تبليغاتX

هوش یا رضایت؟

شنبه سی و یکم فروردین 1387- 8:53 - من

سلام سلام

چند روز پيش خواهرم مي گفت يكي از استاداشون سر كلاس گفته دقت كردين زنهايي كه هوش كمتري دارند از زندگيشون هم بيشتر راضي و خوشحال هستند. خونه داري و شوهرداري مي كنن، خريد مي كنن، مهموني ميرن و مهموني ميدن و ... ولي زنهايي كه هوش بيشتري دارند مخصوصا اگه سر كار هم نرن احساس بيهودگي مي كنن و از زندگيشون هم راضي نيستن.

دقت كه كردم ديدم راست ميگه ها. من كه كاملا با حرفاش موافقم. تازه نمونه هاشو هم زياد ديدم.

 

نظر شما چيه؟ دوست داريد هوش بيشتري داشته باشيد يا رضايت بيشتري از زندگي؟

+ |


چندگانه

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387- 11:59 - من

سلام

اين چند روزه همش مي خواستم بيام بنويسم، هر روز هم اينترنت گردي و وبلاگ خوني! مي كردم ولي حس نوشتن نبود. اين چند وقته هر موضوع جالبي كه پيش مي اومد با خودم مي گفتم برم توي وبلاگ بنويسم ولي خب تنبلي نمي ذاشت.حالا هم هرچي يادم بياد مي نويسم.

  • عكسهاي سفره هفت سين و سيزده به در كه بيات شد از بس موند. آخه كابل دوربين گم شده و نتونستم عكسها رو بريزم روي كامپيوتر. حالا اگه پيدا شد عكسها رو مي ذارم‌(البته اميدوارم تا نوروز سال ديگه طول نكشه!)

 

  • اين روزا همش دوست دارم جلوي فروشگاههاي لوازم خانگي وايستم تماشا. تلويزيون، يخچال، سرويس هاي چيني و ظرفهاي كريستال و.... خداييش هر روز مدل هاي قشنگتري مياد كه انتخاب مشكلتر ميشه. خودم از اين وسايل سيلور و نقره اي خوشم مياد ولي هر كي استفاده كرده ميگه از اينا نخر كه همش بايد يك دستمال دستت باشه از بس لك ميشن و حتي جاي دست هم روش مي مونه. نظر شما چيه؟ خودم هم هر چي مي خوام بخرم هي فكر مي كنم خب چه رنگي بخرم؟ يا مثلا اگه اينو اين رنگي و مدلي بخرم بعد اون يكي رو يك مدل ديگه به هم مياد؟ واسه همين گذاشتم وقتي تصميم گرفتم همه وسايل آشپزخونه رو با هم بخرم كه جور مارك و مدل و رنگش هماهنگ باشه (سرويس قابلمه چدني و استيل و يه كم ظرف خریدم) البته مي دونم خريد همه با هم خيلي سخت و وقت گير ميشه. به نظر گل آقا كه من خيلي توي خريد سخت گيرم ولي خب اينجوريم ديگه كاريش نميشه كرد. چند روز پيش با گل آقا توي خيابون بوديم من رانندگي مي كردم از جلوي يك فروشگاه بزرگ لوازم خانگي رد شديم، من حواسم رفته روي وسايل فروشگاه كه گل آقا گفت تورو خدا جلوتو نگاه كن!وقتي پياده شديم وسايلو مي بيني.

 

  • یه چیزی که این روزا فکرمو مشغول کرده فکر خونه است. به گل آقا می گم تا وقتی خونه نخریدیم همینجوری بمونیم یعنی خونه بابا بمونیم. آخه می بینم که اجاره خونه ها وحشتناکه. البته ما از این آپارتمانهای پیش فروش خریدیم که فکر کنم هنوز ۱ سالی کار داشته باشه تا آماده بشه، ولی اگه همین الان هم بفروشیمش و کمی وام بگیریم و به خودمون سخت بگیریم می تونیم یه آپارتمان نقلی بخریم. ولی گل آقا میگه اگه نگهش داریم و وقتی کامل شد بفروشیمش خیلی بهتره. از طرفی هم گل آقا اینها میخوان خونه پدری رو بسازند که التبه اونم یک سالی کار داره. می بینید الان خونه نداریما ولی یکی دو سال دیگه دو تا خونه داریم. نتیجه کل این حرفهایی که گفتم این میشه که من میگم در حالی که می تونیم همون اول زندگی خودمون خونه داشته باشیم چرا بریم مستاجری؟! حالا دیگه نمی دونم چی میشه.  

