من و گل آقا
همسر عزيزم متولد ماه مهر من تولدت مبارك انشاله سالهاي سال سالم و شاد كنار من و پسر كوچولومون باشي سلام دوستان خيلي وقته كه اينجا چيزي ننوشتم و قاعدتا نبايد انتظار داشته باشم بعد اين همه مدت كسي منتظرم باشه يا شايد به اينجا سر بزنه! يه وقتايي خيلي دوست دارم بيام اينجا و بنويسم از روزمرگي هام و دلمشغولي هام شايد يه جورايي درد دل! ولي خب نشده . الان داشتم بعضي نوشته هاي قبليمو مي خوندم چه خاطراتي! خیلی اینجا احساس امنیت و راحتی نمی کنم ولی ازش دل هم نمی کنم شاید اگه خواستم باز هم اینجا بنویسم رمز دار بنویسم یا مثل آزی ثبت موقت کنم شاید. فعلا که تصمیم دارم بیام و بنویسم تا ببینم چی میشه. یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، اين روزها بيشتر از قبل از جمله توي ذهنم و روي لبم مياد - وقتايي پسمليم داره توي اتاقش بازي مي كنه و من يواشكي از لاي در نگاش مي كنم - وقتايي كه مي بينم پسملي روي دوش باباييش سواره و هر دو دارن كيف مي كنن - وقتايي كه پسملي رو ميذاريم توي كالسكه اش و مي ريم هواخوري - وقتايي كه پسملي توي خواب نازه و من نگاش مي كنم و قربونش ميرم - وقتايي كه پسملي با نگاه كنجكاوش توي خيابون به آدمها و ماشينها و روشناييها نگاه مي كنه - وقتايي كه پسملي كتاباشو به من نشون ميده و يعني ميگه براش بخونم - وقتايي كه دارم توي آشپزخونه ظرف مي شورم و يهويي مي بينم پسملي از پاهام آويزون شده يعني ماماني بغلم كن ظرف نشور! - وقتايي كه با خودم فكر مي كنم و فكر مي كنم و فكر مي كنم و بعدش مي گم آخيييش چه خيالم راحته! مگه زندگيه چيه؟ همين قشنگي هاست! مگه نه؟ خدايا شكرت براي اين هديه ارزشمند! خدايا ازت مي خوايم بهمون كمك كني كه به خوبي و شايستگي ازش مراقبت كنيم و پدر و مادر خوبي براش باشيم! خدايا كمكمون كن بهش راه و رسم زندگي خوب رو ياد بديم! جديدترين ورژن پسملي حذف شد سلام دوستان سال نو همگي مبارك اميدوارم امسال براي همه پر از روزهاي خوب و شاد و سراسر سلامتي و نعمت باشه و به همه آرزوهاتون برسيد. سال 89 براي من يك سال كاملا متفاوت بود سال مادر شدن و مادري كردن! روزهاي سخت و طولاني و روزهاي شيرين و بياد موندني با يك پسملي خوشگل كوچولوي 2 كيلويي كه الان براي خودش آقايي شده و چند روزي بيشتر تا تولدش نمونده! در عين حال كه سخت بود ولي چه زود گذشت..... مي تونم بگم سال 89 غير از مادري كردن تقريبا كار ديگه اي نكردم بهتر اينه كه بگم فرصتشو نداشتم و شايد انجام كارهاي معمول كه خودش پروژه اي بزرگ شده بود ولي خب پسملي بزرگتر شده و يك تصميماتي براي سال 90 دارم كه بعضي هاش خيلي معمولي هستن ولي خب گاهي از دستم در رفتن. خب اينجا يك سري از چيزهايي كه يادم مياد مي نويسم: فكر كنم بازم ميام مي نويسم فعلا باي وقتي به دنيا اومدي خييييلي كوچولو بودي ۲ كيلو و ۳۵۰ گرم! اينقدر كوچولو كه من خودم نمي تونستم كاراتو بكنم آخه قبلا هم خيلي اهل بچه و بچه داري و بچه بغل كردن نبودم، شیر هم که اصلا نداشتم و تو گرسنه بودی. اون روزا بيشتر كارات با مامان بزرگ و خانم دايي هات بود مخصوصا خانم داداش بزرگم كه واقعا كمكم كرد.... واي چه شب بدي بود چهارمين شب زندگي تو كه برديمت بيمارستان و براي زردي و كم آبي بستريت كرديم من كه با اون حال نزار خودم و درد بخيه ها گريه مي كردم. ۴ روزی که بیمارستان بودم خیییییلی بد بود با اینکه همه کمک و همراهم بودن ولی همش در حال گریه کردن بودم و اصلا روحیه نداشتم. بعدش اومدیم خونه... نگهداری از یک موجود کوچولو که حالا دیگه همه مسوولیتش با پدر و مادری بی تجربه است اولش خیلی سخته درسته که همه کمک می کنن ولی خب اصلش پدر و مادر و مخصوصا مادره. می تونم بگم تقریبا دو ماه اصلا زندگیمون حالت عادی نداشت فقط به پسملی شیر می دادم و عوضش می کردم. شب و روزم قاطی بود و فقط می خواستم سرمو بذارم و بخوابم و بیدار نشم..... گل آقا خیلی کمکم بود ولی خب من حال خوبی نداشتم، پسملی خییلی کوچولو بود و من تا ۴۰ روزگیش اصلا از خونه بیرون نبردمش و تا ۲ماهگیش هم فقط خونه مادرجونش بردمش. ولی کم کم راه افتادم ... ادامه دارد دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما عکس حذف شد
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،




