تبليغاتX
من و گل آقا

من و گل آقا

همسر عزيزم متولد ماه مهر من

تولدت مبارك

انشاله سالهاي سال سالم و شاد كنار من و پسر كوچولومون باشي

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 9:28 توسط من | |

سلام دوستان

خيلي وقته كه اينجا چيزي ننوشتم و قاعدتا نبايد انتظار داشته باشم بعد اين همه مدت كسي منتظرم باشه يا شايد به اينجا سر بزنه! يه وقتايي خيلي دوست دارم بيام اينجا و بنويسم از روزمرگي هام و دلمشغولي هام شايد يه جورايي درد دل! ولي خب نشده . الان داشتم بعضي نوشته هاي قبليمو مي خوندم چه خاطراتي! خیلی اینجا احساس امنیت و راحتی نمی کنم ولی ازش دل هم نمی کنم شاید اگه خواستم باز هم اینجا بنویسم رمز دار بنویسم یا مثل آزی ثبت موقت کنم شاید.

 

فعلا که تصمیم دارم بیام و بنویسم تا ببینم چی میشه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 12:39 توسط من | |

 

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،


همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه، يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دستبيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

 

و این تفاوت عشق است با ازدواج
 
و نظر شما چیست؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:47 توسط من | |

خدايا شكر!

اين روزها بيشتر از قبل از جمله توي ذهنم و روي لبم مياد

- وقتايي پسمليم داره توي اتاقش بازي مي كنه و من يواشكي از لاي در نگاش مي كنم

- وقتايي كه مي بينم پسملي روي دوش باباييش سواره و هر دو دارن كيف مي كنن

- وقتايي كه پسملي رو ميذاريم توي كالسكه اش و مي ريم هواخوري

- وقتايي كه پسملي توي خواب نازه و من نگاش مي كنم و قربونش ميرم

- وقتايي كه پسملي با نگاه كنجكاوش توي خيابون به آدمها و ماشينها و روشناييها نگاه مي كنه

- وقتايي كه پسملي كتاباشو به من نشون ميده و يعني ميگه براش بخونم

- وقتايي كه دارم توي آشپزخونه ظرف مي شورم و يهويي مي بينم پسملي از پاهام آويزون شده يعني ماماني بغلم كن ظرف نشور!

- وقتايي كه با خودم فكر مي كنم و فكر مي كنم و فكر مي كنم و بعدش مي گم آخيييش چه خيالم راحته!

مگه زندگيه چيه؟ همين قشنگي هاست! مگه نه؟

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:5 توسط من | |

الان دقيقا يك سال و ۱۰ دقيقه است كه پسملي خوشل من به دنيا اومده و من مامان شدم!

خدايا شكرت براي اين هديه ارزشمند!

خدايا ازت مي خوايم بهمون كمك كني كه به خوبي و شايستگي ازش مراقبت كنيم و پدر و مادر خوبي براش باشيم!

خدايا كمكمون كن بهش راه و رسم زندگي خوب رو ياد بديم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 11:17 توسط من | |

بفرماييد كباب

جديدترين ورژن پسملي

حذف شد

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 10:26 توسط من | |

سلام دوستان

سال نو همگي مبارك اميدوارم امسال براي همه پر از روزهاي خوب و شاد و سراسر سلامتي و نعمت باشه و به همه آرزوهاتون برسيد.

سال 89 براي من يك سال كاملا متفاوت بود سال مادر شدن و مادري كردن! روزهاي سخت و طولاني و روزهاي شيرين و بياد موندني با يك پسملي خوشگل كوچولوي 2 كيلويي كه الان براي خودش آقايي شده و چند روزي بيشتر تا تولدش نمونده! در عين حال كه سخت بود ولي چه زود گذشت..... مي تونم بگم سال 89 غير از مادري كردن تقريبا كار ديگه اي نكردم بهتر اينه كه بگم فرصتشو نداشتم و شايد انجام كارهاي معمول كه خودش پروژه اي بزرگ شده بود ولي خب پسملي بزرگتر شده و يك تصميماتي براي سال 90 دارم كه بعضي هاش خيلي معمولي هستن ولي خب گاهي از دستم در رفتن.

