |


دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387- 13:16 - من

حالم خوب نیست.

احساس خوبی هم ندارم.

من زیادی بهانه گیر و حساس و زودرنج شدم؟ یا ..................

شاید اصل زندگی همین باشه

+ |


نیدونم!

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387- 13:50 - من

سلام سلام

  • والله اين روزهاي بهاري همش دلمان گردش رفتن  و دست در دست گل آقايمان قدم زدن و گپ زدن مي خواهد و سر كار آمدن و يكسره چشم دوختن به كامپيوتر و حرف هاي خاله زنكي زدن با همكارانمان و گير دادن هاي معاونمان را اصلا نمي خواهد. خداييش شما بگوييد ارديبهشت ماه سركار آمدن است يا رفتن به دامان سر سبز طبيعت و تماشاي شكوفه هاي صورتي و سفيد و خوردن از آب سرد چشمه هاي اطراف شهر كوهستاني مان؟ شبها كه مي  خواهيم بخوابيم مي گوييم فردا صبح كله سر بيدار مي شويم و چاي و صبحانه بر مي داريم و گل آقا را هم بيدار مي كنيم و دوتايي مي رويم همين بش قارداش خودمان و كمي پياده روي صبحگاهي مي كنيم و حظ مي بريم و بعدش هم سرحال و قبراق مياييم سر كار و البته بايد انقدر زود بيدار شويم و ساعت 7:15 هم سر كارمان باشيم. خب پس چرا اين كار را نمي كنيم؟ چون شبها از ساعت 12 زودتر كه امكان ندارد به رختخواب برويم و تازه ممكن است تا بخوابيم ساعت 2 بامداد روز بعد باشد: حالا شما بگوييد چطوري مثلا ساعت 5/5 صبح فردايش بيدار شويم كه هم به هواخوري و گردشمان برسيم و هم به سركارمان؟
  • ايضا اين روزهاي قشنگ ارديبهشت خيلي دلمان مي خواهد با گل آقايمان دوتايي برويم شيراز (آخر ما خجالت مي كشيم بگوييم كه هنوز در طول عمرمان شيراز نرفته ايم (خب بسيار از ما دور است حدودا 25 ساعت)) ولي خب گل آقا قول داده تعطيلات خرداد ما را ببرد شيراز. تا ببينيم قسمت چه مي شود.
  • ديروز در مهماني زنانه اي كه خانم داداش بزرگمان داشت همينجوري كه نشسته بوديم و به اين خانمها نگاه مي كرديم با خودمان فكر كرديم تورو خدا ببين چقدر توي اين مهماني هاي زنانه تنوع وجود دارد هر كدام يك مدل لباس و چقدر رنگهاي متنوع مو. از سياه و و قهوه اي تيره و روشن بگير تا هايلات يخي و كرم و كاهي و .....تازه اين مهماني خيلي كوچك بود و شايد جمعا 20خانوم بيشتر نبودند. البته ما هم تونيك و شلوارك صورتي كالباسي كه در تعطيلات عيد از شمال خريده بوديم پوشيديم و آرايش صورتي هم كرديم و به نظر خودمان بسيار هم قشنگ شده بوديم (اعتماد به نفس!) تازه چند نفري از همين خانمها هم اشاره كردند كه لباسمان (البته نه خودمان!) بسيار زيباست . ولي از همه بيشتر وقتي ذوق كرديم كه گل آقا براي انجام كاري يك سر آمدند پيشمان با ديدنمان چشمانش برق زد و گفتند بسسسسسسسسسسسيار دلبر شده ايم.
  • مادر و پدرمان شنبه از سفر حج برمي گردند و ما خيلي دلمان براي ديدن روي ماهشان تنگ شده است و اما از طرفي ما هم شنبه بايد به ماموريتي يك هفته اي در تهران برويم. حالا بگوييد چه كنيم. البته احتمالا همكارانما جلو جلو بروند و ما هم روز دوشنبه به دنبالشان برويم. البته اصل قضيه اين است كه خودمان دوست داريم برويم نمايشگاه كتاب و از طرفي بعدازظهرها هم برويم براي خودمان كمي خريد كنيم وگرنه شايد خيلي اجباري نباشد براي رفتن. حالا ببينيم برنامه قطعي مان چه مي شود.
  • ما خيلي تنبل شده ايم، كلي از برنامه هايي كه چيده ايم عقبيم. يكي را مي خواهيم كه ما را هل بدهد. البته گل آقايمان هست ولي خب ايشان اصلا دلشان نمي خواهد به همسرشان ذره اي سخت بگذرد بنابراين فعلا در جا مي زنيم.

 

گل آقاي عزيزتر از جانم بسيار دوست مي دارم و اميدوارم عشقمان هر روز پر رنگتر شود.

 

+ |


عمو گل آقا!

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387- 13:55 - من

سلام سلام

امروز ساعت ۹ صبح گل آقا جونم برای بار دوم طی سه ماه گذشته عمو شد. قبلی پسر این یکی هم پسر. عمو گل آقا جونم مبارکه عزیزم. به قول خودت الهی خوش رکاب باشه!

ولی من دختر خیلی بیشتر دوست می دارم. موهاشو دوگوشی می کنم و دامن تنگ کوتاه یا سارافن کوتاه پاش می کنم. به هیشکی هم شوهرش نمی دم!  البته به گل آقا جونم هم گفتم بچه برای ۴ سال دوم زندگی خوبه. وقتی که باهم چند تا مسافرت توپ داخلی و خارجی رفته باشیم و زندگیمون هم کاملا تامین باشه. من تا اون موقع نی نی نمی خوام.(البته اگه حریف گل آقا جونم بشم!)

فعلا ما بریم دیدن جاری دومیه

بای

+ |