 

  • دیروز دهمین ماهگرد ازدواج ما بود. به گل آقا گفتم باورت میشه چیزی نمونده که ازدواج ما یکساله بشه؟! انگار همین دیروز بود که توی پاساژ ونک و مرکز خرید آسمان دنبال لباس برای بله برون می گشتیم. آخرش هم یک لباس خیلی خوشل نقره ای با گلهای آبی خریدیم. خیلی بهم می اومد و مخصوصا توی عکسهامون با دسته گل رز آبی و گل های آبی روی سرم خیلی ست و خوشل شده. گل آقا جونم هم با کت و شلوار دودی براق که از نزدیک چها راه ولی عصر خریدیم عین ماه شده. دلم برای عکسهامون تنگ شد، یادم باشه امروز آلبوم و عکسهامونو تماشا کنم.

 

  • ديشب ساعت 11 من به گل آقا كه جلوي تلويزيون دراز كشيده و برنامه 90 نگاه ميكنه: پاشو ريشاتو بزن كه بخوابيم باز صبح دير مي رسيما! گل آقا به من: چشم عزيزم هنوز كه زوده همين قسمت بازي پرسپوليس هم ببينم پا ميشم. من ميرم و بساط قلاب بافي مو ميارم و شروع به بافتن بقيه كوسن مي كنم. ساعت 11:30 گل آقا همچنان جلوي تلويزيون و عادل فردوسي پور كه فقط بلده بره روي اعصاب بقيه! من به گل آقا: من رفتم بخوابم. گل آقا: هنوز كه زوده! من: نخير زود نيست صبح هم بايد ساعت 6:30بيدار بشيم (ما بايد ساعت 7:15 صبح كارت بزنيم). ساعت 12، من هنوز توي تخت بيدار كه گل آقا بالاخره مياد يا نه.ساعت 12:30 من هنوز توي تخت بيدار و منتظر گل آقا!همچنان صداي عادل فردوسي پور مياد. ساعت 12:45 نيمه شب من ديگه چشمام گرم شده و داره خوابم ميبره و همچنان صداي عادل... و ساعت 1 بالاخره گل آقا مياد كه بخوابه! گونه ام رو مي بوسه چشامو باز كردم كه ببينه من هنوز بيدارم بعد هم گرفتم خوابيدم. ساعت 6:30آْلارم موبايل زنگ مي زنه، 10 دقيقه بعد دوباره و 10 دقيقه بعدش سه باره زنگ مي زنه. گل آقا رو مي بوسم، پا ميشم ميرم دستشويي، گل آقا رو بيدار نمي كنم تا خودش ساعت 7:45 بيدار ميشه. خلاصه امروز ساعت 8 صبح در حالي كه هنوز ريشهاي گل آقا بلند بود و من كمي اخلاقم سگي شده بود، رسيديم سر كار. دعاي خير: خدا بگم اين عادل فردوسي پور رو چكار كنه كه نصفه شب دست از سر ملت بر نمي داره!

 

  • اين چند روزه دارم سر كار (!) دو تا كتاب روانشناسي مي خونم كه به نظرم قشنگه. 1زن واسپرده ۲.سوپ جوجه برای روح زنان اين دومي داستانهاي كوتاه قشنگي از مفاهيم عشق و مادري داره. اگه گيرتون اومد بخونيد. من هم سعي مي كنم يك قسمتهايي ازشون بذارم اينجا.

 

  • ديگه اينكه يك شال قلاب بافي با كامواي آبي خوشرنگ كه داشتم از زمستون براي خودم مي بافتم بالاخره هفته پيش تموم شد و دادم اتو و پرس. خيلي خوشل شده. خودم خيلي دوست مي دارمش، همه هم خوششون اومد ازش. خواهرم ميگه يك مارك خارجي هم بهش بدوز عين اين مدلهاي ترك شده. گل آقا ميگه الان كه هوا گرم شده بشين دعا كن هوا سرد بشه كه سرت كني. گفتم اشكال نداره عوضش سال ديگه از اولش كه هوا سرد شد سرم ميكنم.يييييييييي
  • مامان و بابام ۳۱ فروردین میرن مکه به مدت دو هفته. وای از الان دلم براشون تنگ شد. گل آقا هم شاید برای مسابقه یک سفر یک هفته ای بره. انگار اردیبهشت قراره ماه مسافرت رفتن همه و تنهایی من باشه.

 

ديگه ديگه .........فعلا چيزي يادم نمياد

فعلا باي

 

 پی نوشت۱: همین الان گل آقا اومد پیش من سویچهای ماشینو بده. خودش داشت می رفت مزرعه آموزشی. گفت تا آخر وقت میاد ولی فکر نکنم برسه.