خب اينجا يك سري از چيزهايي كه يادم مياد مي نويسم:

  • باز هم مادر بودن و مادري كردن براي پسملي كوچولوم كه روز به روز شيرين تر ميشه ، بازي كردن و گردش بردن پسمليم و لذت بردن و تجربه دوباره دنيا با اون كه مي خواد همه چيزو ببينه و به دست بياره و صد البته برنامه اي براي آموزش و تربيت پسركم
  • توجه و مراقبت بيشتر از جسم و روح خودم ( خوردن مولتي ويتامين و كلسيم روزانه، مراقبت از پوستم، خوردن ميوه و سبزي و شير و كم كردن غذاهاي ناسالم، ورزش و نرمش روزانه و كوچيك كردن شكم! و مبارزه با بي حوصلگي و خستگي و غر زدن و ....)
  • توجه و همراهي و همدلي بيشتر با گل آقا جونم كه همه زندگي و عشق منه و اين سالي كه گذشت خيلي هوامو داشته و با بي حوصلگي و خستگي من خيلي كنار اومده و در حد توانش كمك و همراهم بوده........ و اينكه مواظب سلامتيش باشم هلش بدم كه بطور منظم بره باشگاه و بهتر و سالمتر غذا بخوره و با هم عاشقانه تر رفتار كنيم و .....
  • منظم و مرتب كردن برنامه پخت و پز كه مدتيه خيلي شلكي و تنبلانه شده
  • تميز و مرتب كردن روزانه و شايد هم شبانه خونه و جمع و جور كردن وسايل اضافي از جلوي دست و پاي پسملي كه جاي انگشتاش همه جاي خونه ديده ميشه!
  • ديگه اينكه حواسم به دارو و دكتر مامان و بابام كه مدتيه يه كم ناخوش هستن و خداروشكر اين روزا بهترن البته نياز به پيگيري و رسيدگي دارن
  • رسيدگي به امور مالي و پس دادن پول رهن خونمون و شايد هم اثاث كشي به خونه خودمون
  • و اينكه از نظر اخلاقي روي خودم كار كنم : اگه از كاري خوشم نيومد بتونم نه بگم، اگه كاري از دستم بر اومد براي بقيه انجام بدم، حرفمو بزنم و رك و راست باشم و....
  • ............

فكر كنم بازم ميام مي نويسم

 

فعلا باي

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 11:42 توسط من | |

وقتي به دنيا اومدي خييييلي كوچولو بودي ۲ كيلو و ۳۵۰ گرم! اينقدر كوچولو كه من خودم نمي تونستم كاراتو بكنم آخه قبلا هم خيلي اهل بچه و بچه داري و بچه بغل كردن نبودم، شیر هم که اصلا نداشتم و تو گرسنه بودی. اون روزا بيشتر كارات با مامان بزرگ و خانم دايي هات بود مخصوصا خانم داداش بزرگم كه واقعا كمكم كرد.... واي چه شب بدي بود چهارمين شب زندگي تو كه برديمت بيمارستان و براي زردي و كم آبي بستريت كرديم من كه با اون حال نزار خودم و درد بخيه ها گريه مي كردم. ۴ روزی که بیمارستان بودم خیییییلی بد بود با اینکه همه کمک و همراهم بودن ولی همش در حال گریه کردن بودم و اصلا روحیه نداشتم.

 

بعدش اومدیم خونه... نگهداری از یک موجود کوچولو که حالا دیگه همه مسوولیتش با پدر و مادری بی تجربه است اولش خیلی سخته درسته که همه کمک می کنن ولی خب اصلش پدر و مادر و مخصوصا مادره. می تونم بگم تقریبا دو ماه اصلا زندگیمون حالت عادی نداشت فقط به پسملی شیر می دادم و عوضش می کردم. شب و روزم قاطی بود و فقط می خواستم سرمو بذارم و بخوابم و بیدار نشم..... گل آقا خیلی کمکم بود ولی خب من حال خوبی نداشتم، پسملی خییلی کوچولو بود و من تا ۴۰ روزگیش اصلا از خونه بیرون نبردمش و تا ۲ماهگیش هم فقط خونه مادرجونش بردمش.

ولی کم کم راه افتادم ...

ادامه دارد

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 11:59 توسط من | |

به نظرتون قشنگ نیست؟

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 9:31 توسط من | |

شادیتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبای سرما

یادتون همیشه با ما

عکس حذف شد

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:43 توسط من | |