 پی نوشت۲: امروز عصر زن عموم که اونم می خواد با مامانم اینا بره مکه سفره ابوالفضل داره. چی بپوشم برم اونجا؟

 

 

 

+ |


کمی درد دل و گلایه

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387- 10:25 - من

چند روزيه يه چيزي ناراحتم كرده و همش توي ذهنمه ولي خب هنوز مستقيم به گل آقا نگفتم. مي دونم بهش هم كه بگم شايد ناراحت ميشه ولي خب به من هم خيلي بر خورده و بايد بگم و از اونجايي كه قبلن هم گفتم حرف زدن مخصوصا در اين موارد خيلي برام سخته و نمی تونم بدون بغض یا زر زر دو کلمه حرف بزنم، ترجيح مي دم اينجا بنويسم. شايد گل آقا اومد اينجا خوند شايد هم نه، چون فكر كنم خيلي وقته سري به اينجا نزده.

قبلن گفتم كه يك هفته قبل از تحويل سال جديد ما رفتيم مسافرت و چند روز قبل از اون خانواده گل آقا براي من عيدي آوردن كه همون لباسهايي بود با گل آقا دوتايي وقتي رفته بوديم تهران خريده بوديم مانتو و كفش و كيف و روسري به علاوه ميوه و شيريني و آجيل. گل آقا گفته بود قرار مامانش عيدي براي من اپي ليدي بخره. قبل از رفتن به شمال هم با گل آقا جونم رفتيم يك النگوي خوشگل خريديم كه سر سفره هفت سين گل آقا به من عيدي بده.

خب رفتيم مسافرت و خيلي هم خوش گذشت و جاي همتون هم خالي. همونجا يه روز رفتيم با گل آقا جونم از حسابش پول برداره كه ديدم ميگه موجودي حساب كافي نمي باشد ولي چون من خودم چند روز قبلش يك چك رو نقد كرده بودم و به حساب گل آقا ريخته بودم مي دونستيم موجودي داره، خلاصه رفتيم داخل بانك و ديديم كه بله حساب مسدود شده. چرا؟ بعد از كلي تماس با بانك شهرمون معلوم شدخانواده گل آقا يك وامي برداشته بودن كه گل آقا ضامن بود و يه كم از وام مونده بود و تسويه نشده بود و حالا حساب گل آقا رو بسته بودند. گل آقا هم كه با خانواده اش تماس گرفت معلوم شد بعله. راستش من از اين جريان خيلي ناراحت شدم. نه اينكه به خاطر پول، نه، چون من توي حسابم پول به قدر كافي داشتم ولي از اين ناراحت شدم كه خانواده گل آقا اصلا با خودشون فكر كردند كه اين پسر ما بار اوليه كه داره با خانواده خانمش ميره مسافرت، شايد با اونا رودرواسي داره، شايد پول لازم داره و هزار امكان ديگه. ولي خب اينارو به گل آقا نگفتم چون خيلي خيلي روي خانواده اش حساسه و زودي بهش بر مي خوره و هم اينك ممكن بود براش سوءتفاهم بشه كه من به خاطر پول مي گم. ولي خب به من هم خيلي برخورد و از طرفي هم برام عجيب بود. و سر همين قضيه هم يك دلگيري كوچيك بين من و گل آقا به وجود اومد كه خدا رو شكر از اونجايي كه ما خيلي همديگه رو دوست داريم و اصلا هم طاقت ناراحتي و دلگيري همديگه رو نداريم، زود حل شد.

خلاصه گذشت و ما روز چهارم فروردين زودتر از بقيه اومديم شهرمون كه از فرداش بريم سر كار و از طرفي هم مي خواستيم ماشينمونو بديم كه خانواده گل آقا هم مي خواستن برن مسافرت. روز پنجم اومديم و ظهر مامان گل آقا مارو دعوت كرد نهار. يعني اولين روز از سال جديد بود كه من رفتم خونه گل آقا اينا. نهار خورديم و بعدش خانواده گل آقا رفتن مسافرت. خب، خود گل آقا هم مي دونه كه من هيچوقت توي خانواده ام هيچ كمبودي نداشتم. البته به نظر خودم هيچ وقت هم آدم زياده خواهي نبودم ولي اگر چيزي هم مي خواستم هميشه داشتم. چه وقتي كه دختر خونه بودم و بعد از اون هم كه الان حدود 4 ساله كه سر كار هستم و مستقل شدم و هيچوقت هم پيش نيومده از كسي انتظاري داشته باشم. ولي خيلي خيلي خيلي به من بر خورد كه مامان گل آقا بهم چيزي عيدي نداد. خود عيدي اصلا مهم نيست بلكه احترام گذاشتن مهمه. خودتون مي دونيد كه معمولا از عروس جديد مي پرسن خب چي عيدي گرفتي؟ كي چي داد؟ من خودم از عيد و حال و هواي سال جديد و هفت سين و اين چيزها خوشم مياد ولي از همون اولش ديد و بازديد عيدو دوست نداشتم، ولي خب براي اولين سال از خانواده همسرم انتظار داشتم، چون اون عيدي ها رو همه رو خود گل آقا خريده بود و همه هم اينو مي دونستن. خلاصه من جلوي خانواده ام مخصوصا عروسهامون ضايع شدم. من نميگم كه خانواده من عيدي آنچناني به عروسهامون يا حتي گل آقا دادن، ولي عيديشونو به وقتش و در حد مرسوم دادن.

البته غيرمستقيم كه به گل آقا گفتم گفت مامانش گفته خانمت يه عيدي و هديه عروس سلامشو از من طلب داره كه اولين فرصت براش مي خرم. ولي همونجا هم بهش گفتم به نظر من هر چيزي به وقت خودش و سر جاي خودش لطف داره و الان ديگه براي من مهم نيست. ولي خب هميشه يادم مي مونه. مي دونم مشكل مالي نبوده چون اگه اينطور بود مسافرت 7،8 روزه نمي تونستن برن، پس شايد چيز ديگه اي بوده كه من نمي دونم.

هرچند كه حالا همه چيز گذشته و من هم هيچ كدوم از اين حرفها رو مستقيما به گل آقا نگفتم و شايد اگه بياد و اينجا رو بخونه از دستم دلگير هم بشه، ولي خب حداقل براي خالي كردن خودم هم كه شده بايد اينجا مي نوشتم.

گل آقا جونم من خيلي دوست دارم، هيچ چيز توي دنيا اونقدر ارزش نداره كه من تو رو به خاطرش ناراحت ببينم يا باعث بشه بين ما كدورتي به وجود بياد. ولي كمي هم به من حق بده. اينها فقط كمي درد دل و گلايه بود.

من عاشقتم و خیلی خیلی دوست دارم.تو همه چیز من هستی عزیز دلم و من خدا رو برای داشتن تو و در کنار تو بودن شکر می کنم.

+ |


دوست دارم عزیزم

شنبه هفدهم فروردین 1387- 14:0 - من

هنوزم وقتي در اتاقم يهو باز ميشه و مثل قبلنا تو مياي داخل دلم هري مي ريزه پايين. يادته اون موقع ها اولين فرصتي كه پيدا مي كردي يواشكي وقتي تنها بودم مي اومدي پيشم؟

هنوزم وقتي اتفاقي توي راهروها يا ساختمون اداري يهو مي بينمت دلم غنج ميره و دلم مي خواد بغلت كنم. يادته اون موقعها اگه اتفاقي هم همديگه رو مي ديديم از ترس نگاههاي فضول همكارا به روي خودمون نمي آورديم؟ فقط كارمون شده بود يكسره اس ام اس زدن.

هنوزم خيلي از اس ام اس هايي كه صبح و ظهر و شب و نصفه شب بهم مي زدي رو توي گوشيم نگه داشتم. يادته چند وقت پيش به شوخي بهت گفتم اين اس ام اس ها رو به عنوان مدرك نگه داشتم كه بعدا حاشا نكني! حالا یه روز اینجا ثبتشون می کنم که همیشگی بشن.

يادته پريسال عيد كه ما رفته بوديم شمال شما رفته بوديد جنوب، دو روز اس ام اس به دست هيچكدممون نمي رسيد و هر كدوم فكر مي كرديم اون يكي قهره تا اينكه بعد از دو روز من ديگه طاقت نياوردم نگران شده بودم، توي رشت بوديم كه بهت زنگ زدم جواب كه دادي مي خواستم خفه ات كنم گفتم فقط مي خواستم ببينم حالت خوبه كه ديدم خوبه، خداحافظ! بعدش گفتي تو هم نگران شدي و فهميديم اصلا اس ام اس ها نرسيده؟

يادته چند بار بهم گفتي چرا اسمتو صدا نمي كنم ؟ آخه بهت مي گفتم آقاي... يا خيلي كه صميمي مي شدم مي گفتم گل آقا، همين شد كه الانم اسم وبلاگمون شد من و گل آقا.

يادته پارسال توي يك ماموريت مشترك چجوري همكارارو قال گذاشتيم و دو تايي رفتيم گردش؟ خيلي حال داد نه؟

يادته دوتايي كه تهران بوديم شب رفتيم رستوران ديدنيها توي وليعصر شيشليك خورديم. بعدش شب من رفتم خونه دوستم تو هم خونه دوستت. واي نگو كه توي رودرواسي مجبور شده بوديم دوباره هر دومون شام بخوريم و بعدش چقدر خنديديم؟

هنوزم وقتي با هم مي ريم تهران ياد اون تهران رفتنهاي مشتركمون مي افتم. من براي كارهاي پايان نامه مي رفتم تو هم بس كه مهربون و دوست داشتني بودي مي اومدي كه يكي دو روز با هم باشيم. مرسي عزيزكم

 

من هنوزم خيلي دوست دارما جوجو خيلي ماهي عزيزم. هر روز بيشتر از روز قبل دوست دارم و عاشقتم. هنوز خيلي خيلي چيزهاي جديد وجود داره كه دوتايي با هم تجربه كنيم.

هميشه پيشم بمون باشه؟

+ |


تصمیم های سال جدید

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387- 12:7 - من

سلام سلام

 

سال نو مبارك

اميدوارم امسال براي همه سال سلامتي و خوشي و رسيدن به آرزوهاي رنگارنگ باشه.

سفرنامه عيد و سيزده بدر و عكسهاشو به زودي ميام مي نويسم و ميذارم ولي فعلا مي خوام برنامه هاي امسالو بنويسم.

 

تصميم هاي سال جديد:

  1. ديگه صبحها دير نرسيم سر كار كه بعدش تاخير بخوريم بعدش آخر ماه كسر كار بخوريم و از حقوقمون كم بشه! راهش هم اينه كه شبها كمي زودتر بخوابيم و صبحها وقتي آلارم موبلايل داره خودشو مي كشه بيدار بشيم كه ديرمون نشه!
  2. خيلي وقته تصميم گرفتم براي تافل بخونم ولي خب همش بازيگوشي و عدم برنامه ريزي! اين دفعه ديگه تصميم جدي دارم كه شروع كنم به خوندن جدي. راهش هم يك اراده جدي و مصمم و كنار گذاشتن تنبلي، مديريت زمان و پيدا كردن يك كلاس خوبه. البته قراره گل آقا جونم امروز با يكي صحبت كنه كه بياد  به ما چند نفر (من +سوزي +دوستهاي سوزي) درس بده.
  3. مي خوام سال ديگه براي دكتراي دولتي رشته خودم و براي دانشگاه آزاد يه رشته ديگه امتحان بدم، واسه همين بايد هردو رشته رو بخونم. اينم كه نياز به برنامه ريزي و تلاش و جديت داره كه من خيلي دارم!
  4. مي خوام از لحاظ روحي و رواني روي خودم كار كنم؛ بيشتر حرف بزنم، كمتر زر زر كنم، ياد بگيرم اگه دلم چيزي رو نخواست بگم نه، اگه دلم چيزي رو خواست بگم آره، كمي هم براي خودم زندگي كنم، فكرامو، دلتنگي هامو، دلخوريهامو به شريك زندگيم بگم....
  5. مدتيه از كتاب خوندن دور موندم، دوباره شروعش كنم.
  6. ورزش كنم، باشگاه، استخر، پياده روي با گل آقا جونم (اينو برنامه اشو ريختيم فقط همت عملي كردنش مونده)
  7. كمي مديريت مالي زندگيمون با گل اقا تا به اون چيزهايي كه مي خوايم برسيم.
  8. سعي كنيم توي اين سال جديد هر روز رابطه اي بهتر و عاشقانه تر از روز قبل با گل آقا جونم داشته باشيم. گل آقا جون بامن حرف بزنه من با اون.
  9. دچار اين روزمرگي لعنتي و غرزدن و خستگي و ....نشيم. دوست دارم وقتهاي آزاد اين روزهاي بهاري رو بريم گردش اطراف شهرمون كه اين روزها خيلي قشنگ شده.(البته گل آقا جونم پنجشنبه و جمعه ها ميره تهران كلاس ولي سعي مي كنيم از هر فرصتي كه پيش اومد استفاده كنيم.)

ديگه اينكه مي خوام در سال جديد در كنار گل آقا جونم به تمامي زندگي كنم. از همه لحظه ها استفاده كنم.

 

گل آقا جونم هديه اي بود كه سال پيش خدا به من داد. خداجون مرسي

گل آقا جونم از ته قلبم دوست دارم عزیزکم 

 اميدوارم سالهاي سال كنارم باشي و كنارت باشم و همديگه رو دوست داشته باشيم و ..................

 

+ |